چنین بود در نامهٔ رهنمای
از آن پس که بود آفرین خدای
۱که شاها به دانش دل آباددار
ز بیدانشان «دور شو» یاد دار
۲دری را که بندش بود ناپدید
ز دانا توان بازجستن کلید
۳به هر دولتی کاوری در شمار
سجودی بکن پیش پروردگار
۴به پیروزی خود قویدل مباش
ز ترس خدا هیچ غافل مباش
۵خدا ترس را کارساز است بخت
بود ناخدا ترس را کار سخت
۶به هر جا که باشی تنومند و شاد
سپندی به آتش فکن بامداد
۷مباش ایمن از دیدن چشم بد
نه از چشم بد بلکه از چشم خود
۸چنین زد مثل مرد گوهرشناس
که گر خوبی، از خویشتن در هراس
۹ز بار آن درختی نیابد گزند
که از خاک سر برنیارد بلند
۱۰دو شاخه گشایان نخجیرگاه
به فحلان نخجیر یابند راه
۱۱سبق برد خود را تک آهستهدار
حسد را به خود راه بربسته دار
۱۲حسد مرد را دل به درد آورد
میان دو آزاده گرد آورد
۱۳به کینه مبَر هیچکس را ز جای
چو از جای بردی درآرش ز پای
۱۴گرت با کسی هست کین کهن
نژادش مکن یکسر از بیخ و بن
۱۵مخواه از کسی کین آبای او
نظر بیش کن در محابای او
۱۶ز خورشید تا سایه، مویی بوَد
که این روشن آن تیرهرویی بود
۱۷ز خرما به دستی بوَد تا به خار
که این گلشکر باشد آن ناگوار
۱۸صدف گرچه همسایه شد با نهنگ
در تاج دارد نه شمشیر جنگ
۱۹برادر به جرم برادر مگیر
که بس فرق باشد ز خون تا به شیر
۲۰مزن در کس از بهر کس نیش را
به پای خود آویز هر میش را
۲۱چو آمرزش ایزدی بایدت
نباید که رسم بدی آیدت
۲۲بدان را بد آید ز چرخ کبود
به نیکان همه نیکی آید فرود
۲۳مکن جز به نیکی گرایندگی
که در نیکنامی است پایندگی
۲۴منه بر دل نیکنامان غبار
که بدنامی آرد سرانجام کار
۲۵مکن کارِ بدگوهران را بلند
که پروردن گرگت آرد گزند
۲۶میامیز در هیچ بدگوهری
مده کیمیایی به خاکستری
۲۷چو بدگوهری سربرآرد ز مرد
کند گوهر سرخ را رویزرد
۲۸زدن با خداوند فرهنگ رای
به فرهنگ باشد تو را رهنمای
۲۹چو سود درم بیش خواهی نه کم
مزن رای با مردم بیدرم
۳۰کشش جستن از مردم ِ سستکوش
جواهر خری باشد از جو فروش
۳۱همه جنسی از گور و گاو و پلنگ
به جنسیت آرند شادی به چنگ
۳۲چو در پرده ناجنس باشد همال
ز تهمت بسی نقش بندد خیال
۳۳دو آیینه را چون بههم برنهی
شود هر دو از عاریتها تهی
۳۴مشو با زبونافکنانِ گاودل
که مانی در اندوه چون خر به گل
۳۵جوانمردی شیر با آدمی
ز مردمرمی دان نه از مردمی
۳۶بر آنکس که با سخترویی بوَد
درشتی به از نرمخویی بود
۳۷ستیزنده را چون بود سخت کار
به نرمی طلب کن به سختی بدار
۳۸سر خصم چون گردد از فتنه پُر
به چربی بیاور به تیزی ببُر
۳۹چو افتی میان دو بدخواه خام
پراکندهشان کن لگام از لگام
۴۰درافکن بههم گرگ را با پلنگ
تو بر آرد را از میان دو سنگ
۴۱کسی را که باشد ز دهقان و شاه
به اندازهٔ پایهٔ نه پایگاه
۴۲به سوی توانا توانا فرست
به دانا هم از جنس دانا فرست
۴۳فرستاده را چون بود چارهساز
به اندرز کردن نباشد نیاز
۴۴به جایی که آهن درآید به زنگ
به زر داد آهن برآور ز سنگ
۴۵خزینه ز بهر زر آکندنست
زر از بهر دشمن پراکندنست
۴۶به چربی توان پای روباه بست
به حلوا دهد طفل چیزی ز دست
۴۷چو مطرب به سور کسان شاد باش
۴۸ز بند خود ار سروی آزاد باش
۴۹میارای خود را چو ریحان باغ
به دست کسان خوبتر شد چراغ
۵۰خزینه که با توست بر توست بار
چو دادی به دادن شوی رستگار
۵۱زر آن آتشی نیست کهآکندنیست
شراریست کز خود پراکندنیست
۵۲مگو کز زر و صاحب زر که به
گره بدتر از بند و بند از گره
۵۳چنین گفت با آتش آتشپرست
که از ما که بهتر به جایی که هست؟
۵۴بگفت آتش ار خواهی آموختن
تو را کشت باید مرا سوختن
۵۵فراخآستین شو کزین سبز شاخ
فتد میوه در آستین فراخ
۵۶ز سیری مباش آنچنان شادکام
که از هیضهٔ زهری درافتد به جام
۵۷به گنجینهای مفلسی راه بُرد
بیفتاد و از شادمانی بمرد
۵۸همان تشنهٔ گرم را آب سرد
پیاپی نشاید به یکباره خورد
۵۹به هر منزلی کاوری تاختن
نشاید درو خوابگه ساختن
۶۰مخور آب نا آزموده نخست
به دیگر دهانی کن آن بازجست
۶۱نه آن میوهای کاو غریب آیدت
کزو ناتوانی نصیب آیدت
۶۲به وقت خورش هر که باشد طبیب
بپرهیزد از خوردهای غریب
۶۳بر آن ره که نارفته باشد کسی
مرو گرچه همراه داری بسی
۶۴رهی کاو بود دور از اندیشه پاک
به از راهِ نزدیکِ اندیشناک
۶۵گرانباری مال چندان مجوی
که افتد به لشگرگهت گفتگوی
۶۶ز هر غارت و مال کآری به دست
به درویش ده هر یک از هر چه هست
۶۷نهانی به خواهندگان چیز ده
که خشنودی ایزد از چیز به
۶۸دهش کز نظرها نهانی بود
حصار بد آسمانی بود
۶۹سپه را به اندازه ده پایگاه
مده بیشتر مالی از خرج راه
۷۰شکمبنده را چون شکم گشت سیر
کند بددلی گرچه باشد دلیر
۷۱نه سیری چنان ده که گردند مست
نه بگذارشان از خورش تنگدست
۷۲چنان زی که هنگام سختی و ناز
بود لشگر از جز تویی بینیاز
۷۳به روزی دو نوبت برآرای خوان
سران سپه را یکایک بخوان
۷۴مخور باده در هیچ بیگانهبوم
تن آسان مشو تا نباشی به روم
۷۵به روشنترین کس ودیعت سپار
که از آب روشن نیاید غبار
۷۶چو روشنترست آفتاب از گروه
امانت بدو داد دریا و کوه
۷۷اگر مقبلی مقبلان را شناس
که اقبال را دارد اقبال پاس
۷۸مده مدبران را برِ خویش راه
که انگور از انگور گردد سیاه
۷۹وفا خصلتِ مادر آورد ِ توست
مگر از سرشتی که بود از نخست
۸۰چو مردم بگرداند آیین و حال
بگردد بر او سکهٔ ملک و مال
۸۱ز خوی قدیمی نشاید گذشت
که نتوان به خوی دگر بازگشت
۸۲منه خوی اصلی چو فرزانگان
مشو پیرو خوی بیگانگان
۸۳پیاده که او راستآیین شود
نگونسار گردد چو فرزین شود
۸۴اگر صاحباقبال بینی کسی
نبینم که با او بکوشی بسی
۸۵به هر گردشی با سپهر بلند
ستیزه مبَر تا نیابی گزند
۸۶بنه دل به هرچ آورد روزگار
مگردان سر از پند آموزگار
۸۷اگر نازی از دولت آید پدید
سر از ناز دولت نباید کشید
۸۸به نازی که دولت نماید مرنج
که در ناز دولت بود کان گنج
۸۹چو هنگام ناز تو آید فراز
کشد دولت آنروز نیز از تو ناز
۹۰صدف زان همه تن شدهست استخوان
که مغزی چو دُر دارد اندرمیان
۹۱ازان سخت شد کان گوهر چو سنگ
که ناید گهر جز به سختی به چنگ
۹۲به سختی در اختر مشو بدگمان
که فرختر آید زمان تا زمان
۹۳ز پیروزهگون گنبد انده مدار
که پیروز باشد سرانجام کار
۹۴مشو ناامید ار شود کار سخت
دل خود قوی کن به نیروی بخت
۹۵بر انداز سنگی به بالا دلیر
دگرگون بود کار کاید به زیر
۹۶رها کن ستم را به یکبارگی
که کم عمری آرد ستمکارگی
۹۷شه از داد خود گر پشیمان شود
ولایت ز بیداد ویران شود
۹۸تو را ایزد از بهر عدل آفرید
ستم ناید از شاه عادل پدید
۹۹نکورای چون رای را بد کند
چنان دان که بد در حق خود کند
۱۰۰چو گردد جهان گاهگاه از نورد
به گرمای گرم و به سرمای سرد
۱۰۱در آن گرم و سردی سلامت مجوی
که گرداند از عادت خویش روی
۱۰۲چنان به که هر فصلی از فصل سال
به خاصیت خود نماید خصال
۱۰۳ربیع از ربیعی نماید سرشت
تموز از تموز آورد سرنبشت
۱۰۴چو هرچ او بگردد ز ترتیب کار
بگردد بر او گردش روزگار
۱۰۵بجای تو گر بد کند ناکسی
تو نیز ار کنی نیکوی با کسی
۱۰۶همان را همین را فراموش کن
زبان از بد و نیک خاموش کن
۱۰۷مژه در نخفتن چو الماس دار
به بیداری آفاق را پاس دار
۱۰۸چنین زد مثل کاردان بزرگ
که پاس شبانست پابند گرگ
۱۰۹چو یابی تواناییی در سرشت
مزن خنده کانجا بود خنده زشت
۱۱۰وگر ناتوانی درآید به کار
مکن عاجزی بر کسی آشکار
۱۱۱لب از خندهٔ خرمی درمبند
غمین باش پنهان و پیدا بخند
۱۱۲به هر جا که حربی فراز آیدت
به حربآزمایان نیاز آیدت
۱۱۳هزیمت پذیر از دگر حربگاه
نباید که یابد در آن حرب راه
۱۱۴گریزنده چون ره به دست آورد
به کوشندگان در شکست آورد
۱۱۵چو خواهی که باشد ظفر یار تو
ظفر دیده باید سپهدار تو
۱۱۶به فرخ رکابان فیروزمند
عنان عزیمت برآور بلند
۱۱۷به هرچ آری از نیک و از بد بجای
بد از خویشتن بین و نیک از خدای
۱۱۸چو این نامه نامور شد تمام
به شه داد و شه گشت ازو شادکام
۱۱۹