ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش
وز عمر و جهان بهرهٔ خود کرده فراموش
۱هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته است
بیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟
۲این دهر نهنگ است، فرو خواهد خوردنت
فتنه چه شدی خیره تو بر صورت نیکوش؟
۳بیدار شو از خواب و نگه کن که دگر بار
بیدار شد این دهر شده بیهش و مدهوش
۴باغی که بد از برف چو گنجینه نداف
بنگرش به دیبای مخلق شده چون شوش
۵وین کوه برهنه شده را باز نگه کن
افگنده پرندین سلبی بر کتف و دوش
۶بربسته گل از ششتری سبز نقابی
و آلوده به کافور و به شنگرف بناگوش
۷بر عالم چشم دل بگمار به عبرت
مدهوش چرا ماندهای ای مدبر بیهوش؟
۸در باغ پدید آمد مینوی خداوند
بندیش و مقر آی به یزدان و به مینوش
۹بنگر که چه گویدت همی گنبد گردان
گفتار جهان را به ره چشمت بنیوش
۱۰گویندهٔ خاموش به جز نامه نباشد
بشنو سخن خوب ز گویندهٔ خاموش
۱۱گویدت همی: گرچه دراز است تو را عمر
بگذشته شمر یکسره چون دوش و پرندوش
۱۲دانی که بقا نیست مگر عمر، پس او را
بر چیز فنائی مده، ای غافل، و مفروش
۱۳این عاریتی تن عدوی توست عدو را
دانا نگرد خیره چنین تنگ در آگوش
۱۴ور عاریتی باز ستاندت تو رخ را
بر عاریتی هیچ مه بخراش و مه بخروش
۱۵از میش تن خویش به طاعت چو خردمند
در علم و عمل فایدهٔ خویش همی دوش
۱۶زین خانهٔ الفنج و زین معدن کوشش
بر گیر هلازاد و مرو لاغر و دریوش
۱۷پرهیز همی ورز، در الفغدن دانش
دایم ز ره چشم و ره گوش همی کوش
۱۸با طاعت و با فکرت خلوت کن ازیراک
مشغول شده ستند سفیهان به خلالوش
۱۹در طاعت بیطاقت و بیتوش چرائی؟
ای گاه ستمگاری با طاقت و با توش!
۲۰چون بر تو هوای دل تو میبکشد تیر
در پیش هوا تو ز ره صبر فرو پوش
۲۱تو جوشن دین پوش، دل بیخردت را
بگداخته شو، گو، ز ره دیده برون جوش
۲۲در معده ات بر جان تو لعنت کند امشب
نانی که به قهر از دگری بستدهای دوش
۲۳تو گردنت افراخته وان عاجز مسکین
بنهاده ز اندوه زنخ بر سر زانوش
۲۴هر چند تو را نوش کند جاهلی آتش
بر خیره مخور، کاتش هرگز نشود نوش
۲۵ای حجت اگر گنگ نخواهی که بمانی
در پیش خداوند، سوی حجت کن گوش
۲۶