بیا ساقی آن لعل پالوده را
بیاور بشوی این غم آلوده را
۱فروزنده لعلی که ریحان باغ
ز قندیل او برفروزد چراغ
۲چو فرخ بود روزی از بامداد
همه مرد را نیکی آید به یاد
۳به خوبی نهد رسم بنیادها
ز دولت به نیکی کند یادها
۴سر از کوی نیک اختری برزند
به نیک اختری فال اختر زند
۵به هنگام سختی مشو ناامید
کز ابر سیه بارد آب سپید
۶در چارهسازی به خود در مبند
که بسیار تلخی بود سودمند
۷نفس به کز امید یاری دهد
که ایزد خود امیدواری دهد
۸گره در میاور بر ابروی خویش
در آیینه فتح بین روی خویش
۹گزارنده نقش دیبای روم
کند نقش دیباچه را مشک بوم
۱۰که چون شد سکندر جهان را کلید
ز شمشیرش آیینه آمد پدید
۱۱عروس جهان را که شد جلوهساز
بدان روشن آیینه آمد نیاز
۱۲نبود آینه پیش از او ساخته
به تدبیر او گشت پرداخته
۱۳نخستین عمل کهآینه ساختند
زر و نقره در قالب انداختند
۱۴چو افروختندش غرض برنخاست
در او پیکر خود ندیدند راست
۱۵رسید آزمایش به هر گوهری
نمودند هر یک دگر پیکری
۱۶سرانجام کهآهن درآمد به کار
پذیرنده شد گوهرش را نگار
۱۷چو پرداخت رسام آهنگرش
به صیقل فروزنده شد پیکرش
۱۸همه پیکری را بدان سان که هست
درو دید رسام گوهر پرست
۱۹به هر شکل میساختندش نخست
نمیآمد از وی خیالی درست
۲۰به پهنی شدی چهره را پهن ساز
درازیش کردی جبین را دراز
۲۱مربع، مخالف نمودی خیال
مسدّس، نشان دور دادی ز حال
۲۲چو شکل مدوّر شد انگیخته
تفاوت نشد با وی آمیخته
۲۳به عینه ز هر سو که برداشتند
نمایش یکی بود بگذاشتند
۲۴بدین هندسه ز آهن تیره مغز
برافروخت شاه این نمودار نغز
۲۵تو نیز ار در آن آینه بنگری
به دست آری آیین اسکندری
۲۶چو آن گرد روی آهن سخت پشت
به نرمی درآمد ز خوی درشت
۲۷سکندر درو دید پیش از گروه
ز گوهر به گوهر درآمد شکوه
۲۸چو از دیدن روی خود گشت شاد
یکی بوسه بر پشت آیینه داد
۲۹عروسی که این سنت آرد به جای
دهد بوسه آیینه را رو نمای
۳۰