ای داده دل و هوش بدین جای سپنجی
بیم است که از کبر در این جای نگنجی
۱والله که نیاید به ترازوی خرد راست
گر نعمت دنیا را با رنج بسنجی
۲ور مملکت روم بگیری چو سکندر
هرگز نشود ملک تو این جای سپنجی
۳وز بند و بلای فلکی رسته نگردی
هرچند تو را بنده شود رومی و طنجی
۴چون روزی تو نانی و یک مشت برنج است
از بهر چه چندین به شب و روز به رنجی
۵ور همچو خز و بز بپوشدت گلیمی
خزت چه همی باید و دیبای ترنجی
۶فردات تهی دست به کنجی بسپارند
هرچند ملکوار کنون بر سر گنجی
۷صنعت به تو ضایع شد ازیرا که شب و روز
مشغول به شطرنج و به نرد و شش و پنجی
۸از بهر چه دادند تو را عقل، چه گوئی؟
ناخوش بخوری چون خر و چون غُلبه بلنجی؟
۹وز بهر چه دادند تو را بار خدائی؟
وز بهر چه شد بنده تو را هندو و زنجی؟
۱۰زیرا که تو بیش آمدی اندر دین زیشان
پس چون نکنی شکر و زیادت نلفنجی؟
۱۱امروز که شاهی و رُتَب فَنج بیندیش
زیرا که نماند ابدی شاهی و فَنجی
۱۲از مکر خداوند همی هیچ نترسی
زان است که با بنده پر از مکر و شکنجی
۱۳اندیشه کن از بندگی امروز که بندهت
در پیش به پای است و تو بنشسته به شنجی
۱۴همچون کدوئی سوی نبید و، سوی مزگت
آگنده به گاورس دو خرواری غنجی
۱۵با مسجد و با مؤذن چون سرکه و تَرفی
با مسخره و مطرب چون شیر و برنجی
۱۶والله که نسجند نماز تو ازیراک
روی تو به قبله است و به دل با دف و صنجی
۱۷تا خوی تو این است اگر گوهر سرخی
نزدیک خردمند زراندود برنجی
۱۸رخسار تو را ناخن این چرخ شکنجید
تو چند لب و زلفک بت روی شکنجی؟
۱۹لختی به ترنج از قبل جانت میان سخت
از بهر تن این سست میان چند ترنجی؟
۲۰آن است خردمند که خوردنش خلنج
زان است که تو بیخرد از کاسه خلنجی
۲۱گرگی تو که بینفعی و بیخنج ولیکن
خود روز و شب اندر طلب نفعی و خنجی
۲۲همسایهٔ بیفایده گر شاید ما را
همسایهٔ نیک است به افرنجه فرنجی
۲۳