نظامی بر این در مجنبان کلید
که نقش ازل بسته را کس ندید
۱بزرگ آفریننده هر چه هست
ز هرچ آفریده است بالا و پست
۲نخستین خرد را پدیدار کرد
ز نور خودش دیده بیدار کرد
۳بر آن نقش کز کلک قدرت نگاشت
ز چشم خرد هیچ پنهان نداشت
۴مگر نقش اوّل کز آغاز بست
کز آن پرده چشم خرد باز بست
۵چو شد بسته نقش نخستین طراز
عصابه ز چشم خرد کرد باز
۶هر آن گنج پوشیده کامد پدید
به دست خرد باز دادش کلید
۷جز اوّل حسابی که سربسته بود
وز آنجا خرد چشم بربسته بود
۸دیگر جا که پنهان نبود از خرد
خرد را چو پرسی، بدو ره بَرَد
۹وز آن جاده کاو بر خرد بست راه
حکایت مکن، زو حکایت مخواه
۱۰به آنجا تواند خرد راه بُرد
که فرسنگ و منزل تواند شمرد
۱۱ره غیب ازان دورتر شد بسی
که اندیشه آنجا رسانَد کسی
۱۲خردمندی آنراست کز هر چه هست
چو نادیدنی بود، ازو دیده بست
۱۳چو صنعت به صانع تو را ره نمود
نوایی بر این پرده نتوان فزود
۱۴سخن بین که با مرکبِ نیملنگ
چگونه برون آمد از راه تنگ
۱۵همانا که آن هاتف خضر نام
که خارا شکافیست خضرا خرام
۱۶درودم رسانید و بعد از درود
به کاخ من آمد ز گنبد فرود
۱۷دماغ مرا بر سخن کرد گرم
سخن گفت با من به آواز نرم
۱۸که چندین سخنهای خلوت سگال
حوالت مکن بر زبانهای لال
۱۹تو میخاری این سرو را بیخ و بن
بر آن فیلسوفان چه بندی سخن ؟
۲۰چرا بست باید سخنهای نغز ؟
بر آن استخوانهای پوسیده مغز
۲۱به خوان کسان بر مخور نان خویش
شکینه بنه بر سر خوان خویش
۲۲بلی مردمِ دور نامردمند
نه بر انجمن فتنه بر انجمند
۲۳نه خاکی ولی چون زمین خاک دوست
نه خاک آدمی بلکه خاکی نکوست
۲۴مشعبد شد این خاک نیرنگ ساز
که هم مهرهدزد است و هم مهرهباز
۲۵کند مهرهای را به کف در نهان
دگر باره آرد برون از دهان
۲۶فرو بردنش هست زرنیخ زرد
برآوردنش نیل با لاجورد
۲۷به وقت خزان میخورد عود خشک
به فصل بهار آورد ناف مشک
۲۸تن آدمی را که خواهد فشرد
ندانم که چون باز خواهد سپرد
۲۹تن ما که در خاکش آکندگی است
نه در نیستی در پراکندگی است
۳۰پراکندهای کاو بود جایگیر
گر آید فراهم بود دلپذیر
۳۱چو هرچ آن بود بر زمین ریز ریز
به سیماب جمع آورد خاک بیز
۳۲چو زر پراکنده را چاره ساز
به سیماب دیگر ره آرد فراز
۳۳گر اجزای ما را که بودش روان
دگر باره جمعی بود میتوان
۳۴