جهانا چه در خورد و بایستهای!
وگر چند با کس نپایستهای
۱به ظاهر چو در دیده خس ناخوشی
به باطن چو دو دیده بایستهای
۲اگر بستهای را گهی بشکنی
شکسته بسی نیز هم بستهای
۳چو آلودهای بینی آلودهای
ولیکن سوی شستگان شستهای
۴کسی کو تو را مینکوهش کند
بگویش: هنوزم ندانستهای
۵بیابی ز من شرم و آهستگی
اگر شرمگن مرد و آهستهای
۶تو را من همه راستی دادهام
تو از من همه کاستی جستهای
۷زمن رستهای تو اگر بخردی
بچه نکوهی آن را کزو رستهای؟
۸به من بر گذر داد ایزد تو را
تو بر رهگذر پست چه نشستهای
۹ز بهر تو ایزد درختی بکشت
که تو شاخی از بیخ او جستهای
۱۰اگر کژ برو رستهای سوختی
وگر راست بر رستهای رستهای
۱۱بسوزد کژیهات چون چوب کژ
نپرسد که بادام یا پستهای
۱۲تو تیر خدائی سوی دشمنش
به تیرش چرا خویشتن خستهای؟
۱۳چو بیراه و بیرسته گشتی، مرا
چه گوئی که بیراه و بیرستهای؟
۱۴چو دانش بیاری تو را خواستهام
وگر دانش آری مرا خواستهای
۱۵