هفت پیکر
بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول نظامی
چونکه بهرام شد نشاطپرست
دیده در نقشِ هفت پیکر بست
روز شنبه ز دیر شمّاسی
خیمه زد در سواد عبّاسی
سوی گنبدسرای غالیهفام
پیش بانوی هند شد به سلام
تا شب آنجا نشاط و بازی کرد
عود سازی و عطرسازی کرد
شاه ازان نوبهار کشمیری
خواست بویی چو باد شبگیری
تا ز دُرج گهر گشاید قند
گویدش مادگانه لفظی چند
زان فسانه که لب پر آب کند
مست را آرزوی خواب کند
آهوی ترکچشم هندو زاد
نافهٔ مشک را گره بگشاد
تا جهان ممکن است جانش باد
همه سرها بر آستانش باد
هرچه خواهد که آورد در چنگ
دولتش را در آن مباد درنگ
چون دعا ختم کرد برد سجود
برگشاد از شکرگوارَش عود
گفت و از شرم در زمین میدید
آنچه زان کس نگفت و کس نشنید
که ز کدبانوان قصر بهشت
بود زاهد زنی لطیفسرشت
آمدی در سرای ما هر ماه
سربهسر کسوتش حریر سیاه
بازجستند کز چه ترس و چه بیم
در سوادی تو ای سبیکهٔ سیم؟
به که ما را به قصه یار شوی
وین سیه را سپیدکار شوی
زن چو از راستی ندید گزیر
گفت کهاحوال این سیاه حریر
چونکه ناگفته باز نگذارید
گویم ار زانکه باورم دارید
من کنیز فلان ملک بودم
که ازو گرچه مُرد، خوشنودم
مَلِکی بود کامگار و بزرگ
ایمنی داده میش را با گرگ
فلک از طالع خروشانش
خوانده شاه سیاهپوشانش
داشت اول ز جنس پیرایه
سرخ و زردی عجب گرانمایه
چون گلِ باغ بود مهماندوست
خنده میزد چو سرخ گل در پوست
میهمانخانهای مهیا داشت
کهز ثری روی در ثریا داشت
هرکه آمد لگام گیر شدند
به خودش میهمان پذیر شدند
چون به ترتیب خوان نهادندش
در خور پایه نزل دادندش
شاه پرسید ازو حکایت خویش
هم ز غربت هم از ولایت خویش
آن مسافر هرآن شگفت که دید
شاه را قصه کرد و شاه شنید
مدتی گشت ناپدید از ما
سر چو سیمرغ درکشید از ما
چون بر این قصه برگذشت بسی
زو چو عنقا نشان نداد کسی
ناگهان روزی از عنایت ِ بخت
آمد آن تاجدار بر سر تخت
از قبا و کلاه و پیرهنش
پای تا سر سیاه بود تنش
در سیاهی چو آب حیوان زیست
کس نگفتش که این سیاهی چیست
شبی از مشفقی و دلداری
کردم آن قبله را پرستاری
بر کنارم نهاد پای به مهر
گله میکرد از اختران سپهر
کهآسمان بین چه ترکتازی کرد
با چو من خسروی، چه بازی کرد!
کس نپرسید کان سواد کجاست
بر سر سیمت این سواد چراست
پاسخ شاه را سگالیدم
روی در پای شاه مالیدم
گفتم ای دستگیر غمخواران
بهترین همه جهانداران
بر زمین یارییی کهرا باشد؟
کهآسمان را به تیشه بتراشد؟
صاحب من مرا چو محرم یافت
لعل را سفت و نافه را بشکافت
گفت چون من در این جهانداری
خو گرفتم به میهمانداری
از بد و نیک هرکهرا دیدم
سرگذشتی که داشت پرسیدم
روزی آمد غریبی از سر راه
کفش و دستار و جامه هرسه سیاه
گفتم ای من نخوانده نامه تو
سیه از بهر چیست جامه تو؟
گفت: بگذار، از این سخن بگذر
که ز سیمرغ کس نداد خبر
گفتمش بازگو، بهانه مگیر
خبرم ده ز قیروان و ز قیر
گفت باید که داریام معذور
کهآرزوییست این ز گفتن دور
کردمش لابههای پنهانی
من عراقی و او خراسانی
با وی از هیچ لابه در نگرفت
پرده از روی کار بر نگرفت
چون ز حد رفت خواستاری من
شرمش آمد ز بیقراری من
گفت شهریست در ولایت چین
شهری آراسته چو خلد برین
مردمانی همه به صورت ماه
همه چون ماه در پرند سیاه
هرکه زان شهر باده نوشکند
آن سوادش سیاهپوش کند
آنچه در سرنبشت آن سَلَب است
گرچه ناخوانده قصهای عجب است
گر به خون گردنم بخواهی سفت
بیشتر زین سخن نخواهم گفت
چون برآن داستان غنود سرم
داستانگوی دور شد ز برم
قصهگو رفت و قصه ناپیدا
بیم آن بُد که من شوم شیدا
چند ازین قصه جستجو کردم
بیدق از هر سویی فرو کردم
بیش از آن کرده بود فرزین بند
که بر آن قلعه بر شوم به کمند
چند پرسیدم آشکار و نهفت
این خبر کس چنانکه بود نگفت
عاقبت مملکت رها کردم
خویشی از خانه پادشا کردم
بردم از جامه و جواهر و گنج
آنچه ز اندیشه باز دارد رنج
نام آن شهر باز پرسیدم
رفتم وآنچه خواستم دیدم
پیکر هریکی سپید چو شیر
همه در جامه سیاه چو قیر
در سرایی فرو نهادم رخت
بر نهادم ز جامه تخت به تخت
جستم احوال شهر تا یک سال
کس خبر وا نداد ازآن احوال
چون نظر ساختم ز هر بابی
دیدم آزاده مرد قصابی
از نکویی و نیکرایی او
راه جستم به آشنایی او
چون به همصحبتیش پیوستم
به کلهداریش کمر بستم
دادمش نقدهای رو تازه
چیزهایی برون ز اندازه
روز تا روز قدرش افزودم
آهنی را به زر بر اندودم
مرد قصاب از آن زرافشانی
صید من شد چو گاو قربانی
آنچنان کردمش به دادن گنج
کامد از بار آن خزانه به رنج
برد روزی مرا به خانهٔ خویش
کرد برگی ز رسم و عادت بیش
اولم خوان نهاد و خورد آورد
خدمتی خوب در نورد آورد
چون ز هرگونه خوردها خوردیم
سخن از هر دری فرو کردیم
میزبان چون ز کارِ خوان پرداخت
بیش از اندازه پیشکشها ساخت
وانچه من دادمش بههم پیوست
پیشم آورد و عذرخواه نشست
گفت چندین نورد گوهر و گنج
بر نسنجیده هیچ گوهرسنج
چیست پاداش این خداوندی؟
حکم کن تا کنم کمربندی
جان یکی دارم ار هزار بوَد
هم در این کفه کمعیار بود
گفتم ای خواجه این غلامی چیست؟
پختهتر پیشم آی خامی چیست؟
در ترازوی مرد با فرهنگ
این محقر چه وزن دارد و سنگ؟
تا دویدند و از خزانهٔ خاص
آوریدند نقدهای خلاص
زان گرانمایه نقدهای درست
بیش از آن دادمش که بود نخست
مرد کهآگه نبد ز نازش من
در خجالت شد از نوازش من
گفت من خود ز وامداریِ تو
نرسیدم به حقگزاری تو
دادهٔ تو نه زان نهادم پیش
تا رجوع افتدت به دادهٔ خویش
زان نهادم که این چنین گنجی
نبُوَد بی جزا و پارنجی
چون تو بر گنج گنج افزودی
من خجل گشتم ار تو خشنودی
حاجتی گر به بنده هست، بیار
ور نه اینها که دادهای بر دار
باز گفتم بدو حکایت خویش
قصهٔ شاهی و ولایت خویش
کز چه معنی بدین طرف راندم
دست بر پادشاهی افشاندم
تا بدانم که هر که زین شهرند
چه سبب کز نشاط بیبهرند؟
بیمصیبت به غم چرا کوشند؟
جامههای سیه چرا پوشند؟
ساعتی ماند چون رمیدهدلان
دیده بر هم نهاده چون خجلان
گفت پرسیدی آنچه نیست صواب
دهمت آنچنانکه هست جواب
شب چو عنبر فشاند بر کافور
گشت مردم ز راه مردم دور
گفت وقت است کانچه میخواهی
بینی و یابی از وی آگاهی
این سخن گفت و شد ز خانه برون
شد مرا سوی راه راهنمون
او همیشد من غریب از پس
وز خلایق نبود با ما کس
چون پری ز آدمی بُرید مرا
سوی ویرانهای کشید مرا
چون در آن منزل خراب شدیم
چون پری هردو در نقاب شدیم
بسته کرده رسن در آن پرگار
اژدهایی به گرد سله مار
گفت یک دم درین سبد بنشین
جلوهای کن بر آسمان و زمین
تا بدانی که هرکه خاموشست
از چه معنی چنین سیهپوشست
آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت
ننماید مگر که این سبدت
چون تنم در سبد نوا بگرفت
سبدم مرغ شد هوا بگرفت
به طلسمی که بود چنبر ساز
برکشیدم به چرخ چنبر باز
آن رسنکش به لیمیا سازی
من بیچاره در رسنبازی
شمعوارم رسن به گردن چست
رسنم سخت بود و گردن سست
من شدم بر خره به گردن خرد
خرِ بختم شد و رسن را برد
گرچه بود از رسن بتاب تنم
رشته جان نشد جز آن رسنم
بود میلی برآوریده به ماه
که ز بر دیدنش فتاد کلاه
چون رسید آن سبد به میل بلند
رسنم را گره رسید به بند
زیر و بالا چو در جهان دیدم
خویشتن را بر آسمان دیدم
آسمان بر سرم فسون خوانده
من معلق چو آسمان مانده
زان سیاست که جان رسید به ناف
دیده در کار ماند زهره شکاف
سوی بالا دلم ندید دلیر
زَهرهٔ آن کهرا که بیند زیر؟!
در پشیمانی از فسانه خویش
آرزومند خویش و خانه خویش
هیچ سودم نه زان پشیمانی
جز خدا ترسی و خدا خوانی
چون بر آمد بر این زمانی چند
بر سر آن کشیده میل بلند
مرغی آمد نشست چون کوهی
کامدم زو به دل در اندوهی
پر و بالی چو شاخههای درخت
پایها بر مثال پایه تخت
چون ستونی کشیده منقاری
بیستونی و در میانْ غاری
هردَم آهنگ خارشی میکرد
خویشتن را گزارشی میکرد
هر پری را که گرد میانگیخت
نافه مشک بر زمین میریخت
او شده بر سرین من در خواب
من در او مانده چون غریق در آب
گفتم ار پای مرغ را گیرم
زیر پای آورَد چو نخجیرم
ور کنم صبر، جای پر خطر است
کافتم زیر و محنتم زبر است
بیوفایی ز ناجوانمردی
کرد با من دمی بدین سردی
مگر اسباب من ز راهش برد؟
به هلاکم بدین سبب بسپرد؟
به که در پای مرغ پیچم دست
زین خطرگه بدین توانم رست
چونکه هنگام بانگ مرغ رسید
مرغ و هر وحشییی که بود رمید
دل آن مرغ نیز تاب گرفت
بال برهم زد و شتاب گرفت
مرغ پا گِرد کرد و بال گشاد
خاکییی را بر اوج برد چو باد
ز اول صبح تا به نیمه روز
من سفرساز و او مسافرسوز
چون به گرمی رسید تابش مهر
بر سر ما روانه گشت سپهر
مرغ با سایه هم نشستی کرد
اندک اندک نشاطِ پستی کرد
بر زمین سبزهای به رنگ حریر
لخلخه کرده از گلاب و عبیر
من بر آن مرغ صد دعا کردم
پایش از دست خود رها کردم
اوفتادم چو برق با دل گرم
بر گلی نازک و گیاهی نرم
ساعتی نیک ماندم افتاده
دل به اندیشههای بد داده
باز کردم نظر به عادت خویش
دیدم آن جایگاه را پس و پیش
روضهای دیدم آسمان زَمیاش
نارسیده غبار آدمیاش
صدهزاران گل شکفته درو
سبزه بیدار و آب خفته درو
هر گلی گونه گونه از رنگی
بوی هر گلی رسیده فرسنگی
لب گل را به گاز برده سمن
ارغوان را زبان بریده چمن
گرد کافور و خاک عنبر بود
ریگ زر، سنگلاخ گوهر بود
چشمههایی روان بسان گلاب
در میانش عقیق و در خوشاب
چشمهای کاین حصار پیروزه
کرده زو آب و رنگ دریوزه
کوهی از گِرد او زمرد رنگ
بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ
همه یاقوتِ سرخ بُد سنگش
سرخ گشته خدنگش از رنگش
صندل و عود هر سویی بر پای
باد ازو عود سوز و صندل سای
حور سر در سرشتش آورده
سرگزیت از بهشتش آورده
من که دریافتم چنین جایی
شاد گشتم چو گنج پیمایی
از نکویی در او عجب ماندم
بر وی الحمدللهی خواندم
گِرد بر گشتم از نشیب و فراز
دیدم آن روضههای دیده نواز
میوههای لذیذ میخوردم
شکر نعمت پدید میکردم
تا شب آنجایگه قرارم بود
نشدم گر هزار کارم بود
اندکی خوردم اندکی خفتم
در همه حال شکر میگفتم
چون شب آرایشی دگرگون ساخت
کحلی اندوخت قرمزی انداخت
بر سر کوه مهر تافته تافت
زُهره صبح چون شکوفه شکافت
ابری آمد چو ابر نیسانی
کرد بر سبزهها در افشانی
راه چون رُفته گشت و نمزده شد
همه راه از بتان چو بتکده شد
دیدم از دور صدهزاران حور
کز من آرام و صابری شد دور
یک جهان پر نگار نورانی
روحپرور چو راح ریحانی
لب لعلی چو لاله در بستان
لعلشان خونبهای خوزستان
دست و ساعد پر از علاقه زر
گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر
شمعهایی بهدست، شاهانه
خالی از دود و گاز و پروانه
آمدند از کشی و رعنایی
با هزاران هزار زیبایی
فرش انداختند و تخت زدند
راه صبرم زدند و سخت زدند
چون زمانی بر این گذشت نه دیر
گفتی آمد مه از سپهر به زیر
آفتابی پدید گشت از دور
کهآسمان ناپدید گشت از نور
گرد بر گرد او چو حور و پری
صدهزاران ستاره سحری
هر شکر پاره شمعی اندر دست
شکر و شمع خوش بوَد پیوست
پر سهیسرو گشت باغ همه
شبچراغان با چراغ همه
آمد آن بانوی همایونبخت
چون عروسان نشست بر سر تخت
عالم آسوده یکسر از چپ و راست
چون نشست او، قیامتی برخاست
شاهی آمد برون ز طارم خویش
لشگر روم و زنگش از پس و پیش
رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ
رَزمه، روم داد و بَزمه زنگ
تنگچشمی ز تنگچشمی دور
همه سروی ز خاک و او از نور
بود لختی چو گُل سرافکنده
به جهان آتش در افکنده
که ز نامحرمان خاکپرست
مینماید که شخصی اینجا هست
خیز و بر گرد گرد این پرگار
هرکه پیش آیدت به پیش من آر
آن پریزاده در زمان برخاست
چون پری میپرید از چپ و راست
چون مرا دید ماند از آن بشگفت
دستگیرانه دست من بگرفت
من بدان گفته هیچ نفزودم
کهآرزومند آن سخن بودم
پر گرفتم چو زاغ با طاووس
آمدم تا به جلوهگاه عروس
پیش رفتم ز روی چالاکی
خاک بوسیدمش من خاکی
خواستم تا به پای بنشینم
در صف زیر جای بگزینم
پیش چون من حریف مهماندوست
جای مهمان ز مغز به که ز پوست
خاصه خوبی و آشنا نظری
دستپرورد رایض هنری
بر سریر آی و پیش من بنشین
سازگار است ماه با پروین
گفتم ای بانوی فریشتهخوی
با چو من بنده این حدیث مگوی
من که دیوی شدم بیابانی
چون کنم دعوی سلیمانی؟
گفت نارد بها بهانه مگیر
با فسون خواندهای فسانه مگیر
همهجای آنِ تست و حکم تراست
لیک با من نشست باید و خاست
تا شوی آگه ز نهانی من
بهره یابی ز مهربانی من
گفت سوگندها به جان و سرم
که برآیی یکی زمان به برم
میهمان منی تو ای سره مرد
میهمان را عزیز باید کرد
چون به جز بندگی ندیدم رای
ایستادم چو بندگان بر پای
خادمی دست من گرفت به ناز
بر سریرم نشاند و آمد باز
با من آن مَه به خوشزبانیها
کرد بسیار مهربانیها
پس بفرمود کاورند به پیش
خوان و خوردی ز شرح دادن بیش
خوان نهادند خازنان بهشت
خوردهایی همه عبیر سرشت
خوان ز پیروزه، کاسه از یاقوت
دیده را زو نصیب و جان را قوت
چون فراغت رسیدمان از خورد
از غذاهای گرم و شربت سرد
مطرب آمد، روانه شد ساقی
شد طرب را بهانه در باقی
هر نسفتهدُری دری میسفت
هر ترانه ترانهای میگفت
رقص میدان گشاد و دایره بست
پَر در آمد به پای و پویه بهدست
چون ز پا کوفتن برآسودند
دستبردی به باده بنمودند
شد به دادن شتاب ساقی گرم
برگرفت از میان وقایه شرم
من به نیروی عشق و عذر شراب
کردم آنها که رطلیان خراب
وان شکر لب ز روی دمسازی
باز گفتی نکرد از آن بازی
بوسه بر پای یار خویش زدم
تا «مکن» بیش گفت، بیش زدم
مرغ امید بر نشست به شاخ
گشت میدان گفتگوی فراخ
عشق میباختم به بوس و به می
به دلی و هزار جان با وی
گفتمش دلپسند! کام تو چیست؟
نامداریت هست، نام تو چیست؟
گفتم از همدمی و هم کیشی
نامها را به هم بوَد خویشی
ترکتاز است نامت این عجب است
ترکتازی مرا همین لقب است
خیز تا ترکوار در تازیم
هندوان را در آتش اندازیم
قوت جان از می مغانه کنیم
نقل و می نوش عاشقانه کنیم
یافتم در کرشمه دستوری
کز میان دور گردد آن دوری
غمزه میگفت وقت بازی تست
هان که دولت به کارسازی تست
خنده میداد دل که وقت خوشست
بوسه بستان که یار نازکشست
چونکه بر گنجِ بوسه بارم داد
من یکی خواستم، هزارم داد
خونم اندر جگر به جوش آمد
ماه را بانگ خون به گوش آمد
گفت امشب به بوسه قانع باش
بیش از این رنگ آسمان متراش
هرچه زین بگذرد روا نبود
دوست آن به که بیوفا نبود
تا بود در تو ساکنی بر جای
زلف کش گاز گیر و بوسه ربای
زین کنیزان که هر یکی ماهیست
شبِ عشاق را سحرگاهیست
آنکه در چشم خوبتر یابی
وآرزو را در او نظر یابی
حکم کن کز خودش کنم خالی
زیر حکم تو آورم حالی
تا به مولاییات کمر بندد
به شبستان خاص پیوندند
آتشت را ز جوش بنشاند
آبی از بهر جوی ما ماند
گر دگر شب عروس نو خواهی
دهمت بر مراد خود شاهی
هر شبت زین یکی گهر بخشم
گر دگر بایدت، دگر بخشم
این سخن گفت و چون ازین پرداخت
مشفقی کرد و مهربانی ساخت
پیش خواند و به من سپرد بهناز
گفت برخیز و هرچه خواهی ساز
ماه بخشیده دست من بگرفت
من در آن ماهروی مانده شگفت
کز شگرفی و دلبری و کشی
بود یاری سزای نازکشی
او همیرفت و من به دنبالش
بندهٔ زلف و هندوی خالش
چون در آن قصر تنگ بار شدیم
چون بم و زیر سازگار شدیم
دیدم افکنده بر بساط بلند
خوابگاهی ز پرنیان و پرند
شمعهای بساط بزم افروز
همه یاقوت ساز و عنبر سوز
سر به بالین بستر آوردیم
هردو برها به بر در آوردیم
صدفی مهر بسته بر سر او
مهر بر داشتم ز گوهر او
بود تا گاه روز در بر من
پر ز کافور و مشک بستر من
گاه روز او چو بخت من برخاست
ساز گرمابه کرد یک یک راست
غسلگاهم به آبدانی کرد
کهز گهرِ سرخ بود و از زر زرد
آمدم زان نشاطگاه برون
بود یکیک ستاره بر گردون
در خزیدم به گوشهای خالی
فرض ایزد گزاردم حالی
آن عروسان و لعبتان سرای
همه رفتند و کس نماند به جای
من بر آن سبزه مانده چون گل زرد
بر لب مرغزار و چشمه سرد
خفتم از وقت صبح تا گه شام
بخت بیدار و خواجه خفته به کام
آهوی شب چو گشت نافهگشای
صدفی شد سپهر غالیهسای
سر برآوردم از عماری خواب
بنشستم چو سبزه بر لب آب
آمد آن ابر و باد چون شب دوش
این درافشان و آن عبیرفروش
چون شد آن مرغزار عنبر بوی
آب گل سر نهاد جوی به جوی
لعبتان آمدند عشرتساز
آسمان بازگشت لعبتباز
تختی از تخته زر آوردند
تختپوشی ز گوهر آوردند
چون شد انگیخته سریر بلند
بسته شد بر سرش بساط پرند
شور و آشوبی از جهان برخاست
آمدند آن جماعت از چپ و راست
در میان آن عروس یغمایی
برده از عاشقان شکیبایی
بر سر تخت شد قرار گرفت
تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
باز فرمود تا مرا جستند
نامم از لوح غایبان شستند
هم به ترتیب و ساز روز دگر
خوان نهادند و خوردها بر سر
هر ابایی که در خورَد به بساط
وآورَد در خورنده رنگ نشاط
ساختند آنچنان که باید ساخت
چونکه هرکس از آن خورش پرداخت
مِی نهادند و چنگ ساخته شد
از زدن رودها نواخته شد
در سر آمد نشاط سرمستی
عشق با باده کرد همدستی
ترک من رحمت آشکارا کرد
هندوی خویش را مدارا کرد
رغبت افزود در نواختنم
مهربان شد به کار ساختنم
کرد شکلی به غمزه با یاران
تا شدند از برش پرستاران
دست بردم چو زلف در کمرش
درکشیدم چو عاشقان به برش
گفت هان وقت بیقراری نیست
شب، شبِ زینهارخواری نیست
گر قناعت کنی به شکر و قند
گاز میگیر و بوسه در میبند
به قناعت کسی که شاد بوَد
تا بوَد محتشمنهاد بوَد
گفتمش چاره کن ز بهر خدای
کابم از سر گذشت و خار از پای
هست زنجیر، زلف ِ چون قیرت
من ز دیوانگان زنجیرت
در به زنجیر کن ترا گفتم
تا چو زنجیریان نیاشفتم
شب به آخر رسید و صبح دمید
سخن ما به آخری نرسید
این همه سر کشیدن از پی چیست
گل نخندید تا هوا نگریست
جوی آبی و آب جویت من
خاکی و آب دست شویت من
تشنهای را که او گلوده تست
آب در ده که آب در ده تست
ندهی آب من بقای تو باد
آب من نیز خاک پای تو باد
قطرهای را به تشنگی مگداز
تشنهای را به قطرهای بنواز
رطبی در فتاده گیر به شیر
سوزنی رفته در میان حریر
گر جز اینست کار تا خیزم
خاک در چشم آرزو ریزم
مرغی انگاشتم نشست و پرید
نه خر افتاده شد نه خیک درید
گر شبی زین خیال گردی دور
یابی از شمع جاودانی نور
چشمهای را به قطرهای مفروش
کاین همه نیش دارد آن همه نوش
در یک آرزو به خود در بند
همه ساله به خرمی میخند
بوسه میگیر و زلف و میانداز
نرد رو با کنیزکان میباز
کام دل هست و کامرانی هست
در خیانتگری چه آری دست؟
امشبی با شکیب ساز و مکوش
دل بنه بر وظیفه شب دوش
من ازین پایه چون به زیر آیم
هم به دست آیم ارچه دیر آیم
ماهی از حوضه ار بهشست آری
ماه را دیرتر به دست آری
دل نهادم به بوسه چو شکر
روزه بستم به روزهای دگر
از سر عشوه باده میخوردم
بر سر تابه صبر میکردم
باز تب کرده را در آمد تاب
رغبتم تازه شد به بوس و شراب
چون دگرباره ترک دلکش من
در جگر دید جوش آتش من
یاری الحق چنانکه دل خواهد
دل همه چیز معتدل خواهد
خوشدل آن شد که باشدش یاری
گر بود کاچکی چنان باری
رفتم آن شب چنانکه عادت بود
وان شب کام دل زیادت بود
تا گه روز قند میخوردم
با پری دست بند میکردم
آن همه رنگهای دیده فریب
دور گشت از بساط زینت و زیب
در تمنا که چون شب آید باز
میخورم با بتان چین و طراز
زلف ترکی برآورم به کمر
دلنوازی درافکنم به جگر
گه خورم با شکر لبی جامی
گه بر آرم ز گلرخی کامی
چندگاه این چنین برود و به می
هر شبم عیش بود پی در پی
اول شب نظارهگاهم نور
وآخر شب هم آشیانم حور
روز بودم به باغ و شب به بهشت
خاک مشگین و خانه زرینخشت
بودم اقلیم خوشدلی را شاه
روز با آفتاب و شب با ماه
چون در آن نعمتم نبود سپاس
حق نعمت زیاده شد ز قیاس
ورق از حرف خرمی شستم
کز زیادت زیادتی جستم
چون بسی شب رسید وعده ماه
شب جهان بر ستاره کرد سیاه
عنبرین طره سرای سپهر
طره ماه درکشید به مهر
شورشی باز در جهان افتاد
بانگ زیور بر آسمان افتاد
وآن کنیزان به رسم پیشینه
سیب در دست و نار در سینه
آمدند آن سریر بنهادند
حلقه بستند و حلق بگشادند
آمد آن ماه آفتاب نشان
در بر افکنده زلف مشکفشان
با هزاران هزار زینت و ناز
بر سر بزمگاه خود شد باز
مطربان پرده را نوا بستند
پردهداران به کار بنشستند
ساقیان صرف ارغوانی رنگ
راست کردند بر ترنم چنگ
شاه شکر لبان چنان فرمود
کاورید آن حریف ما را زود
چون مرا دید مهربان برخاست
کرد بر دست راست جایم راست
خدمتش کردم و نشستم شاد
آرزوی گذشته آمد یاد
خوان نهادند باز بر ترتیب
بیش از اندازه خوردهای غریب
چون ز خوانریزه خورده شد روزی
می در آمد به مجلس افروزی
من دگرباره گشته واله و مست
زلف او چون رسن گرفته بهدست
باز دیوانم از رسن رستند
من دیوانه را رسن بستند
عنکبوتی شدم ز طنازی
وان شب آموختم رسنبازی
شیفتم چون خری که جو بیند
یا چو صرعی که ماه نو بیند
دست بر سیم ساده میسودم
سخت میگشت و سست میبودم
چون چنان دید ماه زیبا چهر
دست بر دست من نهاد به مهر
بوسه زد دستم آن ستیرهحور
تا ز گنجینه دست کردم دور
گفت بر گنج بسته دست میاز
کز غرض کوتهست دست دراز
صبر کن کهآن توست خرمابُن
تا به خرما رسی، شتاب مکن
باده میخور که خود کباب رسد
ماه میبین که آفتاب رسد
گفتم ای آفتاب گلشن من
چشمه نور و چشم روشن من
صبح رویت دمیده چون گل باغ
چون نمیرم برابرت چو چراغ؟
چون درآمد رُخت به جلوهگری
عقل دیوانه شد، که دید پری
نعلک گوش را چو کردی ساز
نعل در آتشم فکندی باز
با شبیخون ماه چون کوشم
آفتابی به ذره چون پوشم
دست چون دارمت که در دستی
اندهی نیستم چو تو هستی
لب به دندان گَزیدنم تا چند؟
وآبِ دندان مزیدنم تا چند؟
چارهای کن که غم رسیده کسم
تا یک امشب به کام دل برسم
بس که جانم به لب رسیده ز درد
بوسهٔ گرم ده، مده دم ِ سرد
بختم از یاریِ تو کار کند
یاری بخت بختِ یار کند
کار ازین صعبتر، که بار افتاد؟
وارهان وارهان که کار افتاد
گرچه آهو سرینی ای دلبند
خواب خرگوش دادنم تا چند؟
ترسم این پیر گرگ روبهباز
گرگی و روبهی کند آغاز
شیر گیرانه سوی من تازد
چون پلنگی به زیرم اندازد
گر درِ آرزوَم دربندی
میرم امشب در آرزومندی
ناز میکش که ناز مهمانان
تاجداران کشند و سلطانان
چون شکیبم نماند دیگربار
گفت چونین کنم، تو دست بدار
ناز تو گر به جان بوَد، بکشم
گر تو از خلخی، من از حبشم
لیکن این آرزو که میگویی
دیریابی و زود میجویی
گر برآید بهشتی از خاری
آید از چون منی چنین کاری
وگر از بید بوی عود آید
از من اینکار در وجود آید
بستان هرچه از منت کام است
جز یکی آرزو که آن خام است
گر چنین کردهای شبت بیش است
این چنین شب هزار در پیش است
چون شدی گرمدل ز بادهٔ خام
ساقییی بخشمت چو ماه تمام
تا ازو کام خویش برداری
دامن من ز دست بگذاری
چون فریب زبان او دیدم
گوش کردم ولیک نشنیدم
بختم از دور گفت کای نادان
(لیس قریه وراء عبادان)
منِ خام از زیادتاندیشی
به کمی اوفتادم از بیشی
گفتم ای سختکرده کار مرا
برده یکبارگی قرار مرا
صدهزار آدمی در این غم مرد
که سوی گنج راه داند برد
نیست ممکن که تا دمی دارم
سر زلف ز دست بگذارم
یا بر این تخت شمع من بفروز
یا چو تختم به چارمیخ بدوز
یا بر این نطع رقصکن برخیز
یا دگر نطع خواه و خونم ریز
دل و جانی و هوش و بینایی
از تو چون باشدم شکیبایی؟
کیست کاو گنج رایگان نخرد؟
وآرزویی چنین، به جان نخرد؟
شمعوار امشبی برافروزم
کز غمت چون چراغ میسوزم
سوز تو زنده داردم چو چراغ
زنده با سوز و مرده هست به داغ
آفتاب ار بگردد از سر سوز
تنگ روزی شود ز تنگی روز
مغز من خفته شد درین چه شکیست
خفته و مرده بلکه هردو یکیست
گرنه چشمم رخ ترا دیدی
این چنین خوابها کجا دیدی؟
گر بر آنی که خون من ریزی
تیز شو هان که خون کند تیزی
وانگه از جوش خون و آتش مغز
حمله بردم بران شکوفه نغز
زآرزویی چنانکه بود نداشت
لابهها کرد و هیچ سود نداشت
در صبوری بدان نواله نوش
مهل میخواست من نکردم گوش
خورد سوگند کاین خزینه توراست
امشب امید و کام دل فرداست
امشبی بر امید ِگنج، بساز
شب فردا خزینه میپرداز
او همیگفت و من چو دشنه تیز
در کمر کرده دست، کور آویز
خواهشی کو ز بهر خود میکرد
خارشم را یکی به صد میکرد
تا بدانجا رسید کز چستی
دادم آن بند بسته را سستی
چونکه دید او ستیزهکاریِ من
ناشکیبی و بیقراری من
چون گشادم، بر آنچه داری رای
در برم گیر و دیده را بگشای»
من به شیرینی بهانه او
دیده بر بستم از خزانهٔ او
چون یکی لحظه مهلتش دادم
گفت «بگشای»، دیده بگشادم
کردم آهنگ بر امید شکار
تا درآرم عروس را به کنار
هیچکس گرد من نه از زن و مرد
مونسم آه گرم و بادی سرد
مانده چون سایهای ز تابش نور
ترکتازی ز ترکتازی دور
من درین وسوسه که زیر ستون
جنبشی زان سبد گشاد سکون
آمد آن یار و زان رواق بلند
سبدم را رسن گشاد ز بند
آنکه از من کناره کرد و گریخت
در کنارم گرفت و عذر انگیخت
گفت اگر گفتمی ترا صد سال
باورت نامدی حقیقت حال
رفتی و دیدی آنچه بود نهفت
این چنین قصه با که شاید گفت
من درین جوش گرم جوشیدم
وز تظلم سیاه پوشیدم
من ستمدیده را به خاموشی
ناگزیر است ازین سیهپوشی
رو پرند سیاه نزد من آر
رفت و آورد پیش من شب تار
در سر افکندم آن پرند سیاه
هم در آن شب بسیچ کردم راه
سوی شهر خود آمدم دلتنگ
بر خود افکنده از سیاهی رنگ
کز چنان پخته آرزوی به کام
دور گشتم به آرزویی خام
چون خداوند من ز راز نهفت
این حکایت به پیش من برگفت
من که بودم درمخریدهٔ او
برگزیدم همان گزیدهٔ او
با سکندر ز بهر آب حیات
رفتم اندر سیاهی ظلمات
هیچ رنگی به از سیاهی نیست
داس ماهی چو پشت ماهی نیست
از جوانی بوَد سیهمویی
وز سیاهی بود جوانرویی
به سیاهی بصر جهان بیند
چرگنی بر سیاه ننشیند
گر نه سیفور شب سیاه شدی
کی سزاوار مهد ماه شدی؟
چون که بانوی هند با بهرام
باز پرداخت این فسانه تمام
شه بر آن گفته آفرینها گفت
در کنارش گرفت و شاد بخفت
