این رقیبان که بر این گنبد پیروزه درند
گرچه زیرند گهی جمله، همیشه زبرند
۱گر رقیبان به بصر تیز بوند از بر ما
این رقیبان سماوی همه یکسر بصرند
۲نامشان زی تو ستاره است ولیکن سوی من
پیشکاران و رقیبان قضا و قدرند
۳چون گریزم ز قضا، یا ز قدر، من چو همی
به هزاران بصر ایشان به سوی من نگرند؟
۴سوی ما زان نگرند ایشان کز جوهرشان
خرد و جان سخن گوی به ما در اثرند
۵خرد و جان سخن گوی که از طاعت و علم
پریانند بر این گنبد پیروزه پرند
۶این چراگاه دل و جان سخن گوی تو است
جهد کن تا به جز از طاعت و دانش نچرند
۷اندر این جای گیاهان زیان کار بسی است
زین چراگاه ازیرا حکما بر حذرند
۸جسد مردمی، ای خواجه، درختی عجب است
که برو فکرت و تمیز تو را برگ و برند
۹از درخت جسدت برگ و بر خویش بچن
پیشتر زانکه از این بستان بیرونت برند
۱۰زاد بر گیر و سبک باش و مکن جای قرار
خانهای را که مقیمانش همه برسفرند
۱۱همگان بر خطرند آنکه مقیماند و گر
ره نیابند سوی با خطران بیخطرند
۱۲چون مقیمان همه مشغول مقامند ولیک
یک یک از ساختهٔ خویش همی برگذرند
۱۳راهشان یوز گرفتهاست و ندارند خبر
زان چو آهو همه در پوی و تگ و با بطرند
۱۴بر خریدار فسون سخره و افسوس کنند
وانگهی جز که همه تنبل و افسون نخرند
۱۵گرچهشان کار همه ساختهاز یکدگر است
همگان کینهور و خاسته بر یکدگرند
۱۶دردمندند به جان جمله نبینی که همی
جز همه آنکه زیان کار بودشان نخورند؟
۱۷سخن بیهده و کار خطا زایشان زاد
سخن بیهده و کار خطا را پدرند
۱۸با هزاران بدی و عیب یکیشان هنراست
گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بیخبرند
۱۹هنر آن است که پیغمبر خیرالبشر است
وین ستوران جفا پیشه به صورت بشرند
۲۰گر شریعت همه را بار گران است رواست
بار اگر خر کشد این عامه همه پاک خرند
۲۱بار باخر بنهند از خر و زینها ننهند
زانکه اینها سوی ایزد بسی از خر بترند
۲۲وعدهشان روز قضا خواب و خور و سیم و زر است
زانکه فتنه همه بر خواب و خور و سیم و زرند
۲۳حکمت آبی است کجا مرده بدو زنده شود
حکما بر لب این آب مبارک شجرند
۲۴شجر حکمت، پیغمبر ما بود و برو
هر یک از عترت او نیز درختی ببرند
۲۵پسران علی امروز مرو را بسزا
پسرانند چو مر دختر او را پسرند
۲۶پسران علی آنها که امامان حقند
به جلالت به جهان در چو پدر مشتهرند
۲۷سپس آن پسران رو، پسرا، زانکه تو را
پسران علی و فاطمه زاتش سپرند
۲۸سپری کرد توانند تو را زاتش تیز
چون همی زیر قدم گردن کیوان سپرند
۲۹ای پسر دین محمد به مثل چون جسدی است
که بر آن شهره جسد فاطمیان همچو سرند
۳۰چون شب دین سیه و تیره شود، فاطمیان
صبح صادق، مه و پروین و ستارهٔ سحرند
۳۱داد در خلق جهان جمله پدرشان گسترد
چه عجب گر پسران همچو پدر دادگرند
۳۲شیر دادار جهان بود پدرشان، نشگفت
گرازیشان برمند این که یکایک حمرند
۳۳من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را
که خران را حکما نیز به شیران شکرند
۳۴سودمندند همه خلق جهان را چو شکر
جان من باد فداشان که به طبع شکرند
۳۵از شکر نفع همی گیرد بیمار و درست
دشمن و دوست ازیشان همه می نفع گرند
۳۶منگر سوی گروهی که چون مستان از خلق
پرده بر خویشتن از بیخردی میبدرند
۳۷چه دهی پند و چه گوئی سخن حکمت و علم
این خران را که چو خر یکسره از پند کرند؟
۳۸سخن خوب خردمند پذیرد نه حجر
سفها جمله ز مردم به قیاس حجرند
۳۹سمرم من شده و افتادهام از خانهٔ خویش
زین ستوران که به جهل و به سفاهت سمرند
۴۰اگر این کوردلان را تو به مردم شمری
من نخواهم که مرا خلق ز مردم شمرند
۴۱چون پری جمله بپرند گه صلح ولیک
به گه شر مر ابلیس لعین را حشرند
۴۲سپس باقر و سجاد روم در ره دین
تو بقر رو سپس عامه که ایشان بقرند
۴۳به جر دیو روی کز پی ایشان بروی
زانکه ایشان همه دیو جسدی را بجرند
۴۴سپس فاطمیان رو که به فرمان خدای
امتان را سپس جد و پدر راه برند
۴۵جدشان رهبر دیو و پری و مردم بود
سوی رضوان خدای و، پسران زان گهرند
۴۶پسرت گر جگر است از تن تو، فاطمیان
مر نبی را و علی را به حقیقت جگرند
۴۷شیعت فاطمیان یافتهاند آب حیات
خضر دور شده ستند که هرگز نمرند
۴۸شکرند از سخن خوب سبک شیعت را
به سخنهای گران ناصبیان را تبرند
۴۹سخن خوب بیاموز که هرک از همه خلق
سخن خوب ندارند همه بیهنرند
۵۰