گر مستمند و با دل غمگینم
خیره مکن ملامت چندینم
۱زیرا که تا به صبح شب دوشین
بیدار داشت بادک نوشینم
۲حیران و دل شکسته چنین امروز
از رنج وز تفکر دوشینم
۳زنهار ظن مبر که چنین مسکین
اندر فراق زلفک مشکینم
۴یا ز انده و غم الفی سیمین
ایدون چنین چو نونی زرینم
۵نسرین زنخ صنم چه کنم اکنون
کز عارضین چو خوشهٔ نسرینم؟
۶بل روز و شب به قولی پوشیده
پندی همی دهند به هر حینم
۷آئین این دو مرغ در این گنبد
پریدن و شتاب همی بینم
۸پس من به زیر پر دو مرغ اندر
ظن چون بری که ساکن بنشینم
۹در مسکنی که هیچ نفرساید
فرسوده گشت هیکل مسکینم
۱۰در لشکر زمانه بسی گشتم
پر گرد ازین شده است ریاحینم
۱۱از دیدن دگر دگر آئینش
دیگر شدهاست یکسره آئینم
۱۲بازی گری است این فلک گردان
امروز کرد تابعه تلقینم
۱۳زیرا که دی به جلوه برون آورد
آراسته به حلهٔ رنگینم
۱۴بر بستر جهالت و آگنده
یکسر به خواب غفلت بالینم
۱۵و امروز باز پاک ز من بربود
آن حلهای خوب و نوآئینم
۱۶یکچند پیشگاه همی دیدی
در مجلس ملوک و سلاطینم
۱۷آزرده این و آن به حذر از من
گفتی مگر نژادهٔ تنینم
۱۸آهو خجل ز مرکب رهوارم
طاووس زشت پیش نمد زینم
۱۹واکنون ز گشت دهر دگر گشتم
گوئی نه آن سرشت و نه آن طینم
۲۰زین گونه کرد با من بازیها
پرکین دل از جفای فلک زینم
۲۱واکنون که چون شناختمش زین پس
برگردم و ازو بکشم کینم
۲۲نندیشم از ملوک و سلاطینش
دیگر کنم رسوم و قوانینم
۲۳با زخم دیو دنیا بس باشد
پرهیز جوشن و زرهم دینم
۲۴سلطان بس است بر فلک جافی
فخر تبار طاها و یاسینم
۲۵«مستنصر از خدای» دهد نصرت
زین پس بر اولیای شیاطینم
۲۶ارجو که باز بنده شود پیشم
آن بیوفا زمانهٔ پیشینم
۲۷مجلس به فر دولت او فردا
جز در کنار حورا نگزینم
۲۸خورشید پیشکار و قمر ساقی
لاله سماک و نرگس پروینم
۲۹منگر بدان که در درهٔ یمگان
محبوس کردهاند مجانینم
۳۰مغلوب گشت از اول ازاین دیوان
نوح رسول، من نه نخستینم
۳۱فخرم بس آنکه در ره دین حق
بر مذهب امام میامینم
۳۲بر حب آل احمد شاید گر
لعنت همی کنند ملاعینم
۳۳گر اهل آفرین نیمی هرگز
جهال چون کنندی نفرینم؟
۳۴از جان پاک رفته به علیین
وز جسم تیره مانده به سجینم
۳۵شاید اگر ز جسم به زندانم
کز علم دین شکفته بساتینم
۳۶سقراط اگر به رجعت باز آید
عشری گمانبریش ز عشرینم
۳۷بازی است پیش حکمت یونانم
زیرا که ترجمان طواسینم
۳۸گر ناصبی مثل مگسی گردد
بگذشت نارد از سر عرنینم
۳۹چون من سخن به شاهین برسنجم
آفاق و انفساند موازینم
۴۰نپسندم ار بگردد و بگراید
بر ذرهای زبانهٔ شاهینم
۴۱زیرا که بر گرفت به دست عقل
ایزد غشاوت از دو جهان بینم
۴۲زی جوهری علوی رهبر گشت
این جوهر کثیف فرودینم
۴۳زانم به عقل صافی کاندر دین
بر سیرت مبارز صفینم
۴۴نزدیک عاقلان عسل النحلم
واندر گلوی جاهل غسلینم
۴۵از من چو خر ز شیر مرم چندین
ساکن سخن شنو که نه سنگینم
۴۶افسانها به من بر چون بندی
گوئی که من به چین و به ماچینم؟
۴۷بر من گذر یکی که به یمگان در
مشهورتر از آذر برزینم
۴۸شهد و طبرزدم ز ره معنی
گرچه به نام تیغ و تبرزینم
۴۹