گرْت باید که تن خویش به زندان ندهی
آن به آید که دل خویش به شیطان ندهی
۱دیو مهمان دل توست نگر تا به گزاف
این گزین خانه بدان بیهده مهمان ندهی
۲آرزو را و حسد را مده اندر دل جا
گر همی خواهی تا خانه به ماران ندهی
۳گر تو مر آز و حسد را بسپاری دل خویش
ندهند آنچه تو خواهی به تو تا جان ندهی
۴آز بر جانْت نگهبان بلا گشت بکوش
تا مگر جانت بدین زشت نگهبان ندهی
۵گر نبردهست تو را دیو فریبنده ز راه
چونکه از طاعت و دانش حق یزدان ندهی؟
۶شاه را پیش جز از بختهٔ پخته ننهی
مؤمنی را که ضعیف است یکی نان ندهی
۷آشکارا دهی آن اندک و بیمایه زکات
رشوت حاکم جز در شب و پنهان ندهی
۸هرچه کان را ببری تو همی از حق خدای
بیگمان جز که به سلطان و به تاوان ندهی
۹از غم مزد سر ماه که آن یک درم است
کودک خویش به استاد و دبستان ندهی
۱۰هرچه کان را به دل خوش ندهی از پی مزد
آن به کار بزه جز کز بن دندان ندهی
۱۱گر تو را دیو سلیمان ز سلیمان نفریفت
چون همی حق سلیمان به سلیمان ندهی؟
۱۲پرفضول است سرت هیچ نخواهی شب و روز
که نو این را بستانی و کهن آن ندهی
۱۳پیشهای سخت نکوهیده گزیدی، چه بود
کز فلان زر نستانی و به بهمان ندهی؟
۱۴دل درویش مسوز و مستان زو و مده
گرت باید که تنت به آتش سوزان ندهی
۱۵چه بود، نیک بیندیش به تدبیر خرد،
که ز حامد نستانی و به حمدان ندهی؟
۱۶جان پرمایه همی چون بفروشی به نَچیز
چیز پرمایه همان به که به ارزان ندهی
۱۷دیو بیفرمان بنشیند بر گردن تو
چو تو گردن به خداوندهٔ فرمان ندهی
۱۸شاخ زنبور به انگور تو افگندستی
چو نیت کردی کانگور به دهقان ندهی
۱۹نیت نیک رساند به تو نیکی و صلاح
دل هشیار نگر خیره به مستان ندهی
۲۰نخوری از رز وز ضعیت وز کشت و درود
برِ تابستان تاش آب زمستان ندهی
۲۱چه طمع داری در حلهٔ صد رنگ بهشت
چون به درویش یکی پارهٔ خلقان ندهی؟
۲۲مر مؤذن را جو نانی دشوار دهی
مر فسوسی را دینار جز آسان ندهی
۲۳از تو درویشان کرباس نیابند و گلیم
مطربان را جز دیبای سپاهان ندهی
۲۴وام خواهی و نخواهی مگر افزونی و چرب
باز اگر باز دهی جز که به نقصان ندهی
۲۵وز پی داوری و درد سر و جنگ و جلب
جز همه عاریتی چیز گروگان ندهی
۲۶دعوی دوستی یاران داری همه روز
چونکه دانگی به کسی از پی ایشان ندهی؟
۲۷ای فضولی، تو چه دانی که که بودند ایشان
چون تو دل در طلب طاعت و ایمان ندهی؟
۲۸از تنت چون ندهی حق شریعت به نماز؟
وز زبان چونکه به خواندن حق فرقان ندهی؟
۲۹تو که نادانی شاید که فسار خر خویش
به یکی دیگر بیچاره و نادان ندهی
۳۰گرگ بسیار فتاده است در این صعب رمه
آن به آید که خر خویش به گرگان ندهی
۳۱سخن حجت بپْذیر و نگر تا به گزاف
سخنش را به ستوران خراسان ندهی
۳۲خر نداند خطر سنبل و ریحان، زنهار
که مراین خر رمه را سنبل و ریحان ندهی
۳۳همه افسار بدادند به نعمان، تو بکوش
بخرد تا مگر افسار به نعمان ندهی
۳۴