هفت پیکر
بخش ۱۰ - صفت خَوَرْنَق و ناپیدا شدن نعمان نظامی
چون خَوَرْنَق به فرّ بهرامی
روضهای شد بدان دلارامی
کهآسمان قبلهٔ زمین خواندش
وآفرینش بهار چین خواندش
آمدند از خبر شنیدن او
صدهزار آدمی به دیدن او
هرکه میدیدش آفرین میگفت
آستانش به آستین میرفت
تا یمنتاب شد سهیل سپهر
آن پرستش، نَه ماه دید و نَه مهر
عَدَنی بود در دُرافشانی
یمنی پُر سهیلِ نورانی
یمن از نقش او که نامی شد
در جهان چون ارم گرامی شد
شد چو برج حمَل جهانآرای
خاصه بهرام کرده بودش جای
کوشگی دید کرده چون گردون
آفتابش درون و ماه برون
آفتاب از درون به جلوهگری
مه ز بیرون چراغ رهگذری
بر سر او همیشه باد وزان
دور از آن باد کوست باد خزان
چون فرو دید چار گوشهٔ کاخ
ساحتی دید چون بهشت فراخ
وز دگر سوی سدره جوی سدیر
دهی انباشته به روغن و شیر
بادیه پیش و مرغزار از پس
بادش از نافه برگشاده نفس
بود نعمان بر آن کیانیبام
به تماشا نشسته با بهرام
گرد بر گرد آن رواق بهشت
سرخیِ لاله دید و سبزی کشت
گفت: از این خوبتر چه شاید بود؟
به چنین جای شاد باید بود
بود دستورش آن زمان بر دست
دادگر پیشهای مسیحپرست
گفت: کایزد شناختن به درست
خوشتر از هر چه در ولایت توست
گر تو زآن معرفت خبر داری
دل از این رنگ و بوی برداری
تا فلک، برکشیده هفت حصار
منجنیقی چنین نشد بر کار
چون که نعمان شد از رواق به زیر
در بیابان نهاد روی چو شیر
از سر گنج و مملکت برخاست
دین و دنیا به هم نیاید راست
رخت بربست از آن سلیمانی
چون پری شد ز خلق پنهانی
گر چه منذر بسی نمود شتاب
هاتف دولتش نداد جواب
داشت سوگی چنانک باید داشت
روزکی چند را به غم بگذاشت
غم بسی خورد و جای غم بودش
که سیه گشت خانه زان دودش
چون نبود از سریر و تاج گزیر
باز مشغول شد به تاج و سریر
بر سپهداریش به ملک و سپاه
خلعت و دلخوشی رسید ز شاه
داشت بهرام را چو جان عزیز
چون پدر بلکه زو نکوتر نیز
پسری خوب داشت، «نعمان» نام
شیر یک دایه خورده با بهرام
از سر همدمی و همسالی
نشدی یک زمان ازو خالی
هیچ روزی چو آفتاب از نور
این از آن، آن ازین نگشتی دور
شاهزاده در آن حصار بلند
پرورش میگرفت سالی چند
جز به آموختن نبودش رای
بود عقلش به علم راهنمای
تازی و پارسی و یونانی
یاد دادش مغ دبستانی
بود هفت اختر و دوازده برج
پیش او سرگشاده، درج به درج
به خط هندسی عمل کرده
چون مجسطی هزار حل کرده
راصد چرخ آبگون بوده
قطره تا قطره، قطر پیموده
از نهانخانههای دوراندیش
باز داده خبر به خاطر خویش
تخت و میلش نهاد پیش به مهر
در وی آموخت رازهای سپهر
هر ضمیری که آن نهانی بود
گر زمینی گر آسمانی بود
همه را یک به یک به هم بردوخت
چون به هم جمله شد درو آموخت
تا چنان بهرهمند شد بهرام
کاصل هر علم را شناخت تمام
باز چون تخت و میل بنهادی
گره از کار چرخ بگشادی
چون هنرمند شد به «گفت و شنید»
هنرآموزیِ سلاح گزید
در سلاح و سواری و تک و تاز
گوی برد از سپهرِ چوگانباز
چون از آن پایه نیز گشت بزرگ
پنجهٔ شیر کَند و گردنِ گرگ
آن چنان دوخت سنگِ خاره به تیر
که ندوزند پرنیان و حریر
تیر اگر بر نشانهای راندی
جعبه را بر نشانه بنشاندی
تیغ اگر برزدی به تارک سنگ
آب گشتی و لیک آتش رنگ
پیش نیزهش گر ارزنی بودی
به سنانش چو حلقه بربودی
در نظرگاه راست اندازی
یَغلِقش را به موی شد بازی
هر چه دیدی و گر چه بودی دور
زدی ار سایه بود آن گر نور
وآن چه او هم ندید در پرتاب
دولتش زد بر آن چه دید صواب
شیر پاسان، پاسگاه رمه
لاف شیری ازو زدند همه
در یمن هر کجا سخن راندند
همه نَجمُ الیَمانیاش خواندند
