ای غره شده به پادشائی
بهتر بنگر که خود کجائی
۱آن کس که به بند بسته باشد
هرگز که دهدش پادشائی؟
۲تو سوی خرد ز بندگانی
زیرا که به زیر بندهائی
۳گر بنده نهای چرا نه از تنت
این چند گره نه بر گشائی؟
۴زین بند گران که این تن توست
چون هیچ نبایدت رهائی؟
۵پس شاه چگونهای تو با بند
چون بندهٔ خویش و مبتلائی؟
۶گر شاه توی ببخش و مستان
چیزی تو ز شهر و روستائی
۷زیرا که ز خلق خواستن چیز
شاهی نبود بود گدائی
۸یا باز شه است یا تو بازی
زیرا که چو باز میربائی
۹وان را که به مال و جان کنی قصد
خود باز نهای که اژدهائی
۱۰گیتی، پسرا، دو در سرائی است
تو بسته در این دو در سرائی
۱۱بیرونت برند از در مرگ
چون از در بودش اندرآئی
۱۲پیوسته شدی به خاک تا زو
میرای نیایدت جدائی
۱۳گر رای بقا کنی در این جای
بیهوده درای و سست رائی
۱۴وین چرخ کهش ایچ خود بقا نیست
تو بر طمع بقا چرائی؟
۱۵گر می به خرد درست مانده است
این بر شده چرخ آسیائی
۱۶هر کو به خرد بقا نیابد
بیهوده چرائی ای چرائی
۱۷گر تو بخرد بدی نگشتی
یکتا قد تو چنین دوتائی
۱۸ای گاو! چرای شیر مرگی
بندیش که پیش او نیائی
۱۹تو جز که ز بهر این قوی شیر
از مادر خویش مینزائی
۲۰از کاهش و نیستی بیندیش
امروز که هستی و فزائی
۲۱دندان جهان همیت خاید
ای بیهده، ژاژ چند خائی؟
۲۲آنجا که شوی همی بپایدت
وینجای همیشه می نپائی
۲۳بر طرف دو ره چو مرد گمره
اکنون حیران و هایهائی
۲۴خوردی و زدی و تاخت یک چند
واکنون که نماندت آن روائی
۲۵یک چند چو گاو مانده از کار
شو زهدفروش و پارسائی
۲۶ای بوده بسی چو اسپ نو زین،
امروز یکی کهن حنائی
۲۷جاهل نرسد به پارسائی
بیهوده خله چرا درائی؟
۲۸آن بس نبود که روی و زانو
بر خاک بمالی و بسائی؟
۲۹گر سوی تو پارسائی است این
والله که تو دیو پر خطائی
۳۰زیرا که نخست علم باید
تا بیش خدای را بشائی
۳۱هرگز نبرد کسی به بازار
نابیخته گندم بهائی
۳۲پر خاک و خسی تو ای نگونسار
از بیخردی و از مرائی
۳۳هرچند به شخص همچو دانا
با چاکر و اسپ و با ردائی
۳۴چون یک سخن خطا بگوئی
بهر جهل تو آن دهد گوائی
۳۵ای گشته کهن به کار دیوی
واکنون بنوی شده خدائی
۳۶اکنون مردم شوی گر از دل
دیوی به خرد فرو زدائی
۳۷شوراب ز قعر تیره دریا
چون پاک شود شود سمائی
۳۸آئینه عزیز شد سوی ما
چون نور گرفت و روشنائی
۳۹با علم گر آشنا شوی تو
با زهد بیابی آشنائی
۴۰با جهل مجوی زهد ازیرا
کز جغد نیایدت همائی
۴۱ای جاهل چون شوی به مسجد؟
ای تشنه چرا کنی سقائی؟
۴۲گر جهد کنی، به علم از این چاه
یک روز به مشتری برآئی
۴۳در خورد ثنا شوی به دانش
هرچند که در خور هجائی
۴۴خورشید شوی قوی به دانش
هرچند ضعیف چون سهائی
۴۵یک روز چنان شوی به کوشش
کامروز چنان همی نمائی
۴۶دانش ثمر درخت دین است
برشو به درخت مصطفائی
۴۷تا میوهٔ جانفزای یابی
در سایهٔ برگ مرتضائی
۴۸چیزی عجبی نشانت دادم
زیرا که تو آشنای مائی
۴۹زان میوه شوی قوی و باقی
گر بر ره جستن بقائی
۵۰هرچند که بیبها گلیمی
دیبای نکو شوی بهائی
۵۱از حجت گیر پند و حکمت
گر حکمت و پند را سزائی
۵۲با نو سخنان او کهن گشت
آن شهره مقالت کسائی
۵۳