گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنی
سخت زود از چرخ گردان، ای پسر، سر بر کنی
۱دیگرت گشته است حال تن ز گشت روزگار
همچو حال تن سزد گر حال جان دیگر کنی
۲پیش ازان تا این مزور منظرت ویران شود
جهد کن تا بر فلک زین به یکی منظر کنی
۳علم را بنیاد او کن مر علم را بام او
از بر و پرهیز شاید گر مرو را در کنی
۴در چو این منظر چو بگزاری فریضهٔ کردگار
بهتر آن باشد که مدح آل پیغمبر کنی
۵ننگ داری زانکه همچون جاهلان نوک قلم
بر مدیح شاه یا میری قلم را تر کنی
۶گر به سر بر خاک خواهی کرد ناچار، ای پسر
آن به آید کان زخاکی هرچه نیکوتر کنی
۷بر سرت بویا چو مشک و عنبر سارا شود
گر تو خاکستر به نام آل او بر سر کنی
۸هم مقصر باشی ای دل گر به مدح مصطفی
معنی از گوهر طرازی لفظش از شکر کنی
۹جز به مدح آل پیغمبر سخن مگشای هیچ
گر همی خواهی که گوش ناصبی را کر کنی
۱۰ای پسر، پیغمبری را تاج کی باشد شگفت
گر تو بر سر روز محشر ماه را افسر کنی؟
۱۱گر تو با اقبال و مدحش بنگری اندر جحیم
پر سلاسل قعر او را باغ پر عرعر کنی
۱۲در جهان دین میان خلق تا محشر همی
کار این اجرام و فعل گنبد اخضر کنی
۱۳گر به راه این جهان خورشیدمان رهبر شدهاست
سوی یزدان مان همی مر عقل را رهبر کنی
۱۴نیست نیک اختر کسی کهش چرخ نیکاختر کند
بلکه نیک اختر شود هر کهش تو نیک اختر کنی
۱۵هر که او فضل تو را و آل تو را منکر شود
خوبی و معروف او را زشتی و منکر کنی
۱۶گر به روی تازه سوی روی آتش بنگری
روی آتش را همی تو تازه نیلوفر کنی
۱۷فضل و جود و عدل ایزد خدمت کوثر کند
چون تو روز حشر مجلس بر لب کوثر کنی
۱۸آزر مسکین که ابراهیم ازو بیزار شد
گر تو بپذیریش با پیغمبران همبر کنی
۱۹بی شک این جهال امت را همی بینی، به حق
دشمنانند این نه امت گر سخن باور کنی
۲۰دشمنی با اهل و آل تو همی بیمر کنند
همچنان کاحسان تو با ایشان همی بیمر کنی
۲۱ای عدوی آل پیغمبر، مکن کز جهل خویش
کوه آتش را به گردن در همی چنبر کنی
۲۲گر تو را خطاب اشتربان خال و عم نبود
چون همی با من تو چندین داوریی عمر کنی؟
۲۳ور نه در دل کفر داری چون شود رویت سیاه
چون حدیث از حیدر و از شیعهٔ حیدر کنی؟
۲۴کیستی تو بیخرد کز روبه مرده کمی
تا همی از جهل قصد جنگ شیر نر کنی؟
۲۵دشمنیی این شیر هرگز کی شودت از دل برون
تا همی خویشتن را امت آن خر کنی؟
۲۶رو تو با آن خر، مرا بگذار با این شیر نر
خر تو را و شیر ما را، چونکه چندین شر کنی؟
۲۷جز که رسوائی نبینی خویشتن را تا به جهد
خاک را خواهی همی تا همبر عنبر کنی
۲۸شرم ناید مر تو نادان را که پیش ذوالفقار
ژاف را شمشیر سازی و ز کدو مغفر کنی؟
۲۹چون پیمبر را برادر بود حیدر سوی خلق
گر بنازم من بدو چون روی خویش اصفر کنی؟
۳۰مردم همسایه هرگز چون برادر کی بود؟
لنگ خر را خیره با شبدیز چون همبر کنی؟
۳۱بت نباشد جز مزور مردمی، خود دیدهای،
زین سبب لعنت همی همواره بر بت گر کنی
۳۲تو امامی ساختی ما را مزور هم چنین
پس توی بتگر اگر مر عقل را داور کنی
۳۳آل پیغمبر بسی کشتهٔ بت منحوس توست
تو همی او را به حیلت بر سر منبر کنی
۳۴خشم یزدان بر تو باد و بر تراشیدهٔ تو باد
آزر بتگر توی، لعنت چه بر آزر کنی؟
۳۵نیست این ممکن که تو بدبخت همچون خویشتن
مر مرا بندهٔ یکی نادان بدمحضر کنی
۳۶من همی نازش به آل حیدر و زهرا کنم
تو همی نازش به سند و هند بدگوهر کنی
۳۷گر ببیند چشم تو فرزند زهرا را به مصر
آفرین از جانت بر فرزند و بر مادر کنی
۳۸دل زمهر چهر او چون جنت ماوی کنی
چشم خویش از نور او پر زهرهٔ ازهر کنی
۳۹ای خداوند زمان و فخر آل مصطفی
خنجر گلگونت را کی سر سوی خاور کنی؟
۴۰چین تو را بنده شود گر تو برو پر چین کنی
قیصرت سجده کند گر روی زی قیصر کنی
۴۱جان اسکندر ز شادی سر به گردون بر برد
گر تو نعل اسپ خویش از تاج اسکندر کنی
۴۲وقت آن آمد که روز کین چو خاک کربلا
آب را در دجله از خون عدو احمر کنی
۴۳ای نبیرهٔ آنک ازو شد در جهان خیبر خبر
دیر برناید که تو بغداد را خیبر کنی
۴۴منظر لاعدای دین را بر زمین هامون کنی
منظر خویش از فراز برج دو پیکر کنی
۴۵دشمنان را در خور کردارشان بدهی به عدل
عدل باشد چون جزای خاک خاکستر کنی
۴۶بندهای را هند بخشی پیشکاری را طراز
کهتری را بر زمین خاوران مهتر کنی
۴۷آب دریا را گلاب ناب گردانی به عدل
خاک صحرا را به بوی عنبر اذفر کنی
۴۸خود نباید زان سپس لشکر تو را بر خلق دهر
ور ببایدت از نجوم آسمان لشکر کنی
۴۹هر دو گیتی ملک توست از عدل فردا جا سریر
آنچه امروز از نکوئیها همی ایدر کنی
۵۰زین چنین پر زر و گوهر مدحت، ای حجت، رواست
گر تو جان دوربین خویش را زیور کنی
۵۱