بگذر ای باد دلافروز خراسانی
بر یکی مانده به یمگان دره زندانی
۱اندر این تنگی بیراحت بنشسته
خالی از نعمت وز ضیعت و دهقانی
۲برده این چرخ جفا پیشه به بیدادی
از دلش راحت وز تنش تن آسانی
۳دل پراندوهتر از نار پر از دانه
تن گدازندهتر از نال زمستانی
۴داده آن صورت و آن هیکل آبادان
روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی
۵گشته چون برگ خزانی ز غم غربت
آن رخ روشن چون لالهٔ نعمانی
۶روی بر تافته زو خویش چو بیگانه
دستگیریش نه جز رحمت یزدانی
۷بیگناهی شده همواره برو دشمن
ترک و تازی و عراقی و خراسانی
۸بهنه جویان و جزین هیچ بهانه نه
که تو بد مذهبی و دشمن یارانی
۹چه سخن گویم من با سپه دیوان؟
نه مرا داد خداوند سلیمانی
۱۰پیش نایند همی هیچ مگر کز دور
بانگ دارند همی چون سگ کهدانی
۱۱از چنین خصم یکی دشت نیندیشم
به گه حجت، یارب تو همی دانی
۱۲لیکن از عقل روا نیست که از دیوان
خویشتن را نکند مرد نگهبانی
۱۳مرد هشیار سخندان چه سخن گوید
با گروهی همه چون غول بیابانی؟
۱۴که بود حجت بیهوده سوی جاهل
پیش گوساله نشاید که قرانخوانی
۱۵نکند با سفها مرد سخن ضایع
نان جو را که دهد زیرهٔ کرمانی؟
۱۶آن همی گوید امروز مرا بد دین
که به جز نام نداند ز مسلمانی
۱۷ای نهاده بر سر اندر کله دعوی
جانت پنهان شده در قرطه نادانی
۱۸به که باید گرویدن زپس ازاحمد؟
چیست نزد تو برین حجتبرهانی؟
۱۹تو چه دانی که بود آنکه خر لنگت
تو همی براثر استر او رانی؟
۲۰چون تو بدبخت فضولی نه چو گمراهان
انده جهل خوری و غم حیرانی
۲۱سخت بی پشت بوند و ضعفا قومی
که تو پشت و سپه و قوت ایشانی
۲۲چون نکوشی که بپوشی شکم و عورت
دیگران را چه دهی خیره گریبانی؟
۲۳گر کسی دیبا پوشد تو چرا نازی
چو خود اندر سلب ژنده و خلقانی؟
۲۴بر تن خویش تو را قرطه کرباسی
به چو بر خالت دیبای سپاهانی
۲۵فضل یاران نکند سود تو را فردا
چو پدید آید آن قوت پنهانی
۲۶هیچ از آن فضل ندادند تو را بهری
یا سزاوار ندیدندت و ارزانی
۲۷پیش من چون بنجنبدت زبان هرگز؟
خیره پیش ضعفا ریش همی لانی
۲۸خرداومند سخندان بهتو برخندد
چو مر آن بیخردان را تو بگریانی
۲۹گر تو را یاران زهاد وبزرگاناند
چون تو بر سیرت وبر سنت دیوانی؟
۳۰سیرت راهزنان داری لیکن تو
جز که بستان و زر و ضیعت نستانی
۳۱روز با روزه و با ناله و تسبیحی
شب با مطرب و با باده ریحانی
۳۲باده پخته حلال است به نزد تو
که تو بر مذهب بو یوسف و نعمانی
۳۳کتب حیلت چون آب ز بر داری
مفتی بلخو نیشابور و هری زانی
۳۴بر کسی چون ز قضا سخت شود بندی
تو مر آن را به یکی نکته بگردانی
۳۵با چنین حکم مخالف که همی بینی
تو فرومایه پدرزاده شیطانی
۳۶تا به گفتاری پربار یکی نخلی
چون به فعل آئی پرخار مغیلانی
۳۷من از استاد تو دیو و ز تو بیزارم
گفتم اینک سخن کوته و پایانی
۳۸روی زی حضرت آل نبی آوردم
تا بدادند مرا نعمت دوجهانی
۳۹اگر او خانه و از اهل جدا ماندم
جفت گشتهستم با حکمت لقمانی
۴۰پیش داعی من امروز چو افسانه است
حکمت ثابت بن قرهٔ حرانی
۴۱داغ مستنصر بالله نهادهستم
بر برو سینه و بر پهنهٔ پیشانی
۴۲آن خداوند که صد شکر کند قیصر
گر به باب الذهب آردش به دربانی
۴۳فضل دارد چو فلک بر زمی از فخرش
سنگ درگاهش بر لعل بدخشانی
۴۴میرزاده است و ملک زاده به درگاهش
بسی از رازی وز خانه و سامانی
۴۵که بدان حضرت جدان و نیاکانشان
پیش ازین آمده بودند به مهمانی
۴۶این چنین احسان بر خلق کرا باشد
جز کسی را که ندارد ز جهان ثانی؟
۴۷ای به ترکیب شریف تو شده حاصل
غرض ایزدی از عالم جسمانی
۴۸نور از اقبال و ز سلطان تو میجوید
چون بتابد ز شرف کوکب سرطانی
۴۹آنکه عاصی شد مر جد تو آدم را
چون تو را دید بسی خورد پشیمانی
۵۰گر بدو بنگری امروز یکی لحظت
طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی
۵۱گیتی امید به اقبال تو میدارد
که ازو گرد به شمشیر بیوشانی
۵۲چو بدو بنگری آنگاه به صلح آید
این خلاف از همه آفاق و پریشانی
۵۳چو به بغداد فروآئی پیش آرد
دیو عباسی فرزند به قربانی
۵۴سنگ یمگان دره زی من رهی طاعت
فضلها دارد بر لولوی عمانی
۵۵نعمت عالم باقی چو مرا دادی
چه براندیشم ازاین بی مزهٔ فانی؟
۵۶