ایا گشته غره به مکر زمانه
ز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه
۱یگانهٔ زمانه شدی تو ولیکن
نشد هیچ کس را زمانه یگانه
۲زمانه بسی پند دادت، ولیکن
تو می در نیابی زبان زمانه
۳نبینی همی خویشتن را نشسته
غریب و سپنجی به خانهٔ کسانه
۴بگفتند کاین خانه مر بوفلان را
به میراث ماند از فلان و فلانه
۵تو را گر همی پند خواهی گرفتن
زبان فلان و فلانه است خانه
۶چو خانه بماند و برفتند ایشان
نخواهی تو ماندن همی جاودانه
۷نخواهد همی ماند با باد مرگی
بدین خرمن اندر نه کاه و نه دانه
۸پدرْت و برادرْت و فرزند مادر
شدهستند ناچیز و گشته فسانه
۹تو پنجاه سال از پسِ عمر ایشان
فسانه شنودی و خوردی رسانه
۱۰در این رهگذر چند خواهی نشستن؟
چرا برنخیزی، چه ماندت بهانه؟
۱۱دویدی بسی از پس آرزوها
به روز جوانی چو گاو جوانه
۱۲کشان دامن اندر ده و کوی و برزن
زنان دست بر شعرها و زمانه
۱۳چه لافی که من یک چمانه بخوردم؟
چه فضل است پس مر تو را بر چمانه؟
۱۴به شهر تو گرچه گران است آهن
نَشایی تو بی بند و بی زاوُلانه
۱۵کنون پارسائی همی کرد خواهی
چو ماندی به سان خری پیر و لانه
۱۶چگونه شود پارسا، مرد جاهل؟
همی خیره گربه کنی تو به شانه
۱۷چو دانش نداری تو، در پارسائی
به سان لگامی بُوی بیدهانه
۱۸بس است این که گفتمْت، کهافزون نخواهد
چو تازی بود اسپ یک تازیانه
۱۹به هنگام آموختن فتنه بودی
تو دیوانهسر بر تَرنگ چغانه
۲۰چو خر بیخرد زانی اکنون که آنگه
به مزد دبستان خریدی لکانه
۲۱کنون لاجرم چون سخن گفت باید
بماند تو را چشم بر آسمانه
۲۲بدانی چو درمانی آنگه کز آنجا
نه بربط رهاند تو را نه ترانه
۲۳بیاموز اگر پارسا بود خواهی
مکن دیو را جان خویش آشیانه
۲۴به دانش گرای و در این روز پیری
برون افگن از سر خمار شبانه
۲۵بباشی، اگر دل به دانش نشانی
به اندک زمانی، به دانش نشانه
۲۶به دانش بیلفنج نیکی کز اینجا
نیایند با تو نه خانه نه مانه
۲۷خدای از تو طاعت به دانش پذیرد
مبر پیش او طاعت جاهلانه
۲۸گر از سوختن رست خواهی همی شو
به آموختن سر بنه بر ستانه
۲۹کرانه کن از کار دنیا، که دنیا
یکی ژرف دریاست بس بیکرانه
۳۰گمان کسی را وفا ناید از وی
حکیمان بسی کردهاند این گمانه
۳۱چو نیک و بدش نیست باقی چه باشی
به نیک و بدش غمگن و شادمانه؟
۳۲جهان خانهٔ راستان نیست، راهت
بگردان سوی خانهٔ راستانه
۳۳تو را خانه دین است و دانش، درون شو
بدان خانه و سخت کن در به فانه
۳۴مکن کاهلی بیشتر زین که ناگه
زمانه برون گیردت زین میانه
۳۵سخنهای حجت به عقل است سَخته
مگردان ترازوی او را زبانه
۳۶