ای شب تازان چو ز هجران طناب
علت خوابی و تو را نیست خواب
۱مکر تو صعب است که مردم ز تو
هست در آرام تو خود در شتاب
۲هرگز ناراست جز از بهر تو
چرخ سر خویش به دُر خوشاب
۳تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر
دخترکان تو همه خوب و شاب
۴زادن ایشان ز تو، ای گندهپیر،
هست شگفتی چو ثواب از عِقاب
۵تا تو نیائی ننمایند هیچ
دخترکان رویَکها از حجاب
۶روی زمین را تو نقابی ولیک
ایشان را نیست نقابت نقاب
۷چند گریزی ز حواصل در این
قبهٔ بیروزن و باب، ای غراب؟
۸در تو همی پیری ناید پدید
زانکه ز مردم تو ربائی شباب
۹آب نهای، چونکه بشوید همی
شرمگن از روی تو به شرم و آب؟
۱۰چند به سوزن بشکستی تبر!
چند به گنجشک گرفتی عقاب!
۱۱چند چو رعد از تو بنالید دَعْد
تاش بخوردی به فراق رباب؟
۱۲چند که از بیم تو بگریختند
از رمهٔ گرسنه میشان، ذئاب؟
۱۳شاه حبش چون تو بود گر کند
شمشیر از صبح و سنان از شهاب
۱۴چند گذشتهستی بر جاهلان
بر کفشان قحف و میانشان قحاب
۱۵حرمت تو سخت بزرگ است ازانک
در تو دعا را بگشایند باب
۱۶ای که ندانی تو همی قدر شب
سورهٔ واللیل بخوان از کتاب
۱۷قدر شب اندر شب قدر است و بس
برخوان آن سوره و معنی بیاب
۱۸همچو شب دنیا دین را شب است
ظلمت از جهل و ز عصیان سحاب
۱۹خلق نبینی همه خفته ز علم
عدل نهان گشته و فاش اضطراب
۲۰اینکه تو بینی نه همه مردمند
بلکه ذئابند به زیر ثیاب
۲۱کرده ز بهر ستم و جور و جنگ
چنگ چو نشپیل و چو شمشیر، ناب
۲۲خانهٔ خمّار چو قصر مشید
منبر ویران و مساجد خراب
۲۳مطرب قارون شده بر راه تو
مقری بیمایه و الحانش غاب
۲۴حاکم در خلوت خوبان به روز
نیم شبان محتسب اندر شراب
۲۵خون حسین آن بچشد در صبوح
وین بخورد ز اشتر صالح کباب
۲۶غره مشو گرچه به آواز نرم
عرضه کند بر تو عِقاب و ثواب
۲۷چون بخورد ساتگنی هفت هشت
با گلُوَش تاب ندارد رباب
۲۸این شب دین است، نباشد شگفت
نیمشبان بانگ و فغان کلاب
۲۹گاه سحر بود، کنون سخت زود
برزند از مشرق تیغ آفتاب
۳۰تازه شود صورت دین را، جبین
سهل شود شیعت حق را صعاب
۳۱زیر رکاب و علم فاطمی
نرم شود بیخردان را رقاب
۳۲خاک خراسان شود از خون دل
زیر بر دشمن جاهل خضاب
۳۳بر سر جهال به امر خدای
محتسب او بکند احتساب
۳۴کرّ شود باطل از آواز حق
کور کند چشم خطا را صواب
۳۵چونکه نخواهی سپس شصت سال
ای متغافل ز تن خود حساب؟
۳۶صید زمانه شدی و دام توست
مرکب رهوار به سیمین رکاب
۳۷چند در این بادیهٔ خشک و زشت
تشنه بتازی به امید سراب؟
۳۸دنیا خود جست و نجستی تو دین
چیست به دست تو جز از باد ناب؟
۳۹گر نبود پرسش رستی، ولیک
گرت بپرسند چه داری جواب؟
۴۰گرت خوش آید سخن من کنون
ره ز بیابان به سوی شهر تاب
۴۱شهر علوم آنکه در او علیست
مسکن مسکین و مآب و مَناب
۴۲هر چه جز از شهر، بیابان شمر
بیبر و بیآب و خراب و یبآب
۴۳روی به شهر آر که این است روی
تا نفریبدت ز غولان خطاب
۴۴هر که نتابد ز علی روی خویش
بیشک ازو روی بتابد عذاب
۴۵جان و تن حجت تو مر تو را
باد تراب قدم، ای بوتراب
۴۶از شرف مدح تو در کام من
گرد عبیر است و لعابم گلاب
۴۷