هفت پیکر
بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم نظامی
چارشنبه که از شکوفه مهر
گشت پیروزهگون سواد سپهر
شاه را شد ز عالم افروزی
جامه پیروزهگون ز پیروزی
شد به پیروزه گنبد از سر ناز
روز کوتاه بود و قصه دراز
زلف شب چون نقاب مشکین بست
شه ز نقابی نقیبان رست
گوید از راه عشقبازی او
داستانی به دلنوازی او
غنچهٔ گل گشاد سرو بلند
بست بر برگ گل شمامه قند
گفت کای چرخ بنده فرمانت
واخترِ فرخ آفرینخوانت
من و بهتر ز من هزار کنیز
از زمینبوسی تو گشته عزیز
چون ز فرمان شاه نیست گزیر
گویم ار شه بود صداع پذیر
بود مردی به مصر ماهان نام
منظری خوبتر ز ماه تمام
یوسف مصریان به زیبایی
هندوی او هزار یغمایی
جمعی از دوستان و همزادان
گشته هریک به روی او شادان
هریک از بهر آن خجسته چراغ
کرده مهمانییی به خانه و باغ
روزی آزادهای بزرگ نه خُرد
آمد، او را به باغ مهمان برد
بوستانی لطیف و شیرینکار
دوستان زو لطیفتر صدبار
تا شب آنجا نشاط میکردند
گاه می گاه میوه میخوردند
شب چو از مشک برکشید علم
نقره را قیر درکشید قلم
عیش خوش بودشان در آن بستان
باده در دست و نغمه در دستان
هم در آن باغ دل گرو کردند
خرمی تازه عیش نو کردند
بود مهتابی آسمان افروز
شبی الحق به روشنایی روز
گرد آن باغ گشت چون مستان
تا رسید از چمن به نخلستان
دید شخصی ز دور کامد پیش
خبرش داد از آشنایی خویش
چون که بشناختش همالش بود
در تجارت شریک مالش بود
گفت چون آمدی بدین هنگام؟
نه رفیق و نه چاکر و نه غلام!
سودی آوردهام برون ز قیاس
زان چنان سود هست جای سپاس
چون رسیدم به شهر، بیگه بود
شهر در بسته، خانه بیره بود
هم در آن کاروانسرای برون
بردم آن بارِ مُهرکرده درون
چون شنیدم که خواجه مهمانست
آمدم باز رفتن آسانست
نیز ممکن بود که در شب داج
نیمه سودی نهان کنیم از باج
دل ماهان ز شادمانی مال
برگرفت آن شریک را دنبال
در گشادند باغ را ز نهفت
چون کسیشان ندید هیچ نگفت
هردو در پویه گشته باد خرام
تا ز شب رفت یک دو پاس تمام
راه چون از حساب خانه گذشت
تیر اندیشه از نشانه گذشت
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل
دوری راه نیست جز یک میل
چار فرسنگ ره فزون رفتیم
از خط دایره برون رفتیم
باز گفتا مگر که من مستم!
بر نظر صورتی غلط بستم
همچنان میشدند در تک و تاب
پسرو آهسته پیشرو به شتاب
گرچه پسرو ز پیشرو میماند
پیشرو باز مانده را میخواند
کم نکردند هردو زآن پرواز
تا بدان گه که مرغ کرد آواز
چون پر افشاند مرغ صبحگهی
شد دماغ شب از خیال تهی
شد ز ماهان شریک ناپیدا
ماند ماهان ز گمرهی شیدا
مستی و ماندگی دماغش سفت
مانده و مست بود بر جا خفت
اشک چون شمع نیمسوز فشاند
خفته تا وقت نیم روز بماند
چون ز گرمای آفتاب سرش
گرمتر گشت از آتش جگرش
باغ گل جست و گل به باغ ندید
جز دلی با هزار داغ ندید
غار بر غار دید منزل خویش
مار هر غار از اژدهایی بیش
گرچه طاقت نماند در پایش
هم به رفتن پذیره شد رایش
پویه میکرد و زور پایش نه
راه میرفت و رهنمایش نه
شب چو نقش سیاهکاری بست
روزگار از سپیدکاری رست
بیخود افتاد بر در غاری
هر گیاهی به چشم او ماری
او در آن دیوخانه رفته ز هوش
کآمد آواز آدمیش به گوش
چون نظر برگشاد دید دوتن
زو یکی مرد بود و دیگر زن
مرد کاو را بدید بر ره خویش
ماند زن را به جای و آمد پیش
بانگ بر زد برو که هان چه کسی؟
با که داری چو باد هم نفسی؟
گفت مردی غریب و کارم خام
هست ماهان گوشیارم نام
گفت کاینجا چگونه افتادی؟
کاین خرابی ندارد آبادی
گفت لله و فیالله ای سرهمرد
آن کن از مردمی که شاید کرد
که من اینجا به خود نیفتادم
دیو بگذار کهآدمیزادم
دوش بودم به ناز و آسانی
بر بساط ارم به مهمانی
مردی آمد که من همال توام
از شریکان ملک و مال توام
با من آن یارِ فارغ از یاری
یا غلط کرد یا غلطکاری
مردمی کن تو از برای خدای
راه گم کرده را به من بنمای
مرد گفت ای جوان زیباروی
به یکی موی رستی از یک موی
دیو بود آنکه مردمش خوانی
نام او هایل بیابانی
من و این زن رفیق و یار توایم
هردو امشب نگاهدار توایم
دل قوی کن میان ما بخرام
پی ز پی برمگیر گام از گام
رفت ماهان میان آن دو دلیل
راه را مینوشت میل به میل
تا دم صبح هیچ دم نزدند
جز پی یکدگر قدم نزدند
آندو زندانگه بیکلید شدند
هردو از دیده ناپدید شدند
باز ماهان در اوفتاد ز پای
چون فروماندگان بماند به جای
روز چون عکس روشنایی داد
خاک بر خون شب گوایی داد
گشت ماهان در آن گریوهٔ تنگ
کوه بر کوه دید جای پلنگ
بیخ و تخم گیا طلب میکرد
اندک اندک به جای نان میخورد
باز ماندن ز راه روی نداشت
ره نه و رهروی فرو نگذاشت
تا شب آن روز رفت کوه به کوه
آمد از جان و از جهان به ستوه
چون جهان سپید گشت سیاه
راهرو نیز باز ماند ز راه
ناگه آواز پای اسب شنید
بر سر راه شد سواری دید
مرکب خویش گرم کرده سوار
در دگر دست مرکبی رهوار
چون درآمد به نزد ماهان تنگ
پیکری دید در خزیده به سنگ
گفت کای رهنشین زرق نمای
چه کسی و چه جای تست اینجای؟
گشت ماهان ز بیم او لرزان
تخمی افشاند چون کشاورزان
گفت کای رهنورد خوب خرام
گوش کن سرگذشت بنده تمام
وآنچه دانست از آشکار و نهفت
چون نیوشنده گوش کرد بگفت
چون سوار آن فسانه زو بشنید
در عجب ماند و پشت دست گزید
نر و ماده دو غول چارهگرند
کهآدمی را ز راه خود ببرند
در مغاک افکنند و خون ریزند
چون شود بانگ مرغ، بگریزند
ماده هیلا و نام نر غیلاست
کارشان کردن بدی و بلاست
شکر کن کز هلاکشان رستی
هان سبک باش اگر کسی هستی
بر پیام بادپای را میران
در دل خود خدای را میخوان
عاجز و یاوه گشت زآن در غار
بر پر آن پرنده گشت سوار
آنچنان بر پیش فرس میراند
که ازو باد باز پس میماند
چون قدر مایه راه بنوشتند
وز خطرگاه کوه بگذشتند
آمد از هر طرف نوازش رود
نالهٔ بربط و نوای سرود
بانگ از آن سو که سوی ما بخرام
نعره زین سو که نوش بادت جام
همه صحرا به جای سبزه و گل
غول در غول بود و غل در غل
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه
کوه صحرا گرفته صحرا کوه
همه چون دیوباد خاکانداز
بلکه چون دیوِ چَه سیاه و دراز
تا بدانجا رسید کز چپ و راست
های و هویی بر آسمان برخاست
صَفق و رقص برکشیده خروش
مغز را در سر آوریده به جوش
هر زمان آن خروش میافزود
لحظه تا لحظه بیشتر میبود
ناگه آمد پدید شخصی چند
کالبدهایی سهمناک و بلند
لفچههایی چو زنگیان سیاه
همه قطران قبا و قیر کلاه
همه خرطوم دار و شاخگرای
گاو و پیلی نموده در یکجای
هریکی آتشی گرفته به دست
منکر و زشت چون زبانی مست
زان جلاجل که در دم آوردند
رقص در جمله عالم آوردند
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت
رقص کرد آن فرس که ماهان داشت
کرد ماهان در اسب خویش نظر
تا ز پایش چرا برآمد پر
زیر خود محنت و بلایی دید
خویشتن را بر اژدهایی دید
فلکی کاو به گِردِ ما کمرست
چه عجب کهاژدهای هفتسرست
او برآن اژدهای دوزخ وش
کرده بر گردنش دو پای به کش
وآن ستمگاره دیو بازیگر
هر زمانی بازییی نمود دگر
پای میکوفت با هزار شکن
پیچ در پیچتر ز تاب رسن
سو به سو میفکند و میبردش
کرد یکباره خسته و خردش
میدواندش ز راه سرمستی
میزدش بر بلندی و پستی
گه برانگیختش چو گوی از جای
گه به گردن درآوریدش پای
کرد بر وی هزار گونه فسوس
تا به هنگام صبح و بانگ خروس
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش
دیگهای سیه نشست ز جوش
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار
رفت چون دیو دیدگان از کار
ماند بیخود در آن ره افتاده
چون کسی خسته بلکه جان داده
تا نتفسید از آفتاب سرش
نه ز خود بود و نز جهان خبرش
چشم مالید و از زمین برخاست
ساعتی نیک دید در چپ و راست
دید بر گرد خود بیابانی
کز درازی نداشت پایانی
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ
سرخ چون خون و گرم چون دوزخ
تیغ چون بر سری فراز کشند
ریگ ریزند و نطع باز کشند
مرد محنت کشیده شب دوش
چون تنومند شد به طاقت و هوش
یافت از دامگاه آن ددگان
کوچه راهی به کوی غمزدگان
راه برداشت میدوید چو دود
سهم زد زآن هوای زهرآلود
آنچنان شد که تیر در پرتاب
باز ماند از تکش به گاه شتاب
زمی سبز دید و آبْ روان
دل پیرش چو بخت گشت جوان
خورد از آن آب و خویشتن را شست
وز پی خواب جایگاهی جست
گفت به گر به شب برآسایم
کز شب آشفته میشود رایم
من خود اندر مزاج سودایی
وین هوا خشک و راه تنهایی
خسبم امشب ز راه دمسازی
تا نبینم خیال شب بازی
پس ز هر منزلی و هر راهی
باز میجست عافیت گاهی
تا به بیغولهای رسید فراز
دید نقبی درو کشیده دراز
چاهساری هزار پایه درو
ناشده کس مگر که سایه درو
چون به پایان چاهخانه رسید
مرغ گفتی به آشیانه رسید
بی خطر شد از آن حجاب نهفت
بر زمین سر نهاد و لختی خفت
چون درآمد ز خواب نوشین باز
کرد بالین خوابگه را ساز
دیده بگشاد بر حوالی چاه
نقش میبست بر حریر سیاه
گرد آن روشنایی از چپ و راست
دید تا اصل روشنی ز کجاست
رخنهای دید داده چرخ بلند
نور مهتاب را بدو پیوند
چون شد آگه که آن فواره نور
تابد از ماه و ماه از آنجا دور
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
تنگیاش را به چاره کرد فراخ
سر برون کرد و باغ و گلشن دید
جایگاهی لطیف و روشن دید
رخنه کاوید تا به جهد و فسون
خویشتن را ز رخنه کرد برون
دید باغی نه باغ بلکه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضهگاهی چو صد نگار درو
سرو و شمشاد بیشمار درو
میوههایی برون ز اندازه
جان ازو تازه او چو جان تازه
سیب چون لعل جامهای رحیق
نار بر شکل درجهای عقیق
بِهْ چه گویی؟ بر آگنیده به مشک
پسته با خندهتر از لب خشک
رنگ شفتالو از شمایل شاخ
کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
شکر امرود در شکر خندی
عقد عناب در گهر بندی
شهد انجیر و مغز بادامش
صحن پالوده کرده در جامش
تاک انگور کج نهاده کلاه
دیده در حکم خود سپید و سیاه
ز آب انگور و نار آتشگون
همچو انگور بسته محضر خون
بوستان چون مشعبد از نیرنگ
خربزه حقههای رنگارنگ
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار
چون طبرخون ولی طبرزد وار
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت
دل ز دوزخ سرای دوشین تافت
او درآن میوهها عجب مانده
خورده برخی و برخی افشانده
پیری آمد ز خشم و کینه بهجوش
چوبدستی بر آوریده به دوش
گفت کای دیوِ میوهدزد، کهیی؟
شب به باغ آمده ز بهر چهیی؟
چند سالست تا در این باغم
از شبیخون دزد بیداغم
تو چه خَلقی؟ چه اصل دانندت؟
چونی و کیستی؟ که خوانندت؟
گفت مردی غریبم از خانه
دور مانده به جای بیگانه
با غریبانِ رنجدیده بساز
تا فلک خوانَدَت غریبنواز
پیر چون دید عذر سازی او
کرد رغبت به دلنوازی او
چوبدستی نهاد زود ز دست
فارغش کرد و پیش او بنشست
چه ستم دیدهای ز بیخردان؟
چه بدی کردهاند با تو بدان؟
چونکه ماهان ز روی دلداری
دید در پیر نرم گفتاری
کردش آگه ز سرگذشته خویش
وز بلاها که آمد او را پیش
آن ز محنت به محنت افتادن
هر شبی دل به محنتی دادن
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ
که ز تاریکیش رساند به باغ
قصه خود یکان یکان برگفت
کرد پیدا بر او حدیث نهفت
پیرمرد از شگفتی کارش
خیره شد چون شنید گفتارش
گفت بر ما فریضه گشت سپاس
کهایمنی یافتی ز رنج و هراس
چونکه ماهان ز رفق و یاری او
دید بر خود سپاسداری او
باز پرسید کان نشیمن شوم
چه زمین است وز کدامین بوم؟
کان قیامت نمود دوش به من؟!
کهآفرینَش نداشت گوش به من
آتشی برزد از دماغم دود
کانهمه شور یک شراره نمود
پیشم آمد هزار دیوکده
در یکی صد هزار دیو و دده
این کشید آن فکند و آنم زد
دده و دیو هر دو بد در بد
تیرگی را ز روشنی است کلید
در سیاهی سپید شاید دید
من سیه در سیه چنان دیدم
کز سیاهی دیده ترسیدم
گاهی از دست دیده نالیدم
گاه بر دیده دست مالیدم
میزدم گام و میبریدم راه
این به لاحول و آن به بسمالله
تا ز رنجم خدای داد نجات
ظلمتم شد بدل به آب حیات
یافتم باغی از ارم خوشتر
باغبانی ز باغ دلکشتر
پیر گفت ای ز بند غم رسته
به حریم نجات پیوسته
آن بیابان که گرد این طرفست
دیو لاخی مهول و بی علفست
وان بیابانیان زنگی سار
دیو مردم شدند و مردم خوار
بفریبند مرد را ز نخست
بشکنندش شکستنی به درست
مهرشان رهنمای کین باشد
دیو را عادت اینچنین باشد
آدمی کاو فریب ناک بوَد
هم ز دیوان آن مغاک بود
وین چنین دیو در جهان چندند
کهابلهند و بر ابلهان خندند
گه دروغی به راستی پوشند
گاه زهری در انگبین جوشند
راستی را بقا کلید آمد
معجز از سحر از آن پدید آمد
ساده دل شد در اصل و گوهر تو
کاین خیال اوفتاد در سر تو
اینچنین بازییی کریه و کلان
ننمایند جز به سادهدلان
ترس تو بر تو ترکتازی کرد
با خیالت خیال بازی کرد
گر دلت بودی آن زمان بر جای
نشدی خاطرت خیالنمای
چون از آن غولخانه جان بردی
صافی آشام، تا کی از دُردی؟
مادر انگار امشبت زادهست
و ایزدت زان جهان به ما دادهست
این گرانمایه باغ مینو رنگ
که به خون دل آمدهست به چنگ
میوههاییست مهر پرورده
هر درختی ز باغی آورده
دخل او آنگهی که کم باشد
زو یکی شهر محتشم باشد
بجز اینم سرا و انبارست
زر به خرمن گهر به خروارست
این همه هست و نیست فرزندم
که دل خویشتن درو بندم
گر بدین شادی ای غلام تو من
کنم این جمله را به نام تو من
تا درین باغ تازه میتازی
نعمتی میخوری و مینازی
خواهمت آنچنان که رای بود
نو عروسی که دلربای بود
دل نهم بر شما و خوش باشم
هرچه خواهید نازکش باشم
گفت ماهان چه جای این سخن است؟
خار بن کی سزای سروبن است؟
چون پذیرفتیام به فرزندی
بنده گشتم بدین خداوندی
شاد بادی که کردیام شادان
ای به تو خان و مانم آبادان
دست او بوسه داد شاد بدو
وآنگهی دست خویش داد بدو
گفت برخیز میهمان برخاست
بردش از دست چپ به جانب راست
بارگاهی بدو نمود بلند
گسترشهای بارگاه پرند
صُفّهای تا فلک سر آورده
گیلویی طاق او برآورده
همه دیوار و صحن او ز رخام
به فروزندگی چو نقره خام
درگهی بسته بر جناح درش
کهآسمان بوسه داد بر کمرش
پیش آن صفه کیانی کاخ
رسته صندل بُنی بلند و فراخ
شاخ در شاخ زیور افکنده
زیورش در زمین سر افکنده
کرده بر وی نشستگاهی چست
تخت بسته به تختههای درست
پیر گفتش برین درخت خرام
ور نیاز آیدت به آب و طعام
سفره آویخته است و کوزه فرود
پُر ز نان سپید و آب کبود
من روم تا کنم ز بهر تو ساز
خانهای خوش کنم ز بهر تو باز
تا نیایم، صبور باش به جای
هیچ ازین خوابگه فرود میای
به مدارایِ هیچکس مَفْریب
از مراعات هر کسی بِشْکیب
گر من آیم ز من درستی خواه
آنگهی ده مرا به پیشت راه
چون میان من و تو از سر عهد
صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد
باغ باغ تو خانه خانهٔ توست
آشیان من آشیانهٔ توست
پیر چون داد یک به یک پندش
داد با پند نیز سوگندش
نردبان پایه دوالین بود
کز پی آن بلند بالین بود
گفت بر شو دوال سایی کن
یکی امشب دوالپایی کن
وز زمین برکش آن دوال دراز
تا نگردد کسی دوالک باز
گرچه حلوای ما شبانه رسید
زعفرانش به روز باید دید
پیر گفت این و رفت سوی سرای
تا بسازد ز بهر مهمان جای
رفت ماهان برآن درخت بلند
برکشید از زمین دوال کمند
بر سریر بلندپایه نشست
زیر پایش همه بلندان پست
سفرهٔ نان گشاد و لختی خوَرد
از رقاق سپید و گِرده زرد
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال
پرورش یافته به باد شمال
چون بر آن تخت رومی آرایش
یافت از فرش چینی آسایش
شاخ صندل شمامه کافور
از دلش کرد رنج سودا دور
نو عروسان گرفته شمع به دست
شاهِ نوتخت شد عروسپرست
هفده سلطان درآمدند ز راه
هفده خصل تمام برده ز ماه
هر یک آرایشی دگر کرده
قصبی بر گل و شکر کرده
چون رسیدند پیش صفه باغ
شمع بر دست و خویشتن چو چراغ
شمع بر شمع گشت روی بساط
روی در روی شد سرور و نشاط
آن پریرخ که بود مهترشان
درةالتاج عقد گوهرشان
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
دیگران را نشاند هم بر دست
برکشیدند مرغوار نوا
درکشیدند مرغ را ز هوا
رقص در پایشان به زخمهگری
ضرب در دستشان به خانهبری
بادی آمد نمود دستانها
درگشاد از ترنج پستانها
در غم آن ترنج طبع گشای
مانده ماهان ز دور صندل سای
کرد صد ره که چارهای سازد
خویشتن زآن درخت اندازد
باز گفتار پیرش آمد یاد
بند بر صرعیان طبع نهاد
وآن بتان همچنان درآن بازی
مینمودند شعبده سازی
چون زمانی نشاط بنمودند
خوان نهادند و خورد را بودند
خوردهایی ندیده آتش و آب
کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب
بره شیرمستِ بلغاری
ماهیِ تازه مرغِ پرواری
گردههای سپید چون کافور
نرم و نازک چو پشت و سینهٔ حور
صحن حلوای پروریده به قند
بیشتر زانکه گفت شاید چند
وز کلیچه هزار جنس غریب
پرورش یافته به روغن و طیب
شاه خوبان به نازنینی گفت
طاق ما زود گشت خواهد جفت
بوی عود آیدم ز صندل خام
سوی آن عود صندلی بخرام
عود بویی بر اوست عودی پوش
صندلآمیز و صندلی بر دوش
شب چو عود سیاه و صندل زرد
عود ما را به صندلش پرورد
مینماید که آشنا نفسی
بر درختست و میپزد هوسی
زیر خوانش ز روی دمسازی
تا کند با خیال ما بازی
گر نیاید بگو که خوان پیشست
مهر آن مهربان ازآن بیشست
که به خوان دست خویش بگشاید
مگر آنگه که میهمان آید
نازنین رفت سوی صندل شاخ
دهنی تنگ و لابهای فراخ
بلبل آسا بر او درود آورد
وز درختش چو گل فرود آورد
میهمان خود که جای کش بودش
بر چنان رقص پای خوش بودش
شد به دنبال آن میانجی چست
گو بدان کار خود میانجی جست
چون جوان جوش در نهاد آرد
پند پیران کجا به یاد آرد؟
عشق چون برگرفت شرم از راه
رفت ماهان به میهمانی ماه
ماه چون دید روی ماهان را
سجده بردش چو تخت شاهان را
با خودش بر بساط خاص نشاند
این شکر ریخت و آن گلاب افشاند
وز سر دوستی و اخلاصش
داد هر دم نواله خاصش
چون فراغت رسیدشان از خوان
جام یاقوت گشت قوت روان
ساغری چند چون ز می خوردند
شرم را از میانه پی کردند
چون ز مستی درید پردهٔ شرم
گشت بر ماه مهر ماهان گرم
نرم و نازکبری چو لور و پنیر
چرب و شیرین تری ز شکر و شیر
رخ چو سیبی که دلپسند بود
در میان گلاب و قند بود
تن چو سیماب کآوری در مشت
از لطافت برون رود ز انگشت
در کنار آنچنان که گل در باغ
در میان آنچنان که شمع و چراغ
گه گزیدش چو قند را مخمور
گه مزیدش چو شهد را زنبور
چونکه ماهان به ماه در پیچید
ماهچهره ز شرم سر پیچید
در برآورد لعبت چین را
گل صد برگ و سرو سیمین را
لب برآن چشمهٔ رحیق نهاد
مهر یاقوت بر عقیق نهاد
دید عفریتی از دهن تا پای
آفریده ز خشمهای خدای
گاو میشی گراز دندانی
کهاژدها کس ندید چندانی
ز اژدها در گذر که اهرمنی
از زمین تا به آسمان دهنی
چفته پشتی نغوذ بالله کوز
چون کمانی که برکشند به توز
بینییی چون تنور خشتپزان
دهنی چون لوید رنگرزان
باز کرده لبی چو کام نهنگ
در برآورده میهمان را تنگ
بر سر و رویش آشکار و نهفت
بوسه میداد و این سخن میگفت
کای به چنگ من اوفتاده سرت
وی به دندان من دریده برت
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان
چنگ و دندان چنین بود نه چنان
آن همه رغبتت چه بود نخست؟
وین زمان رغبتت چرا شد سست؟
لب همان لب شدهست بوسه بخواه
رخ همان رخ نظر مبند ز ماه
باده از دست ساقییی مستان
کآورَد سِهیِکییی به صد دستان
ای چنان اینچنین همی شاید
تا کنم آنچه با تو میباید
گر نسازم چنانکه درخور توست
پس چنانم که دیدهای ز نخست
هر دم آشوبی اینچنین میکرد
اشتلمهای آتشین میکرد
چونکه ماهان بینوا گشته
دید ماهی به اژدها گشته
زیر آن اژدهای همچون قیر
میشد از زیرش آب معنی گیر
نعرهای زد چو طفل زهره شکاف
یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف
وان گراز سیه چو دیو سپید
میزد از بوسه آتش اندر بید
تا بدانگه که نور صبح دمید
آمد آواز مرغ و دیو رمید
آن خزف گوهران لعل نمای
همه رفتند و کس نماند به جای
ماند ماهان فتاده بر در کاخ
تا بدانگه که روز گشت فراخ
چون ز ریحان روز تابنده
شد دگر بار هوش یابنده
دیده بگشاد دید جایی زشت
دوزخی تافته به جای بهشت
زان بنا کهاصل او خیالی بود
طرفش آمد که طرفه حالی بود
باغ را دید جمله خارستان
صفه را صفری از بخارستان
سرو و شمشادها همه خس و خار
میوهها مور و میوه داران مار
سینهٔ مرغ و پشت بزغاله
همه مردارهای ده ساله
وآن تتقهای گوهر آموده
چرمهای دباغت آلوده
حوضهای چو آب در دیده
پارگینهای آب گندیده
وآنچه او خورده بود و باقی ماند
وآنچه از جرعه ریز ساقی ماند
بود حاشا ز جنس راحتها
همه پالایش جراحتها
باز ماهان به کار خود درماند
بر خود استغفراللهی برخواند
پای آن نی که رهگذار شود
روی آن نی که پایدار شود
گفت با خویشتن عجب کاریست!
این چه پیوند و این چه پرگاریست؟!
دوش دیدن شکفته بستانی
دیدن امروز محنتستانی
وآگهی نه که هرچه ما داریم
در نقاب مه اژدها داریم
بینی ار پرده را براندازند
کهابلهان عشق با چه میبازند!
این رقمهای رومی و چینی
زنگی زشت شد که میبینی
پوستی برکشیده بر سر خون
راح بیرون و مستراح درون
بس مبَصّر که مارمُهره خرید
مهره پنداشت، مار در سَله دید
بس مُغَفَّل در این خریطهٔ خشک
گره عود یافت، نافهٔ مشک
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان
رست چون من ز قصه ماهان
نیت کار خیر پیش گرفت
توبهها کرد و نذرها پذرفت
تا به آبی رسید روشن و پاک
شست خود را و رخ نهاد به خاک
سجده کرد و زمین به خواری رفت
با کس بیکسان به زاری گفت
کای گشاینده، کار من بگشای
وی نماینده، راه من بنمای
تو گشاییام کار بسته و بس
تو نماییام ره نه دیگر کس
ساعتی در خدای خود نالید
روی در سجدهگاه خود مالید
چونکه سر برگرفت در بر خویش
دید شخصی به شکل و پیکر خویش
سبز پوشی چو فصل نیسانی
سرخرویی چو صبح نورانی
گفت کای خواجه کیستی به درست؟
قیمتی گوهرا که گوهر توست
نیت نیک توست کآمد پیش
میرساند ترا به خانه خویش
دست خود را به من ده از سر پای
دیده برهم ببند و باز گشای
چونکه ماهان سلام خضر شنید
تشنه بود آب زندگانی دید
دست خود را سبک به دستش داد
دیده در بست و در زمان بگشاد
باغ را درگشاد و کرد شتاب
سوی مصر آمد از دیار خراب
دید یاران خویش را خاموش
هریک از سوگواری ازرق پوش
هرچه ز آغاز دید تا فرجام
گفت با دوستان خویش تمام
با وی آن دوستان که خو کردند
دید کهازرق ز بهر او کردند
رنگ ازرق بر او قرار گرفت
چون فلک رنگ روزگار گرفت
ازرق آنست کهآسمان بلند
خوشتر از رنگ او نیافت پرند
هر که همرنگ آسمان گردد
آفتابش به قرص خوان گردد
گل ازرق که آن حساب کند
قرصه از قرص آفتاب کند
لاجرم هر گلی که ازرق هست
خواندش هندو آفتاب پرست
قصه چون گفت ماه زیبا چهر
در کنارش گرفت شاه به مهر
