هفت پیکر
بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سهشنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم نظامی
روزی از روزهای دیماهی
چون شبِ تیر مه به کوتاهی
از دگر روز هفته آن به بود
ناف هفته مگر سهشنبه بود
روز بهرام و رنگ بهرامی
شاه با هر دو کرده همنامی
سرخ در سرخ زیوری بر ساخت
صبحگه سوی سرخگنبد تاخت
به پرستاریش میان در بست
خوش بوَد ماهِ آفتابپرست
شب چو مَنجوق برکشید بلند
طاق خورشید را درید پرند
شاه از آن سرخسیبِ شهدآمیز
خواست افسانهای نشاطانگیز
نازنین سر نتافت از رأیش
دُر فشاند از عقیق در پایش
برتر از هر دُری که بتوان سُفت
بهتر از هر سخن که بتوان گفت
کس به گَردَت رسید نتْوانَد
کور باد آن که دید نتواند
چون دعایی چنین به پایان برد
لعلِ کان را به کانِ لعل سپرد
گفت کز جمله ولایتِ روس
بود شهری به نیکوی، چو عروس
دلفریبی، به غمزه جادوبند
گلرخی، قامتش چو سرو، بلند
رخ به خوبی، ز ماه، دلکشتر
لب به شیرینی، از شکر، خوشتر
زُهرهای دل ز مشتری برده
شکر و شمع پیش او مرده
تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرش
تنگدلتر ز حلقهٔ کمرش
قدی افراخته چو سرو به باغ
رویی افروخته چو شمع و چراغ
تازهروییش، تازهتر ز بهار
خوبرنگیش، خوبتر ز نگار
خوابِ نرگس، خُمار دیدهٔ او
نازِ نسرین، دِرمخریدهٔ او
آبِ گُل، خاکِ رهپرستانش
گُل، کمربندِ زیردستانش
دانش آموخته ز هر نَسَقی
در نبشته ز هر فنی، ورقی
خوانده نیرنگنامههای جهان
جادوییها و چیزهای نهان
درکشیده نقابِ زلف به روی
سرکشیده ز بارنامه شُوی
آن که در دور خویش طاق بوَد
سوی جفتش کی اتفاق بوَد؟
ماه و خورشید بچهای زادهست
زَهرهٔ شیر، عطاردش دادهست
رغبت هر کسی بدو شد گرم
آمد از هر سویی شفاعت نرم
این به زور آن به زر همی کوشید
و او زر خود به زور میپوشید
پدر از جستجوی ناموران
کآن صنم را رضا ندید در آن
دخترِ خوبرویِ خلوتساز
دست خواهندگان چو دید دراز
جُست کوهی در آن دیار، بلند
دور چون دورِ آسمان ز گزند
داد کردن بر او حصاری چست
گفتی از مغز کوه، کوهی رست
پوزش انگیخت وز پدر درخواست
تا کند برگِ راه رفتن راست
تا چو شهدش ز خانه گردد دور
در نیاید ز بام و در زنبور
نیز چون در حصار باشد گنج
پاسبان را ز دزد ناید رنج
وآن عروس حصاری از سر ناز
کرد کار حصار خویش بساز
چون بدان محکمی حصاری بست
رفت و چون گنج در حصار نشست
دزد گنج از حصار او عاجز
کآهنین قلعه بُد چو روییندز
او در آن دز چو بانوی سقلاب
هیچ دزبانو آن ندیده به خواب
راه بربسته راهداران را
دوخته کام کامگاران را
در همه کاری آن هنر پیشه
چارهگر بود و چابکاندیشه
بر طبایع تمام یافته دست
رازِ روحانی آوریده به شست
که ز هر خشک و تر چه شاید کرد
چون شود آب گرم و آتش سرد
مردمان را چه میکند مردم؟
وانجمن را چه میدهد انجم؟
هر چه فرهنگ را به کار آید
وآدمیزاد را بیاراید
چون شکیبنده شد در آن باره
دل ز مردم برید یکباره
کرد در راه آن حصار بلند
از سر زیرکی طلسمی چند
پیکر هر طلسم از آهن و سنگ
هر یکی دهرهای گرفته به چنگ
هر که رفتی بدان گذرگه بیم
گشتی از زخم تیغها به دو نیم
وآن رقیبی که بود محرم کار
ره نرفتی مگر به گام شمار
گر یکی پی غلط شدی ز صدش
اوفتادی سرش ز کالبدش
از طلسمی بدو رسیدی تیغ
ماه عمرش نهان شدی در میغ
درِ آن باره کآسمانی بود
چون درِ آسمان، نهانی بود
آن پریپیکر حصارنشین
بود نقاشِ کارخانهٔ چین
چون قلم را به نقش پیوستی
آب را چون صدف گره بستی
از سواد قلم چو طرهٔ حور
سایه را نقش بر زدی بر نور
چون در آن برج، شهربندی یافت
برج از آن ماه بهرهمندی یافت
بر سرِ صورت پرند سرشت
به خطی هر چه خوبتر بنوشت
کز جهان هر که را هوای منست
با چنین قلعهای که جای منست
گو چو پروانه در نظارهٔ نور
پای در نه، سخن مگوی از دور
بر چنین قلعه، مرد یابد بار
نیست نامرد را درین دِز کار
همّتش سوی راه باید داشت
چار شرطش نگاه باید داشت
شرط اول درین زناشویی
نیکنامی شدهست و نیکویی
دومین شرط آن که از سر رأی
گردد این راه را طلسمگشای
سومین شرط آن که از پیوند
چون گشاید طلسمها را بند
چارمین شرط اگر به جای آرد
ره سوی شهر زیرِ پای آرد
تا من آیم به بارگاه پدر
پُرسم از وی حدیثهای هنر
گر جوابم دهد چنان که سزاست
خواهم او را چنان که شرط وفاست
شُوی من باشد آن گرامیمرد
کآن چه گفتم، تمام داند کرد
هر که این شرط را نکو دارد
کیمیای سعادت، او دارد
وآن که پی بر سخن نداند برد
گر بزرگست، زود گردد خُرد
چون ز ترتیب این ورق پرداخت
پیش آن کس که اهل بود انداخت
گفت برخیز و این ورق بردار
وین طبقپوش ازین طبق بردار
تا ز شهری و لشگری هر کس
کافتدش بر چو من عروس، هوس
به چنین شرط، راه برگیرد
یا شود میرِ قلعه، یا میرد
شد پرستنده، وآن ورق برداشت
پیچ بر پیچ راه را بگذاشت
بر در شهر بست پیکر ماه
تا درو عاشقان کنند نگاه
چون به هر تختگیر و تاجوری
زین حکایت رسیده شد خبری
بر تمنای آن حدیث گزاف
سر نهادند مردم از اطراف
هر کس از گرمی جوانی خویش
داد بر باد زندگانی خویش
هر که در راه او نهادی گام
گشتی از زخم تیغ، دشمنکام
وآن که لَختی نمود چارهگری
هم فسونش ز چاره شد سپری
گر چه بگشاد از آن طلسمی چند
بر دگرها نگشت نیرومند
از سر بیخودی و بیرأیی
در سر کار شد به رسوایی
بیمرادی کزو میسر شد
چند برنای خوب در سر شد
هر سری کز سران بریدندی
به در شهر برکشیدندی
تا ز بس سر که شد بریده به قهر
کله بر کله بسته شد در شهر
گِرد گیتی چو بنگری همه جای
نبوَد جز به سور، شهرآرای
وآن پریرخ که شد ستیرهحور
شهری آراسته به سر نه به سور
از بزرگان پادشازاده
بود زیباجوانی آزاده
زیرک و زورمند و خوب و دلیر
صید شمشیر او، چه گور و چه شیر
روزی از شهر شد به سوی شکار
تا شکفته شود چو تازهبهار
دید یک نوشنامه بر در شهر
گرد او صد هزار شیشهٔ زهر
صورتی کز جمال و زیبایی
بُرد ازو در زمان شکیبایی
آفرین گفت بر چنان قلمی
کآید از نوکش آن چنان رقمی
گِرد آن صورت جهانآرای
صد سر آویخته ز سر تا پای
گفت ازین گوهر نهنگآویز
چون گریزم که نیست جای گریز
گر دلم زین هوس به در نشود
سر شود، وین هوس ز سر نشود
بر پرند ار چه صورتی زیباست
مار در حلقه، خار در دیباست
این همه سر بریده شد باری
هیچ کس را به سر نشد کاری
سر من نیز رفته گیر، چه سود؟
خاکیی گشته گیر خاکآلود
گر دلیری کنم به جانسفتن
چون توانم به ترک جان گفتن؟
باز گفت این پرند را پریان
بستهاند از برای مشتریان
پیش افسون آن چنان پرییی
نتوان رفت بیفسونگرییی
تا زبانبندِ آن پری نکنم
سر درین کار، سرسری نکنم
هر که در کار سختگیر شود
نظم کارش خللپذیر شود
در تصرف مباش خُرداندیش
تا زیانی بزرگ ناید پیش
ساز بر پردهٔ جهان میساز
سست میگیر و سخت میانداز
دلم از خاطرم خرابترست
جگرم از دلم کبابترست
این سخن گفت و لَختی اندُه خورد
وز نفس برکشید بادی سرد
آب در دیده زآن نظاره گذشت
نطع با تیغ دید و سر با تشت
این هوس را چنان که بود نهفت
با کس اندیشهای که داشت نگفت
روز و شب بود با دلی پر سوز
نه شبش شب بد و نه روزش روز
دید آن پیکر نوآیین را
گور فرهاد و قصر شیرین را
آن گره را به صد هزار کلید
جست و سررشتهای نگشت پدید
رشتهای دید صدهزارش سر
وز سر رشته کس نداد خبر
گر چه بسیار تاخت از پس و پیش
نگشاد آن گره ز رشته خویش
چارهسازی به هر طرف میجست
که ازو بندِ سخت گردد سست
تا خبر یافت از خردمندی
دیوبندی فرشتهپیوندی
در همه توسنی کشیده لگام
به همه دانشی رسیده تمام
همه همدستی اوفتادهٔ او
همه در بستهای گشادهٔ او
پیشِ سیمرغِ آفتابشکوه
شد چو مرغ پرنده کوه به کوه
یافتش چون شکفته گلزاری
در کجا؟ در خرابتر غاری
زد به فتراک او چو سوسن دست
خدمتش را چو گل میان در بست
از سر فرخی و فیروزی
کرد از آن خضر دانشآموزی
زآن پریروی و آن حصار بلند
وآن که زو خلق را رسید گزند
وآن طلسمی که بست بر ره خویش
وآن فکندن هزار سر در پیش
جمله در پیش فیلسوف کهن
گفت و پنهان نداشت هیچ سخن
فیلسوف از حسابهای نهفت
هر چه در خورد بود با او گفت
روزکی چند چون گرفت قرار
کرد با خویشتن سگالش کار
زآلت راه آن گریوه تنگ
هر چه بایستش، آورید به چنگ
نسبتی باز جُست روحانی
کآرَد از سختیش به آسانی
آن چنان کز قیاس او برخاست
کرد ترتیب هر طلسمی راست
جامه را سرخ کرد، کاین خون است
وین تظلّم ز جور گردون است
چون به دریای خون درآمد زود
جامه چون دیده کرد خونآلود
آرزوی خود از میان برداشت
بانگ تشنیع از جهان برداشت
گفت رنج از برای خود نبرم
بلکه خونخواه صد هزار سرم
چون بدین شغل جامه در خون زد
تیغ برداشت، خیمه بیرون زد
هر که زین شغل یافت آگاهی
کآمد آن شیردل به خونخواهی
همّت کارگر در آن دربست
کاو بدان کار زود یابد دست
همّتِ خلق و رأیِ روشن او
دِرع پولاد گشت بر تن او
پس ره آن حصار پیش گرفت
پی تدبیر کار خویش گرفت
چون به نزدیک آن طلسم رسید
رخنهای کرد و رقیهای بدمید
همه نیرنگ آن طلسم بکند
برگشاد آن طلسم را پیوند
هر طلسمی که دید بر سر راه
همه را چنبر اوفکند به چاه
بر در آن حصار شد در حال
دُهُلی را کشید زیر دوال
وآن صدا را به گرد بارو جُست
کَند چون جای کنده بود درست
چون صدا رخنه را کلید آمد
از سر رخنه، دَر پدید آمد
زین حکایت چو یافت آگاهی
کس فرستاد ماه خرگاهی
چون گشادی طلسم را ز نخست
درِ گنجینه یافتی به درست
سر سوی شهر کن چو آب روان
صابری کن دو روز اگر بتوان
تا من آیم به بارگاه پدر
آزمایش کنم تو را به هنر
پرسم از تو چهار چیز نهفت
گر نهفته جواب دانی گفت
مرد چون دید کامگاری خویش
روی پس کرد و ره گرفت به پیش
چون به شهر آمد از حصار بلند
از در شهر برکشید پرند
در نوشت و به چاکری بسپرد
آفرین زنده گشت و آفت مرد
جمله سرها که بود بر در شهر
از رسنها فرو گرفت به قهر
شد سوی خانه با هزار درود
مطرب آورد و برکشید سرود
شهریان بر سرش نثارافشان
همه بام و درش نگارافشان
همه خوردند یک به یک سوگند
که اگر شه نخواهد این پیوند
شاه را در زمان تباه کنیم
بر خود او را امیر و شاه کنیم
وز دگر سو عروس زیباروی
شادمان شد به خواستاری شُوی
چون شب از نافههای مشک سیاه
غالیه سود بر عماری ماه
در عماری نشست با دل خوش
ماه در موکبش عماریکش
سوی کاخ آمد از گریوه کوه
کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه
هر چه پیش آمدش ز نیک و ز بد
کرد با او همه حکایت خود
زآن سواران کزو پیاده شدند
چاه کندند و درفتاده شدند
زآن هزبران که نام او بردند
وز سر عجز پیش او مردند
تا بدان جا که آن ملکزاده
بود یکباره دل بدو داده
وآن که بر قلعه کامگاری یافت
وز سر شرط رفته روی نتافت
چون سه شرط از چهار شرط نمود
تا چهارم چگونه خواهد بود
شاه گفتا که شرط چارم چیست؟
شرط خوبان یکی کنند نه بیست
نوشلب گفت چار مشکل سخت
پرسم از وی به رهنمونی بخت
واجب آن شد که بامداد پگاه
بر سر تخت خود نشیند شاه
خواند او را به شرط مهمانی
من شوم زیرِ پرده پنهانی
پرسم او را سؤال سربسته
تا جوابم فرستد آهسته
شاه گفتا چنین کنیم رواست
هر چه آن کردهای تو کردهٔ ماست
بامدادان که چرخ مینا رنگ
گرد یاقوت بردمید به سنگ
مجلس آراست شه به رسم کیان
بست بر بندگیش، بخت میان
انجمن ساخت، نامداران را
راستگویان و رستگاران را
خواند شهزاده را به مهمانی
بر سرش کرد گوهرافشانی
از بسی آرزو که بر خوان بود
آن نه خوان بود، کآرزودان بود
از خورشها که بود بر چپ و راست
هر کس آن خورد کآرزو درخواست
چون خورش خورده شد به اندازه
شد طبیعت به پرورش تازه
شاه فرمود تا به مجلس خاص
بر محکها زنند زر خلاص
پیش دختر نشست روی به روی
تا چه بازیگری کند با شوی
بازیآموز لعبتان طراز
از پس پرده گشت لُعبتباز
از بناگوش خود دو لؤلؤی خُرد
برگشاد و به خازنی بسپرد
کاین به مهمان ما رسان به شتاب
چون رسانیده شد، بیار جواب
مرد لؤلؤی خُرد بر سنجید
عبره کردش چنان که در گنجید
زآن جواهر که بود در خور آن
سه دیگر نهاد بر سر آن
هم بدان پیک نامهور دادش
سوی آن نامور فرستادش
سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج
سنگ برداشت گشت لؤلؤسنج
قبضهواری شکر بر آن افزود
آن دُر و آن شکر به یک جا سود
داد تا نزد میهمان بشتافت
میهمان باز نکته را دریافت
از پرستنده خواست جامی شیر
هر دو در وی فشاند و گفت بگیر
شد پرستنده سوی بانوی خویش
وآن ره آورد را نهاد به پیش
برکشیدش به وزن اول بار
یک سر موی کم نکرد عیار
حالی انگشتری گشاد ز دست
داد تا برَد پیکِ راهپرست
مرد بِخْرد ستد ز دست کنیز
پس در انگشت کرد و داشت عزیز
داد یکتا دُری جهانافروز
شبچراغی به روشناییِ روز
بانو آن در نهاد بر کف دست
عِقد خود را ز یکدگر بگسست
تا دری یافت هم طویلهٔ آن
شبچراغی هم از قبیلهٔ آن
هر دو در رشتهای کشید به هم
این و آن چون یکی نه بیش و نه کم
شد پرستنده در به دریا داد
بلکه خورشید را ثریا داد
جز دویی در میان آن دو خوشاب
هیچ فرقی نبد به رونق و آب
مهرهای ازرق از غلامان خواست
کآن دویم را سوم نیامد راست
بر سر دُر نهاد مهرهٔ خُرد
داد تا آن که آورید، ببُرد
مهربانش چو مُهره با دُر دید
مهر بر لب نهاد و خوش خندید
با پدر گفت خیز و کار بساز
بس که بر بخت خویش کردم ناز
بخت من بین چگونه یار منست
کاین چنین یاری اختیار منست
همسری یافتم که همسر او
نیست کس در دیار و کشور او
ما که دانا شدیم و دانادوست
دانش ما به زیر دانش اوست
آن چه من دیدم از سؤال و جواب
رویپوشیده بود، زیر نقاب
هر چه رفت از حدیثهای نهفت
یک به یک با مَنَت بباید گفت
نازپروردهٔ هزار نیاز
پردهٔ رمز بر گرفت ز راز
گفت اول که تیز کردم هوش
عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
او که بر دو، سه دیگر بفزود
گفت اگر پنج بگذرد هم زود
من که شکر به دُر درافزودم
وآن در و آن شکر به هم سودم
گفتم این عمر شهوتآلوده
چون در و چون شکر به هم سوده
به فسون و به کیمیا کردن
که تواند ز هم جدا کردن؟
گفت شکر که با دُر آمیزد
به یکی قطره شیر برخیزد
من که خوردم شکر ز ساغر او
شیر خواری بُدم برابر او
وآن که انگشتری فرستادم
به نکاح خودش رضا دادم
او که داد آن گهر، نهانی گفت
که چو گوهر مرا نیابی جفت
او که در جستجوی آن دو گهر
سومی در جهان ندید دگر
مهرهٔ ازرق آورید به دست
وز پی چشم بَد در ایشان بست
من که مهره به خود برآمودم
سر به مهر رضای او بودم
مُهرهٔ مِهر او به سینهٔ من
مُهر گنج است بر خزینهٔ من
شاه چون دید توسنی را رام
رفته خامی به تازیانهٔ خام
کرد بر سنت زناشویی
هر چه باید ز شرط نیکویی
در شکر ریز سور او بنشست
زُهره را با سهیل کابین بست
بزمی آراست چون بساط بهشت
بزمگه را به مشک و عود سرشت
دو سبکروح را به هم بسپرد
خویشتن زآن میان گرانی برد
کانکَنِ لعل چون رسید به کان
جانکنی را مدد رسید از جان
گاه رخ بوسه داد و گاه لبش
گاه نارش گَزید و گه رطبش
آخر الماس یافت بر دُر دست
باز بر سینه تذرو نشست
گوهرش را به مهر خود نگذاشت
مُهر گوهر ز گنج او برداشت
زیست با او به ناز و کامه خویش
چون رُخش سرخ کرد جامهٔ خویش
کاولین روز بر سپیدی حال
سرخی جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخی از سیاهی رست
زیور سرخ داشتی پیوست
سرخی آرایشی نوآیینست
گوهر سرخ را بها زاینست
زر که گوگرد سرخ شد لقبش
سرخی آمد نکوترین سَلَبش
خون که آمیزش روان دارد
سرخ ازرآن شد که لطف جان دارد
در کسانی که نیکویی جویی
سرخ روییست اصل نیکویی
چون به پایان شد این حکایت نغز
گشت پُر سرخ گل هوا را مغز
روی بهرام از آن گلافشانی
سرخ شد چون رحیق ریحانی
دست بر سرخگل کشید دراز
در کنارش گرفت و خفت به ناز
