جهان را دگرگونه شد کارو بارش
برو مهربان گشت صورت نگارش
۱به دیبا بپوشید نوروز رویش
به لولو بشست ابر گرد از عذارش
۲به نیسان همی قرطهٔ سبز پوشد
درختی که آبان برون کرد ازارش
۳گهی در بارد گهی عذر خواهد
همان ابر بدخوی کافور بارش
۴که کرد این کرامت همان بوستان را
که بهمن همی داشتی زارو خوارش؟
۵پر از حلقه شد زلفک مشک بیدش
پر از در شهوار شد گوشوارش
۶به صحرا بگسترد نیسان بساطی
که یاقوت پود است و پیروزه تارش
۷گر ارتنگ خواهی به بستان نگه کن
که پر نقش چین شد میان و کنارش
۸درم خواهی از گلبانش گذر کن
وشی بایدت مگذر از جویبارش
۹چرا گر موحد نگشته است گلبن
چنین در بهشت است هال و قرارش
۱۰وگر آتش است اندر ابر بهاری
چرا آب ناب است بر ما شرارش؟
۱۱شکم پر ز لولوی شهوار دارد
مشو غره خیره به روی چو قارش
۱۲نگه کن بدین کاروان هوائی
که کافور و در است یکرویه بارش
۱۳سوی بوستانش فرستاده دریا
به دست صبا داده گردون مهارش
۱۴که دیده است هرگز چنین کاروانی
که جز قطره باری ندارد قطارش؟
۱۵به سال نو ایدون شد این سال خورده
که برخاست از هر سوی خواستارش
۱۶چو حورا که آراست این پیرزن را؟
همان کس که آراست پیرار و پارش
۱۷کناره کند زو خردمند مردم
نگیرد مگر جاهل اندر کنارش
۱۸دروغ است گفتارهاش، ای برادر
به هرچهت بگوید مدار استوارش
۱۹فریبنده گیتی شکارت نگیرد
جز آنگه که گوئی «گرفتم شکارش»
۲۰به جنگ من آمد زمانه، نبینی
سرو روی پر گردم از کارزارش
۲۱چو دود است بیهیچ خیر آتش او
چو بید است بیهیچ بر میوه دارش
۲۲به خرما بنی ماند از دور لیکن
به نسیه است خرما و نقد است خارش
۲۳نخرد به جز غمر خارش به خرما
ازین است با عاقلان خارخارش
۲۴پر از عیب مردم ندارد گرامی
کسی را که دانست عیب و عوارش
۲۵بسوزد، بدوزد، دل و دست دانا،
به بیخیر خارش، به بینور نارش
۲۶سوی دهر پر عیب من خوار ازانم
که او سوی من نیز خوار است بارش
۲۷به دین یافته است این جهان پایداری
اگر دین نباشد برآید دمارش
۲۸چو من از پس دین دویدم بباید
دویدن پس من به ناچار و چارش
۲۹چو من مرد دینم همی مرد دنیا
نه آید به کارم نه آیم به کارش
۳۰نبیند زمن لاجرم جز که خواری
نه دنیا نه فرزند زنهار خوارش
۳۱کسی را که رود و می انده گسارد
بود شعر من هرگز انده گسارش؟
۳۲تو،ای بیخرد، گر خود از جهل مستی
چه بایدت پس خمر و رنج خمارش؟
۳۳نبید است و نادانی اصل بلائی
که مرد مهندس نداند شمارش
۳۴یکی مرکب است، ای پسر، جهل بدخوی
که بر شر یازد همیشه سوارش
۳۵یکی بدنهال است خمر، ای برادر
که برگش همه ننگ و، عار است بارش
۳۶نیارم که یارم بود جاهل ایرا
کرا جهل یار است یار است مارش
۳۷نگر گرد میخواره هرگز نگردی
که گرد دروغ است یکسر مدارش
۳۸چو دیوانه میخواره هرچهت بگوید
نه بر بد نه بر نیک باور مدارش
۳۹به خواب اندرون است میخواره لیکن
سرانجام آگه کند روزگارش
۴۰کسی را که فردا بگریند زارش
چگونه کند شادمان لالهزارش؟
۴۱جهان دشمنی کینهدار است بر تو
نباید که بفریبدت آشکارش
۴۲من آگاه گشته ستم از غدر و غورش
چگونه بوم زین سپس یار غارش
۴۳نهام یار دنیا به دین است پشتم
که سخت و بلند است و محکم حصارش
۴۴در این حصار از جهان کیست؟ آن کس
که بگداخت کفر از تف ذوالفقارش
۴۵هزبری که سرهای شیران جنگی
ببوسند خاک قدم بندهوارش
۴۶به مردی چو خورشید معروف ازان شد
که صمصام دادش عطا کردگارش
۴۷به زنهار یزدان درون جای یابی
اگرجای جوئی تو در زینهارش
۴۸اگر دهر منکر شود فضل او را
شود دشمن دهر دلیل و نهارش
۴۹که دانست بگزاردن فام احمد
مگر تیغ و بازوی خنجر گزارش
۵۰علی آنکه چون مور شد عمرو و عنتر
ز بیم قوی نیزهٔ مار سارش
۵۱خطیبان همه عاجز اندر خطابش
هزبران همه روبه اندر غبارش
۵۲همه داده گردن به علم و شجاعت
وضیع و شریف و صغارو کبارش
۵۳چه گویم کسی را که ابلیس گمره
کشیدهاست از راه یک سو فسارش؟
۵۴بگویم چو گوید «چهارند یاران»
بیاهنجم از مغز تیره بخارش
۵۵چهار است ارکان عالم ولیکن
یکی برتر و بهتر است از چهارش
۵۶چهار است فصل جهان نیز ولیکن
بر آن هرسه پیداست فضل بهارش
۵۷دهد راز دل عاقلی جز به مردم
اگر چند نزدیک باشد حمارش؟
۵۸هگرز آشنائی بود همچو خویشی
که پیوسته زو شد نبی را تبارش؟
۵۹علی بود مردم که او خفت آن شب
به جای نبی بر فراش و دثارش
۶۰همه علم امت به تایید ایزد
یکی قطرهٔ خرد بود از بحارش
۶۱گر از جور دنیا همی رست خواهی
نیابی مرادت جز اندر جوارش
۶۲من آزاد آزاد گردان اویم
که بنده است چون من هزاران هزارش
۶۳یکی یادگار است ازو بس مبارک
منت ره نمایم سوی یادگارش
۶۴فلک چاکر مکنت بیکرانش
خرد بندهٔ خاطر هوشیارش
۶۵درختی است عالی پر از بار حکمت
که به اندیشه بایدت خوردن ثمارش
۶۶اگر پند حجت شنودی بدو شو
بخور نوش خور میوهٔ خوش گوارش
۶۷مترس از محالات و دشنام دشمن
که پر ژاژ باشد همیشه تغارش
۶۸