اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
بخش ۱۸ - گفتار حکیم هند با اسکندر نظامی
مغنی غنا را درآور به جوش
که در باغ، بلبل نباید خموش
مگر خاطرم را به جوش آوری
من گنگ را در خروش آوری
همان فیلسوف جهاندیده گفت
که چون دانش آمد ره شاه رفت
دهن مهر کرد ز می خوشگوار
که بنیاد شادی ندید استوار
سکندر به آیین فرهنگ خویش
ملوکانه بَرشد به اورنگ خویش
درآمد رقیبی که اینک ز راه
فرستاده هندو آمد به شاه
نماید که در حضرت شهریار
پیام آورم باز خواهید بار
بفرمود شه تا شتاب آورند
مغان را سوی آفتاب آورند
درآمد مغ خدمتآموخته
مغانه چو آتش برافروخته
چو تابنده خورشید را دید زود
به رسم مغانش پرستش نمود
به فرمان شاهش رقیبان دست
نشاندند جاییکه شاید نشست
سخن میشد از هر دری دلپسند
ز خاک زمین تا به چرخ بلند
چو در هندو آمد نشاط سخن
گل تازه رست از درخت کهن
بسی نکتههای گرهبسته گفت
که آن دُر ناسفته را کس نسفت
فلک را زِ لب حُقه پرنوش کرد
جهان را ز دُر حلقه در گوش کرد
ثنای جهاندار گیتیپناه
چنان گفت کهافروخت آن بارگاه
که تاریک پروانهای سوی باغ
روان شد به امید روشنچراغ
مگر کان چراغ، آشنایی دهد
من تیره را روشنایی دهد
منم پیشوای همه هندوان
به اندیشه پیر و به قوّت جوان
سخنهای سربسته دارم بسی
که نگشاید آن بسته را هرکسی
خرد رشتهٔ دُر یکتای توست
درفش گره باز کن رای توست
اگرچه خداوند تاجی و تخت
برِ دانشت نیز دادهست بخت
اگر گفته را از تو یابم جواب
پرستش بگردانم از آفتاب
وگر ناید از شه جوابی به دست
دگرباره بر خر توان رخت بست
ز من پرسش و پاسخ آید ز تو
جواب سخن فرخ آید ز تو
جهاندار گفتا بهانه مجوی
سخن هر چه پوشیده داری بگوی
جهاندیده هندو زمین بوسهداد
زبانی چو شمشیر هندی گشاد
چو کرد آفرینی سزاوار شاه
بپرسیدش از کار گیتیپناه
یکی آفریننده دانم که هست
کجا جویمش چون شوم ره بهدست؟
نشانش پدید است و او ناپدید
در بسته را از که جویم کلید؟
وجودش که صاحب معانی شدهست
زمینیست یا آسمانی شدهست
در اندیشه یا در نظر جویمش؟
چو پرسند جایش «کجا گویمش؟»
جهاندار پاسخ چنین داد باز
که هم کوته است این سخن هم دراز
چو از خویشتن روی بر تافتی
به ایزد چنان دان که ره یافتی
طلب کردن جای او رای نیست
که جای آفریننده را جای نیست
نه کس راز او را تواند شمرد
نه اندیشه داند بدو راه برد
خدا را نشاید در اندیشه جست
که دیو است هرچ آن ز اندیشه رست
هر اندیشهای کان بود در ضمیر
خیالی بوَد آفرینشپذیر
هرانچ او ندارد در اندیشه جای
سوی آفریننده شد رهنمای
به غفلت نشاید شد این راه را
که ابر از تو پنهان کند ماه را
به ایزدشناسی همین شد قیاس
از این نگذرد مرد ایزدشناس
چو هندو جواب سکندر شنید
به شببازیِ دیگر آمد پدید
که هرچ از زمین باشد و آسمان
نهایتگهی باشدش بیگمان
خبر دِه که بیرون از این بارگاه
به چیزی دگر هست، یا نیست راه؟
جهاندار گفت از حساب کهن
به آزرمتر سکهزن بر سخن
برون زآسمان و زمین برمتاز
که نایی به سررشتهٔ خویش باز
فلک بر تو زان هفت مَنْدَل کشید
که بیرون ز مندل نشاید دوید
از این مندل خون نشاید گذشت
که چرخ ایستادهست با تیغ و تشت
چو اندیشه زاین پرده درنگذرد
پسِ پرده راز پی چون برد؟
نجوید دگر پردهٔ راز را
خبرهای انجام و آغاز را
بدین داستانها زند رهنمای
که نادیده را نیست اندیشه جای
گر اندیشی آنرا که نادیدهای
چو نیکو ببینی خطا دیدهای
سرانجام چون دیدمش وقت کار
نه آن بود کز وی گرفتم شمار
جهانی دگر هست پوشیدهروی
به آنجا توان کردن این جستجوی
دگرباره گفتش به من گوی راست
که مُلک جهان بر دو قسمت چراست؟
جهانی بدین خوبی آراستن
چه باید جهانی دگر خواستن؟
چو آنجا نشستنگه آمد درست
به اینجا گذشتن چه باید نخست؟
خردمند شه گفت: ای سادهمرد
چنین دان و از دل فروشوی گرد
که ایزد دو گیتی بدان آفرید
که آنجا بود گنج و اینجا کلید
در اینجا کنی کشت و کار نوی
در آنجا برِ کشته را بدروی
دو پرگار برزد جهانآفرین
در این آفرینش در آن آفرین
پُلست این و بر پل بباید گذشت
به دریا بود سیل را بازگشت
چو چشمه روان گردد از کوهسار
به دریاش باید گرفتن قرار
دگرباره پرسید هندوی پیر
که جان چیست در پیکرِ جانپذیر؟
فرو مردنِ جان و آتش یکیست
در این بد بوَد گر کسی را شکیست
چو آتش در او گرمدل گشت شاه
به تندی در او کرد لختی نگاه
بدو گفت کهاهریمنی سانِ توست
اگر جانی آتش بوَد، جان توست
نخواندی؟ که جان چون سفرساز گشت
از آن کس که آمد بدو بازگشت
دگر آنکه گفتی به وقت فراغ
فرو مردن جان بود چون چراغ
غلط گفتهای جان علوی گرای
نمیرد ولیکن شود باز جای
حکایت ز شخصی که او جان سپرد
چه گویند؟ جان داد یا جان بمرد؟
بگویند جان داد و این نیست زَرق
ز داده بوَد تا فرو مرده فرق
دگرگونه هندو سخن کرد ساز
به پرسیدن خوابش آمد نیاز
که بینندهٔ خواب را در خیال
چه نیرو برون آورد پر و بال؟
که منزل به منزل رود کوه و دشت
ببیند جهان در جهان سرگذشت
چو بیننده آنجاست، این خفته کیست؟
و گر نقشبند آن شد، این نقش چیست؟
خیال همه خوابها خانگیست
در آن آشنایی، نه بیگانگیست
اگر مرده، گر زنده بینی به خواب
ز شمع تو میخیزد آن نور و تاب
نماینده اندیشهٔ پاک توست
نموده تمنایِ ادراک توست
گرت در دل آید که راز نهفت
چرا گشت پیدا بر آنکس که خفت؟
نبینی؟ کسی کاو ریاضتگر است
به بیداری آن گنج را رهبر است
همان بیند آن مرد بیدار هوش
که دیگر کس از خواب و خواب از سروش
دگر باره هندو درآمد به گفت
گهر کرد با نوک الماس جفت
که بی چشم ِ بَد شاهییی ده مرا
ز چشم بد آگاهییی ده مرا
از او کارگرتر، جهانآزمای
ندیده است بینندهٔ جانگزای
همهچیز را کهآزمایش رسد
چو دیده پسندد فزایش رسد
جز او را که هرچ او پسند آورد
سر و گردنش زیر بند آورد
به هر حرفتی در که دیدیم ژرف
درستی ندیدیم در هیچ حرف
بگو تا چه نیروست نیروی او؟
سپند از چه برد آفت از خوی او؟
چه دانم که من چشم بد دیدهام؟
پسندیده؟ یا ناپسندیدهام؟
جهاندار گفتش که صاحبقیاس
چنین آرد از رایِ معنیشناس
که بر هرچه گردد نظر جایگیر
گذر بر هوایی کند ناگزیر
بُنه چون درآرد بدان رخنهگاه
هوا نیز باید در آن رخنه راه
هوا گر هوایی بوَد سودمند
در ارکان آن چیز ناید گزند
مزاج هوا چون بود زهرناک
بیندازد آن چیز را در مغاک
هوایی بد است آنکه بر چشم زد
بد آرد به همراهی چشم بد
نه چشم بد است آنچنان کارگر
که نقش روندهست پیش نظر
چو بیند عجبکارییی در خیال
به تأدیب چشمش دهد گوشمال
تعجب روا نیست در راه او
نباید جز او در نظرگاه او
چو نقش حریفی شگفت آیدش
دغا باختن در گرفت آیدش
کسی را که چشمی رسد ناگهان
دهندرّهاش اوفتد در دهان
رسانندهٔ چشم را جوش خون
بخاری ز پیشانی آرد برون
به این هر دو معنی شناسند و بس
که این چشمزن بود و آن چشمرس
سپند از پی آن شد افروخته
که آفت به آتش شود سوخته
رسد بر فلک دود مشگینسپند
فلک خود ز ره باز دارد گزند
دگرباره هندویِ رومیپرست
درآورد پولاد هندی بهدست
که از نیک و بد مرد اخترسگال
خبر چون دهد؟ چون زند نقش فال؟
ز نقشی که از کار ناید برون
به نیک و به بد چون شود رهنمون؟
هر آیینه در نقش این گنبد است
اگر نیک، نیکست اگر بد بد است
سگالندهٔ فال چون قرعه راند
ز طالع تواند همی نقش خواند
نمودار طالع نماید درست
ز تخمی که خواهد دران زرع رُست
خدایی که هست آفرینشپناه
چو بیند نیازی در این عرضهگاه
فرستد سروشی و با او کلید
کند راز سربسته بر ما پدید
از آن باده هندو چنان مست شد
که یکباره شمشیرش از دست شد
دگرباره پرسید کز چین و زنگ
ورقهای صورت چرا شد دو رنگ؟
چو یکسان بود رنگها در لوید
چرا این سیه گشت و آن شد سپید؟
دورویست خورشید آیینهوش
یکی روی در چین یکی در حبش
به رویی کند رویها را چو ماه
به رویی دگر رویها را سیاه
چو هندوی دانا به چندین سؤال
زبون شد ز فرهنگ دانشسگال
به تسلیم شه بوسه بر خاک زد
شه از خرمی سر بر افلاک زد
