کُمیت سخن را ضمیر است میدان
سوارش چه چیز است؟ جان سخندان
۱خرد را عنان ساز و اندیشه را زین
بر اسپ زبان اندر این پهن میدان
۲به میدان خویش اندر، اسپ سخن را
اگر خوب و چابک سواری بگردان
۳به میدان تنگ اندرون، اسپ کره
نگر تا نتازی به پیش سواران
۴سواران تازنده را نیک بنگر
در این پهن میدان ز تازی و دهقان
۵عرب بر ره شعر دارد سواری
پزشکی گزیدند مردان یونان
۶ره هندوان سوی نیرنگ و افسون
ره رومیان زی حساب است و الحان
۷مسخر نگار است مر چینیان را
چو بغدادیان را صناعات الوان
۸یکی باز جوید نهفته ز پیدا
یکی باز داند گران را ز ارزان
۹طلب کردن جای و تدبیر مسکن
طرازیدن آب و تقدیر بنیان
۱۰در این هر طریقی که بر تو شمردم
سواران جلدند و مردان فراوان
۱۱که دانست از اول، چه گوئی که ایدون
زمان را بپیمود شاید به پنگان؟
۱۲که دانست کز نور خورشید گیرد
همی روشنی ماه و برجیس و کیوان؟
۱۳که دانست کاندر هوا بیستونی
ستاده است دریا و کوه و بیابان؟
۱۴که دانست چندین زمین را مساحت
صد و شصت چند اوست خورشید تابان؟
۱۵که کرد اول آهنگری؟ چون نبودهاست
از اول نه انبر نه خایسک و سندان
۱۶که دانست کاین تلخ و ناخوش هلیله
حرارت براند ز ترکیب انسان؟
۱۷که فرمود از اول که درد شکم را
پُرُز باید از چین و از روم والان؟
۱۸که بود آنکه او ساخت شنگرف رومی
ز گوگرد خشک و ز سیماب لرزان
۱۹که دانست کافزون شود روشنائی
به چشم اندر از سنگ کوه سپاهان؟
۲۰که بود آنکه بر سیم فضل او نهادهاست
مر این زر کان را چنین گرد گیهان؟
۲۱که بود آنکه کمتر به گفتار او شد
عقیق یمانی ز لعل بدخشان؟
۲۲اگر جانور کان عزیز است بر ما
که بسیار نفع است ما را ز حیوان
۲۳همی خویشتن را نبینیم نفعی
نه در سیم و زر و نه در در و مرجان
۲۴در اینها به چشم دلت ژرف بنگر
که این را به چشم سرت دید نتوان
۲۵به درمان چشم سر اندر بماندی
بکن چشم دل را یکی نیز درمان
۲۶ز چشم سرت گر نهان است چیزی
نماند ز چشم دل آن چیز پنهان
۲۷نهان نیست چیزی زچشم سر و دل
مگر کردگار جهان فرد و سبحان
۲۸خرد هدیهٔ اوست ما را که در ما
به فرمان او شد خرد جفت با جان
۲۹خرد گوهر است و دل و جانش کان است
بلی، مر خرد را دل و جان سزد کان
۳۰خرد کیمیای صلاح است و نعمت
خرد معدن خیر و عدل است و احسان
۳۱به فرمان کسی را شود نیکبختی
به دو جهان که باشد خرد را به فرمان
۳۲نگهبان تن جان پاک است لیکن
دلت را خرد کرد بر جان نگهبان
۳۳به زندان دنیا درون است جانت
خرد خواهدش کرد بیرون ز زندان
۳۴خرد سوی هر کس رسولی نهفته
که در دل نشسته به فرمان یزدان
۳۵همی گوید اندر نهان هر کسی را
که چون آن چنین است و این نیست چونان
۳۶از آغاز چون بود ترکیب عالم
چه چیز است بیرون از این چرخ گردان؟
۳۷اگر گرد این چرخ گردان تو گوئی
تهی جایگاهی است بیحد سامان
۳۸چه گوئی در آن جای گردنده گردون
روان است یا ایستاده است ازین سان؟
۳۹خدای جهان آنکه نابوده داند
خداوند این عالم آباد و ویران
۴۰چرا آفرید این جهان را چو دانست
که کم بود خواهد ز کافر مسلمان؟
۴۱خرد کو رسول خدای است زی تو
چه خوانده است بر تو از این باب؟ برخوان
۴۲از این در به برهان سخن گوی با من
نخواهم که گوئی فلان گفت و بهمان
۴۳گر این علمها را بدانند قومی
تو نیز ای پسر مردمی همچو ایشان
۴۴بیاموز اگر چند دشوارت آید
که دشوار از آموختن گردد آسان
۴۵بیاموز از آن کهش بیاموخت ایزد
سر از گرد غفلت به دانش بیفشان
۴۶بیاموز تا همچو سلمان بباشی
که سلمان از آموختن گشت سلمان
۴۷ز برهان و حجت سپر ساز و جوشن
به میدان مردان برون مای عریان
۴۸به میدان حکمت بر اسپ فصاحت
مکن جز به تنزیل و تاویل جولان
۴۹مدد یابی از نفس کلی به حجت
چو جوئی به دل نصرت اهل ایمان
۵۰نبینی که پولاد را چون ببرد،
چو صنعت پذیرد ز حداد، سوهان؟
۵۱تو را نفس کلی، چو بشناسی او را،
نگه دارد از جهل و عصیان و نسیان
۵۲بر آن سان که رنگین گل و یاسمین را
نشانده است دهقانش بر طرف بستان
۵۳گل از نفس کل یافتهاست آن عنایت
که تو خوش منش گشتهای زان و شادان
۵۴زر و سیم و گوهر شد ارکان عالم
چو پیوسته شد نفس کلی به ارکان
۵۵اگر جان نبودی به سیم و زر اندر
به صد من درم کس ندادی یکی نان
۵۶وگر جان نبودی به سیم و زر اندر
بدو جان تو چون شادی شاد و خندان؟
۵۷به نرمی ظفر جوی بر خصم جاهل
که که را به نرمی کند پست باران
۵۸سخن چون حکیمان نکوگوی و کوته
که سحبان به کوته سخن گشت سحبان
۵۹نبینی که بدرید صد من زره را
بدان کوتهی یک درم سنگ پیکان؟
۶۰خرد را به ایمان و حکمت بپرور
که فرزند خود را چنین گفت لقمان
۶۱چو جانت قوی شد به ایمان و حکمت
بیاموزی آنگه زبانهای مرغان
۶۲بگویند با تو همان مور و مرغان
که گفتند ازین پیشتر با سلیمان
۶۳در این قبهٔ گوهر نامرکب
ز بهر چه کردهاست یزدانت مهمان؟
۶۴تو را بر دگر زندگان زمینی
چه گوئی، ز بهر چه دادهاست سلطان؟
۶۵حکیما، ز بهر تو شد در طبایع
جواهر، نه از بهر ایشان، پریشان
۶۶ز بهر تو شد مشک و کافور و عنبر
سیه خاک در زیر زنگاری ایوان
۶۷تو را بر جهانی جزین، این عجایب
که پیداست اینجا، دلیل است و برهان
۶۸جهانی است آن پاک و پرنور و راحت
تمام و مهیا و بیعیب و نقصان
۶۹اثرهای آن عالم است این کزوئی
در این تنگ زندان تو شادان و خندان
۷۰اگر نیستی آن جهان، خاک تیره
شکر کی شدی هرگز و عنبر و بان؟
۷۱به امید آن عالم است، ای برادر،
شب و روز بیخواب و با روزه رهبان
۷۲مکان نعیم است و جای سلامت
چنین گفت یزدان، فروخوان ز فرقان
۷۳گر آن را نبینی همی، همچو عامه
سزای فسار و نواری و پالان
۷۴نگر تات نفریبد این دیو دنیا
حذردار از این دیو، هان ای پسر هان
۷۵از این دیو تعویذ کن خویشتن را
سخنهای صاحب جزیرهٔ خراسان
۷۶چنین چند گردی در این گوی گردان؟
کز این گوی گردان شدت پشت چوگان
۷۷به چنگال و دندان جهان را گرفتی
ولیکن شدت کند چنگال و دندان
۷۸کنون زانکه کردی و خوردی، به توبه
همی کن ستغفار و میخور پشیمان
۷۹از این چاه برشو به سولان دانش
به یک سو شو از جوی و از جر عصیان
۸۰