گرگ آمده است گرسنه و دشت پر بره
افتاده در رمه، رمه رفته به شب چره
۱گرگ، از رمهخواران و رمه، در گیا چران
هر یک به حرص خویش همی پر کند دره
۲گرگ گیا برهاست و بره گرگ را گیاست
این نکته یاد گیر که نغز است و نادره
۳بنگر در این مثال تن خویش را ببین
گرگ و بره مباش و بترس از مخاطره
۴از بهر آنکه تا بره گیری مگر مرا
ای بیتمیز، مر دگری را مشو بره
۵گر نه بره نه گرگ نهای، بر در امیر
چونی؟ جواب راست بده بیمناظره
۶ترسی همی که ار تو نباشی ز لشکرش
بیتو نه قلب و میمنه ماند نه میسره؟
۷گر تو به آستی نزنی میثرهٔ امیر
ترسم که پر ز گرد بماندش میثره
۸فخری مکن بدانکه تو میده و برهخوری
یارت به آب در زده یک نان فخفره
۹زیرا که هم تو را و هم او را همی بسی
بیشام و چاشت باید خفتن به مقبره
۱۰چون نشنوی همی و نبینی همی به دل؟
گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره
۱۱وز آرزوی آنکه ببینی شگفتیی
بر منظری نشسته و چشم به پنجره
۱۲چیزی همی عجبتر از این تن چه بایدت
بسته به بند سخت در این نیلگون کره؟
۱۳این جان پاک تو ز چه رو مانده است اسیر
پنهان در این حوران و دست و کران بره؟
۱۴گر جای گیر نیست چو جسم این لطیف جان
تن را چرا تهی است میانش چو قوصره
۱۵دو قوصره همی به سفر خواست رفت جانت
زان بر گرفت سفرهٔ در خورد مطهره
۱۶بنگر که چون به حکمت در بست کردگار
سفرهٔ تو را و مطهره را سر به حنجره
۱۷گر تو تماخره کنی اندر چنین سفر
بر خویشتن کنی تو نه بر من تماخره
۱۸بر منظره به قصر تماشا چه بایدت؟
اینک تن تو قصر و سرت گرد منظره
۱۹آن را کن آفرین که چنین قصرت او فگند
بیخشت و چوب و رشته و پرگار و مسطره
۲۰بنگر به خویشتن و گرت خیره گشت مغز
بزدای ازو بخار و به پرهیز و غرغره
۲۱جری است بر رهت که پدرت اندروفتاد
تا نوفتی درو چون پدر تو مکابره
۲۲گیتی زنی است خوب و بد اندیش و شوی جوی
با غدر و فتنهساز و به گفتار ساحره
۲۳بگریزد او ز تو چو تو فتنه شدی برو
پرهیزدار از این زن جادوی مدبره
۲۴غره مشو به رشوت و پارهش که هرچه داد
بستاند از تو پاک به قهر و مصادره
۲۵با بیقرار دهر مجو، ای پسر، قرار
عمرت مده به باد به افسوس و قرقره
۲۶از مکر او تمام نپرداخت آنکه او
پر کرد صد کتاب و تهی کرد محبره
۲۷نقدی سره است عمر و جهان قلب بد، مده
نقد سره به قلب، که ناید تو را سره
۲۸در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز
بگذار گوز و دست برآور ز خنبره
۲۹من زرق او خریدم و خوردم به روی او
زاد عزیز خویش و تهی کرد توبره
۳۰آخر به قهر او خبرم داد، همچنین
از مکر او، بزرگ حکیمی به قاهره
۳۱خوابت همی ببرد، من انگشت ازان زدم
پیش تو بر کنارهٔ خوش بانگ پاتره
۳۲تو خفتهای خوش ای پسر و چرخ و روز و شب
همواره میکنند ببالینت پنگره
۳۳گرتو به خواب و خور بدهی عمر همچو خر
بر جان تو وبال چو بر خر شود خره
۳۴برگیر آب علم و بدو روی جان بشوی
تا روی پر ز گرد نبائی به ساهره
۳۵چون دست و پای پاک نبینمت جان و دل
این هردو پاک نبینم و آن هردو پر کره
۳۶پیری کجا برد ز تو گرمابه و گلاب
خیره مده گلیم کهن را به جندره
۳۷چون می فروکشد سر سروت فلک به چاه
تو بر فلک همی چه کشی طرف کنگره؟
۳۸بپذیر پند اگرچه نیایدت پند خوش
پر نفع و ناخوش است چو معجون فیقره
۳۹از حجت خراسان آمدت یادگار
این پر ز پند و حکمت و نیکو مؤامره
۴۰