ای گشت زمان زمن چه میخواهی؟
نیزم مفروش زرق و روباهی
۱از من، چو شناختم تو را، بگذر
آنگه به فریب هرکه را خواهی
۲من بر ره این جهان همی رفتم
از مکر و فریب و غدر تو ساهی
۳نازان و دنان به راه چون دونان
با قامت سرو و روی دیباهی
۴همراه شدی تو با من و، یکسر
شادی و نشاط و روز برناهی
۵از من بردی تو دزد بیرحمت
دزدان نکنند رحم بر راهی
۶ای کرده نهنگ دهر قصد تو
روزیت فروخورد بناگاهی
۷زین چاه همی برآمدت باید
تا چند بوی تو بی گنه چاهی؟
۸چاه این جسد گران تاریک است
این افگندت به کرم و گمراهی
۹اکنونت دراز کرد میباید
طاعت، که گرفت قد کوتاهی
۱۰دوتات شده است پشت، یکتا کن
این پشت دوتا به قول یکتاهی
۱۱از حرص بکاه و طاعت افزون کن
زان پس که فزودی و همی کاهی
۱۲جان دانهٔ مردم است و تن کاه است
ای فتنهٔ تن تو فتنه بر کاهی
۱۳جولاهه گرفت تن تو را ترسم
تو غره شدی بدو به جولاهی
۱۴تو ماهیکی ضعیفی و بحر است
این دهر سترگ بدخوی داهی
۱۵بیپای برون مشو از این دریا
اینک به سخنت دادم آگاهی
۱۶زیرا که چون دور ماند از دریا
بس رنجه شود به خشک بر ماهی
۱۷ای شاه نصیب خویش بیرون کن
زین جاه بلند و نعمت و شاهی
۱۸بنگر به ضعیف حال درویشان
بگزار سپاس آنکه بر گاهی
۱۹زیرا که اگر به چه فرو تابد
مه را نشود جلالت ماهی
۲۰کاین چرخ بسی ربود شاهان را
ناگاه ز گه چو ترک خرگاهی
۲۱حکمت بشنو ز حجت ایراک او
هرگز ندهد پیام درگاهی
۲۲