هفت پیکر
بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان نظامی
ای دل از این خیال سازی چند
به خیالی خیال بازی چند
از سر این خیال درگذرم
دور به ز این خیالها نظرم
آنچه مقصود شد در این پرگار
چار فصل است به ز فصل بهار
اولین فصل آفرین خدای
کهآفرینش به فضل اوست بهپای
فصل دیگر دعای شاه جهان
کان دعا در برآورد ز دهان
فصل آخر نصیحتآموزی
پادشه را به فتح و فیروزی
پادشاهی که ملک هفت اقلیم
دخل دولت بدو کند تسلیم
حجت مملکت به قول و به قهر
آیتی از خدا یگانه دهر
عمده مملکت علاء الدین
حافظ و ناصر زمان و زمین
نام او رتبت علا دارد
گر گذشت از فلک، روا دارد
فلک بیعلا چه باشد پست
در علا بیفلک بلندی هست
شاه کرپ ارسلان کشور گیر
به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر
رستمی کز فلک سواری رخش
هم بزرگ است و هم بزرگی بخش
همسر آسمان و همکف ابر
هم به تن شیر و هم به نام هژبر
قفل هستی چو در کلید آمد
عالم از جوهری پدید آمد
اوست آن عالمی که از کف خویش
هردم آرد هزار جوهر بیش
بحر و بر هردو زیر فرمانش
بری و بحری آفرینخوانش
سربلندی چنان بلند سریر
کز بلندیش خرد گشت ضمیر
در بزرگی برابر مَلَک است
وز بلندی برادر فلک است
بر تن دشمنان برقع دوز
برق شمشیر اوست برقع سوز
فتح بر خاک پای او زده فرق
فتنه در آب تیغ او شده غرق
آب او آتش از اثیر انگیز
خاک او باد را عبیر آمیز
در نبردش که شیر خارد دم
اسب دشمن به سر شود نه به سم
در صبوحش که خون رز ریزد
ز آب یخ بسته آتش انگیزد
چون در کان جود بگشاید
گنج بخشد گناه بخشاید
شه چو دریاست بیدروغ و دریغ
جزر و مدش به تازیانه و تیغ
هرچه آرد به زخم تیغ فراز
به سر تازیانه بخشد باز
مشتریوار بر سپهر بلند
گور کیوان کند به سم سمند
شاه را بین که در مصاف و شکار
اژدها صورتست و شیر سوار
ناچخش زیر اژدهای علم
اژدها را چو مار کرده قلم
تنگی مطرحش به تیر دو شاخ
کرده بر شیر شرزه گور فراخ
نوک تیرش به هر کجا که بتافت
گه جگر دوخت گاه موی شکافت
شیرگیری ولیک نز مستی
شیرگیری به اژدها دستی
گرگ درنده را به کوه سهند
دست و پایی به یک دو شاخ افکند
شه چو از گرگ دست و پا برده
شیر با او به دست و پا مرده
تیرش از دست گرگ و پای پلنگ
بر سم گور کرده صحرا تنگ
بر گرازی که تیغ راند تیز
گیرد از زخم او گراز گریز
چون به چرم کمان درآرد زور
چرم را بر گوزن سازد گور
کند ار پای در نهد به مصاف
سنگ را چون عقیق زهرهشکاف
آن نماید به تیغ زهراندود
کهآسمان از زمین برآرد دود
خاکِ تیره ز روشنایی او
چشمروشن به آشنایی او
ناف خلقش چو کلک رسامان
مشک در جیب و لعل در دامان
گشته از مشک و لعل او همه جای
مملکت عقد بند و غالیهسای
از قبای چنو کلهداری
ز آسمان تا زمین کلهواری
زان بزرگی که در سگالش اوست
چار گوهر چهار بالش اوست
دشمنش چون درخت بیخزده
بر در او به چار میخ زده
ز آفتاب جلال اوست چو ماه
روی ما سرخ و روی خصم سیاه
چه عجب کهآفتاب زریننعل
کوه را سنگ داد و کان را لعل
داد جرعش به کوه و دریا قوت
نام این در نشان آن یاقوت
پاس دار دو حکم در دو سرای
ضابط حکم خلق و حکم خدای
میپذیرد ز فیض یزدان ساز
میرساند به بندگانش باز
چون جهان زو گرفت پیروزی
فرخی بادش از جهان روزی
نظم اولاد او به سعد نجوم
باد در بَدر تا ابد منظوم
از فروغ دو صبح زیبا چهر
باد روشن چو آفتاب سپهر
دو ملکزاده بلند سریر
این جهانجوی و آن ولایتگیر
این فریدونصفت به دانش و رای
وآن به کیخسروی رکیب گشای
نام آن بر فلک ز راه رصد
گشته من بعدی اسمه احمد
دایم این را ز نصرت است کلید
وان ز فتح فلک شدهست پدید
نصرت این را به تربیت کاری
فلک آنرا به تقویت داری
این ز نصرت زده سهپایه بخت
فلک آنرا چهار پایه تخت
دور ملکش بدین دو قطب جلال
منتظم باد بر جنوب و شمال
دولتش صید و صید فربه باد
روزش از روز و شب ز شب به باد
باد محجوبه نقاب شبش
نور صبح محمدی نسبش
این چو آبای چرخ باد به جود
وآن شده ختم امهات وجود
در حفاظ خط سلیمانی
عرش بلقیس باد نورانی
سایه شه که هست چشمه نور
زآن گل و گلستان مبادا دور
ازلی شد جهانپناهی او
ابدی باد پادشاهی او
ای کمر بسته کلاه تو بخت
زنده دار جهان به تاج و به تخت
صبح مفرد رو حمایلکش
در رکابت نفس برآرد خوش
شام دیلم گله که چاکر توست
مشکبو از کیایی در توست
روز رومی چو شب شود زنگی
گر برونش کنی ز سرهنگی
در همه سفره کهآسمان دارد
اجری مملکت دو نان دارد
خاتم نصرت الهی را
ختم بر توست پادشاهی را
آسمان کافتاب ازو اثریست
بر میان تو کمترین کمریست
مه که از چرخ، تخت زر کردهست
با سریر تو سر به سر کردهست
آب باران که اصل پاکی شد
با تو چون چشم شور خاکی شد
پادشاهان که در جهان هستند
هر یک ابری به دست بر بستند
جز یک ابر تو کهابر نیسانیست
آن دیگر ابرها زمستانیست
خوان نهند آنگهی که خون بخورند
نان دهند آنگهی که جان ببرند
تو بر آن کس که سایهاندازی
دیر خوانی و زود بنوازی
آنکه عیب از هنر نداند باز
زو هنرمند کی پذیرد ساز
ملک را ز آفرینشت شرف است
وآفریننامهای به هر طرف است
در یَزکداری ولایت جود
دولت توست پاسدار وجود
رونقی کز تو دید دولت و دین
باغ نادیده ز ابر فروردین
آسمان با بروج او به درست
هفت خوان و دوازده رخ توست
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند
بهترین جای بهتران دارند
ای به خضر و سکندری مشهور
مملکت را ز علم و عدل تو نور
ز آهنی گر سکندر آینه ساخت
خضر اگر سوی آب حیوان تاخت
گوهر آینه است سینه تو
آب حیوان در آبگینه تو
هر ولایت که چون تو شه دارد
ایزد از هر بدش نگه دارد
پنجمین کشور از تو آبادان
وز تو شش کشور دیگر شادان
همه مرزی ز مهربانی تو
به تمنای مرزبانی تو
چار شه داشتند چار طراز
پنجمینشان تویی به عمر دراز
داشت اسکندر ارسطاطالیس
کز وی آموخت علمهای نفیس
بود پرویز را چه باربدی
که نوا صد نه، صدهزار زدی
وآن ملک را که بد ملکشه نام
بود دینپروری چو خواجه نظام
تو کز ایشان به افسری داری
چون نظامی سخنوری داری
ای نظامی بلند نام از تو
یافته کار او نظام از تو
دانه در خاک شور میریزند
سرمه در چشم کور میبیزند
در گل شوره دانه افشانی
بر نیارد مگر پشیمانی
در زمینی درخت باید کشت
کهآورد میوهای چو باغ بهشت
باده چون خاک را دهد ساقی
نام دهقان کجا بود باقی
من که الحق شناختم به قیاس
کهاهل فرهنگ را تو داری پاس
نخری زرق کیمیاسازان
نپذیری فریب طنازان
نقش این کارنامه ابدی
در تو بستم به طالع رصدی
مقبل آن کس که دخل دانه او
بر چنین آورد به خانه او
نه چنان کز پس قرانی چند
قلمش درکشد سپهر بلند
چونکه پختم به دور هفت هزار
دیگپختی چنین به هفت افزار
نوشش از بهر جانفروزی توست
نوش بادت بخور که روزی توست
چاشنی گیریش به جان کردم
وانگهی بر تو جانفشان کردم
بر فلک چون پرم؟ که من زمیام
کی رسم در فرشته؟ کهآدمیام
خواستم تا به نیشکر قلمی
سبزه رویانم از سواد زمی
از شکر توشههای راه کنم
تا شکر ریز بزم شاه کنم
گر نیام محرم شکرریزی
پاسدار شهم به شبخیزی
آفتاب ار توان بر آب زدن
آب نتوان بر آفتاب زدن
چشم با چشمه گر نمیسازد
با خیالش خیال میبازد
چیست کان نیست در خزینه شاه
به جز این نقد نو رسیده ز راه
دستگاهیش ده به سم سمند
تا شود پایگاهش از تو بلند
من که محتاج آب آن دستم
از دگر آبها دهان بستم
نقص دُر باشد ار بها کنمش
هم به تسلیم شه رها کنمش
گر نیوشی چو زهره راه نوم
کنی انگشتکش چو ماه نوم
ورنه بینی که نقش بس خردست
باد ازین گونه گل بسی بردهست
هرچه نیک اوفتد ز دولت توست
عهد آن چیز باد بر تو درست
وآنچه دور افتد از عنایت تو
دور باد از تو و ولایت تو
باد تا بر سپهر تابد هور
دوستت دوستکام و دشمن کور
دشمنانت چنان که با دل تنگ
سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ
از حد دولت تو دست زوال
دور و مهجور باد در همه حال
