ای آنکه به تن ز ارزوی مال چو نالی
از من چو ستم خود کنی از بهر چه نالی؟
۱در آرزوی خویش بمالید تو را مال
چون گوش دل ای سوختنی سخت نمالی؟
۲بدخواه تو مال است که مالیدهٔ اوئی
بدخواه تو مال است تو چون فتنهٔ مالی؟
۳دام است تو را قال مقال از قبل مال
زان است که همواره تو با قال و مقالی
۴ای زهد فروشنده، تو از قال و مقالی
با مرکب و با ضیعت و با سندس و قالی
۵گر زهد همی جوئی، چندین به در میر
چون میدوی ای بیهده چون اسپ دوالی؟
۶آز تو نهنگ است همانا، که نپرسد
از گرسنگی خود ز حرامی و حلالی
۷در مزرعهٔ معصیت و شر چو ابلیس
تخم بزه و، بار بدو، برگ وبالی
۸از عدل خداوند بیابی چو بیائی
با بار بزه روز قضا مزد حمالی
۹ای کرده تو را گردون دون همت و بیدین
زایل شده دین از تو به دنیای زوالی
۱۰بنگر که کجا میروی و بیهده منگر
سوی خدم و بنده و آزاد و موالی
۱۱با لشکر و مالی قوی امروز، ولیکن
فردا نروی جز تهی و مفلس و خالی
۱۲کوه از غم بیباکی و طغیان تو نالد
بیهوده تو چون در غم طوغان و ینالی؟
۱۳خرسند چرا شد دلت اندر بن این چاه
با جاه بلند و حشم و همت عالی؟
۱۴ای میر اجل، چون اجل آیدت بمیری
هرچند که با عز و جلالی و جمالی
۱۵زیبا به خرد باید بودنت و به حکمت
زیبا تو به تختی و به صدری و نهالی
۱۶بار خرد و حکمت و برگ هنر و فضل
برگیر، که تو این همه را تخم و نهالی
۱۷ای خوب نهال ار ز خرد بار نگیری
با بید و سپیدار همانند و همالی
۱۸ای سفله تو را جام بلورین به چه کار است
گر تو به تن خویش فرومایه سفالی
۱۹باکی نبود زانکه تنت سفله سفالی است
گر تو به دل پاک چو پاک آب زلالی
۲۰دریاست جهان و، تن تو کشتی و، عمرت
بادی است صبائی و جنوبی و شمالی
۲۱این باد همی هیچ شب و روز نهالد
شاید که تو ز اندوه سفر هیچ نهالی
۲۲اندر خرد امروز بوال ای پسر ایراک
سیسال برآمد که همی هیچ نوالی
۲۳امسال بیفزود تو را دامن پیشین
زیرا که الف بودی و امسال چو دالی
۲۴ای سرو بن، از گشتن این بر شده دولاب
خمیده و بیتاب چو فرسوده دوالی
۲۵دانی که همی برتو جهان درد سگالد
او در سگالید، تو درمان نسگالی؟
۲۶درمان تو آن است که تا با تو زمانه
شیری بسگالد نسگالی تو شگالی
۲۷مکر و حسد و کبر و خرافات و طمع را
مپذیر و مده ره به در خویش و حوالی
۲۸خواری مکش و کبر مکن بر ره دین رو
مؤمن نه مقصر بود ای پیر نه غالی
۲۹بر خلق جهان فضل به دین جوی ازیراک
دین است سر سروری و اصل معالی
۳۰دین مفخر توست و، ادب و خط و دبیری
پیشه است چو حلاجی و درزی و کلالی
۳۱شعر و ادب و نحو خس و سنگ و سفالند
وایات قران زرو عقیق است و لی
۳۲معنی قران روشن و رخشان چو نجوم است
امثال بر تیره و تاری چو لیالی
۳۳بر ظاهر امثال مرو، کهت نفزاید
نزد عقلا جز همه خواری و نکالی
۳۴راهی است به دین اندر مر شیعت حق را
جز راه حروری و کرامی و کیالی
۳۵راهی که درو رهبر زی شهر کمال است
زین راه مشو یک سو گر مرد کمالی
۳۶بر راه حقیقت رو و منگر به چپ و راست
با باد مچم زین سو و زان سو که نه نالی
۳۷از حجت مستنصر بشنو سخن حق
روشن چو شباهنگ سحرگاه مجالی
۳۸حق است سخنهاش، اگر زی تو محال است
بیشک تو خریدار خرافات و محالی
۳۹ای آنکه همی جوئی ره سوی حقیقت
وز «اخبرنا» سیری و با رنج و ملالی
۴۰من دی چو تو بودهستم، دانم که تو امروز
از رنج محالات شنودن به چه حالی
۴۱از حجت حق جوی جواب سخن ایراک
مفلس کندت بیشک اگر گنج سالی
۴۲