آن جنگی مرد شایگانی
معروف شده به پاسبانی
۱در گردنش از عقیق تعویذ
بر سرش کلاه ارغوانی
۲بر روی نکوش چشم رنگین
چون بر گل زرد خون چکانی
۳بر پشت فگنده چون عروسان
زربفت ردای پرنیانی
۴بسیار نکوتر از عروسان
مردی است به پیری و جوانی
۵بیزن نخورد طعام هرگز
از بس لطف و ز مهربانی
۶تا زنده همیشه چون سواری
با بانگ و نشاط و شادمانی
۷واندر پس خویش دو علامت
کرده است به پای، خسروانی
۸آلوده به خون کلاه و طوقش
این است ز پردلی نشانی
۹نه لشکری است این مبارز
بل حجرگی است و شایگانی
۱۰از گوشهٔ بام دوش رازی
با من بگشاد بس نهانی
۱۱گفتا که «به شب چرا نخسپی؟
وز خواب و قرار چون رمانی؟
۱۲یا چون نکنی طلب چو یاران
داد خود از این جهان فانی؟
۱۳نوروز ببین که روی بستان
شسته است به آب زندگانی
۱۴واراسته شد چون نقش مانی
آن خاک سیاه باستانی
۱۵بر سر بنهاد بار دیگر
نو نرگس تاج اردوانی
۱۶درویش و ضعیف شاخ بادام
کرده است کنار پر شیانی
۱۷گیتی به مثل بهشت گشته است
هرچند که نیست جاودانی
۱۸چون شاد نهای چو مردمان تو؟
یا تو نه ز جنس مردمانی؟
۱۹آن میطلبد همی و آن گل
چون تو نه چنین و نه چنانی؟
۲۰چون کار تو کس ندید کاری
امروز تو نادرالزمانی
۲۱تو زاهدی و سوی گروهی
بتر ز جهود و زندخوانی
۲۲بر دین حقی و سوی جاهل
بر سیرت و کیش هندوانی
۲۳سودت نکند وفا چو دشمن
از تو به جفا برد گمانی
۲۴سنگ است و سفال بردل او
گر بر سر او شکر فشانی
۲۵زین رنج تو را رها نیارد
جز حکم و قضای آسمانی»
۲۶گفتم که: به هر سخن که گفتی
زی مرد خرد ز راستانی
۲۷خوابم نبرد همی که زیرا
شد راز فلک مرا عیانی
۲۸بشنودم راز او چو ایزد
برداشت زگوش من گرانی
۲۹گیتی بشنو که می چه گوید
با بیدهنی و بیزبانی
۳۰گوید که «مخسپ خوش ازیرا
من منزلم و تو کاروانی»
۳۱هرکو سخن جهان شنوده است
خوار است به سوی او اغانی
۳۲غره چه شوی به دانش خویش؟
چون خط خدای بر نخوانی؟
۳۳زیرا که دگر کسان بدانند
آن چیز که تو همی بدانی
۳۴واکنون که شنودم از جهان من
آن نکتهٔ خوب رایگانی
۳۵کی غره شود دل حزینم
زین پس به بهار بوستانی؟
۳۶خوش باد شب کسی که او را
کرده است زمانه میزبانی
۳۷من دین ندهم ز بهر دنیا
فرشم نه بکار و نه اوانی
۳۸الفنجم خیر تا توانم
از بیم زمان ناتوانی
۳۹ای آنکه همی به لعنت من
آواز بر آسمان رسانی
۴۰از تو بکشم عقاب دنیا
از بهر ثواب آن جهانی
۴۱دل خوش چه بوی بدانکه ناصر
مانده است غریب و مندخانی
۴۲آگاه نهای کز این تصرف
بر سود منم تو بر زیانی
۴۳من همچو نبی به غارم و تو
چون دشمن او به خان و مانی
۴۴روزی بچشی جزای فعلت
رنجی که همی مرا چشانی
۴۵جائی که خطر ندارد آنجا
نه سیم زده نه زر کانی
۴۶وانجا نرود مگر که طاعت
نه مهتری و نه با فلانی
۴۷پیش آر قران و بررس از من
از مشکل و شرحش و معانی
۴۸بنکوه مرا اگر ندانم
به زانکه تو بیخرد برآنی
۴۹لیکن تو نهای به علم مشغول
مشغول به طاق و طیلسانی
۵۰ای مسکین حجت خراسان
بر خوگ رمه مکن شبانی
۵۱کی گیرد پند جاهل از تو؟
در شوره نهال چون نشانی؟
۵۲