هفت پیکر
بخش ۳۳ - آگاهی بهرام از لشکرکشی خاقان چین بار دوم نظامی
چون به تثلیث مشتری و زحل
شاه انجم ز حوت شد به حمل
سبزه خضر وش جوانی یافت
چشمه، آب زندگانی یافت
ناف هر چشمه رود نیلی شد
هر سبیلی به سلسبیلی شد
مشکبَر گشت خاک ِ عودیپوش
نافهخر گشت باد ِ نافهفروش
باد نوروزی از قبالهٔ نو
با ریاحین نهاد جان به گرو
رستنی سر برون زد از دل خاک
زنگ خورشید گشت از آینه پاک
شبنم از دامن اثیر نشست
گرمی اندام ِ زمهریر شکست
برف کافوری از گریوه کوه
رود را زآب دیده داد شکوه
نرگس تر به چشم خوابآلود
هر کهرا چشم بود خواب ربود
باد صبح از نسیم نافهگشای
بر سواد بنفشه غالیهسای
سرو کز سایه بادبانه زده
جعد شمشاد را به شانه زده
چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب
جان در انداخته به قلعهٔ آب
سوسن از بهر تاج نرگس مست
شوشه زر نهاده بر کف دست
از شمایل شمامههای بهار
بیقیامت ستاره کرده نثار
شنبلید سرشک در دیده
زعفران خورده باز خندیده
کاتب الوحی گل به آب حیات
بر شقایق به خون نوشته برات
جعد بر جعد بسته مرزنگوش
دیلم آسا فکنده بر سر دوش
گشته هم برگ و هم گیا راضی
این به مقراضه آن به مقراضی
سنبل از خوشههای مشگ انگیز
بر قرنفل گشاده عطسهٔ تیز
داده خیری به شرط همعهدی
یاسمن را خط ولیعهدی
غنچه با چشم گاوچشم بهناز
مرغ با گوش پیلگوش بهراز
گل کافور بوی مشک نسیم
چون بناگوش یار در زر و سیم
مشک بید از درخت عود نشان
گاه کافور و گاه مشک فشان
ارغوان و سمن برابر دید
رایتی برکشیده سرخ و سپید
گل کمر بسته در شهنشاهی
خاک چون باد در هواخواهی
بلبل آواز برکشیده چو کوس
همه شب تا به وقت بانگ خروس
سرخ گل را به سبز میدانی
پنج نوبت زنان به سلطانی
بر سر سرو بانگ فاختگان
چون طرب رود دلنواختگان
بانگ دراج بر حوالی کشت
کرده تقطیع بیتهای بهشت
زند باف از بهشت نامه زند
در شب آورد و خواند حرفی چند
عندلیب از نوای تیز آهنگ
گشته باریک چون بریشم چنگ
باغ چون لوح نقشبند شده
مرغ و ماهی نشاطمند شده
از نمودار هفت گنبد خویش
گنبدی ز آسمان فراخته بیش
چاربندی رسید پیکی چست
راه شش طاق هفت گنبد جست
چون درآمد در آن بهشتی کاخ
شد دلش چون در بهشت فراخ
کرد بر خسرو آفرین دراز
کهآفرین کرده بود برد نماز
ماند پیمان شاه را فغفور
شد دگر ره ز نیک عهدی دور
چینیان را وفا نباشد و عهد
زهرناک اندرون و بیرون شهد
لشگری تیغ برکشیده به اوج
تا به جیحون رسیده موج به موج
سیلی آمد گرفت صحرایی
هر نهنگی درو چو دریایی
شه چو از فتنه یافت آگاهی
در بلا دید عافیت خواهی
پیشتر زانکه در سرآید دام
دامن از می کشید و دست از جام
رای آن زد که از کفایت و رای
خصم را چون به سر درآرد پای
جز به گنج و سپه ندید پناه
کهآلت نصرت است گنج و سپاه
هم تهی دید گنج آکنده
هم سلیح و سپه پراکنده
ماند عاجز چو شیر بی دندان
طوق زنجیر و مملکت زندان
شه شنیدم که داشت دستوری
ناخدا ترسی از خدا دوری
نام خود کرده زان جریده که خواست
راستروشن ولی نه روشن و راست
داده شه را به نام نیک غرور
واو ز تعلیق نیکنامی دور
تا وزارت به حکم نرسی بود
در وزارت خدای ترسی بود
راستروشن چو زو وزارت برد
راستیها و روشنیها مرد
شه چو مشغول شد به نوش و به ناز
او به بیداد کرد دست دراز
نایب شاه را به زر و به زیب
داد بر کیمیای فتنه فریب
گفت خلق آرزو طلب شدهاند
شوخ و گستاخ و بیادب شدهاند
نعمت ما ز راه سیریشان
داده در کار ما دلیریشان
گر نمالیمشان به رای و به هوش
ملک را چشم بد بمالد گوش
گرگ را گرگبند باید کرد
رقص روباه چند باید کرد؟
خاکیانی که زادهٔ زمیاند
ددگانی به صورت آدمیاند
ددگان بر وفا نظر ننهند
حکم را جز به تیغ سر ننهند
خوانده باشی ز درس غمزدگان
که سیاوش چه دید از ددگان
مالشان حوضه است و ایشان سیر
گندد آب ار به حوض مانَد دیر
آب کز خاک تیرهفش گردد
هم به تدبیر خاک خوش گردد
شاه اگر مست، خصم هشیارست
شحنه گر خفته، دزد بیدارست
چون سیاست ز یاد شاه شود
پادشاهی برو تباه شود
دیو باشد رعیت ِ گستاخ
چون گذاری نهند پای فراخ
جهد آن کن که از سیاست خویش
نشکنی رونق ریاست خویش
نفریبی به آشنایی کس
کسِ خود تیغِ خود شناسی و بس
شه به امید ماست بادهپرست
من قلم دارم و تو تیغ به دست
محتشم را به مال مالش کن
بیدرم را به خون سگالش کن
نیک و بد هر دو هست بر تو حلال
از بدان جان ستان ز نیکان مال
خوار کن خلق را به جاه و به چیز
تا بمانی به چشم خلق عزیز
چون رعیت زبون و خوار بود
مُلک پیوسته برقرار بود
به جفایی که او نمودش راه
جور میکرد بر رعیت شاه
تا به حدی که خواری از حد برد
هیچکس را به هیچ کس نشمرد
در ستمکارگی پی افشردند
میگرفتند و خانه میبردند
در ده و شهر جز نفیر نبود
سخنی جز گرفت و گیر نبود
همه را راستروشن از کم و بیش
راست و روشن ستد به رشوت خویش
از زر و گوهر و غلام و کنیز
در ولایت نماند کس را چیز
اوفتاد از کمی نه از بیشی
محتشمتر کسی به درویشی
خانهداران ز جور خانهبران
خانه خویش مانده بر دگران
در نواحی نه گاو ماند و نه کشت
دخل را کس فذالکی ننوشت
چون ولایت خراب شد حالی
دخل شاه از خزانه شد خالی
جز وزیری که خانه بودش و گنج
حاصل کس نبود جز غم و رنج
شاه را چون به ساز کردن جنگ
گنج و لشگر نبود شد دلتنگ
کس ز بیم وزیر عالمسوز
آنچه شب رفت وا نگفت به روز
هرکسی عذری از دروغ انگیخت
کاین تهیدست گشت، وآن بگریخت
بر زمین هیچ دخل و دانه نماند
لاجرم گنج در خزانه نماند
شد ز بی مکسبی و بی مالی
ملک شه از مؤدیان خالی
شاه را آن بهانه سیر نکرد
لیک بیوقت جنگِ شیر نکرد
از بدِ گنبدِ جفا پیشه
کرد چندانکه باید اندیشه
ره به سامان کار خویش نبرد
جهد خود با زمانه پیش نبرد
