دور باش ای خواجه زین بیمر گله
کهت نیاید چیز حاصل جز گله
۱هر که در ره با گلهٔ خوگان رود
گرد و درد و رنج یابد زان گله
۲خانه خالی بهتر از پر شیر و گرگ
دانیال این کرد بر دانا مله
۳همچو بلبل لحن و دستانها زنند
چون لبالب شد چمانه و بلبله
۴وز نهیب مؤذن و بانگ نماز
اندرون افتد به تنشان زلزله
۵آب تیره است این جهان، کشتیت را
بادبان کن دانش و طاعت خله
۶گر کله زد جاهلی با بخت بد
مر تو را با او نباید زد کله
۷چون کله گم کرد نادان مر تو را
کی تواند دید هرگز با کله؟
۸با عمل مر علم دین را راست دار
آن ازین کمتر مکن یک خردله
۹کار بیدانش مکن چون خر، منه
در ترازو بارت اندر یک پله
۱۰چون به نادانی کند مزدور کار
گرسنه خسپد به شب دست آبله
۱۱چون نشوئی دل به دانش همچنانک
موی را شوئی به آب آمله؟
۱۲علم خورد و برد خود گستردهاند
پیش این انبوه و گمره قافله
۱۳پیش این گاوان که هرگزشان نبود
دل به کاری جز به کار حوصله
۱۴نان همی جوید کسی کو میزند
دست بر منبر به بانگ و مشغله
۱۵زیمله بر تو نهاده است آن خسیس
چون کشی گر خر نگشتی زیمله
۱۶عقل تاویل است و دوشیزه نهان
چون به برگ حنظل اندر حنظله
۱۷علم حق آن است، از آن سو کش عنان
عامه را ده جمله علم خربله
۱۸پای پاکیزه برهنه به بسی
چون به پا اندر دریده کشکله
۱۹علم تاویلی به تنزیل اندر است
وز مثل دارد به سر بر قوفله
۲۰مصقله است این علم، زنگ جهل را
چیز نزداید مگر کاین مصقله
۲۱عهد یزدان است کلید و، قفل او
نیست جز ترفند تقلیدی یله
۲۲ای سپرده دل به دنیا، وقت بود
که شوی مر علم دین را یکدله
۲۳دهر بد گوهر به شر آبستن است
جز بلا هرگز نزاد این حامله
۲۴دست ازو درکش چو مردان پیش ازانک
در کشندت زیر شر و ولوله
۲۵چون نگیری سلسله داوودوار؟
پیش توست آویخته آن سلسله
۲۶گر به تاریکی همی چشمت ندید
حجت اینک داشت پیشت مشعله
۲۷