چو ختم سخن قرعه بر شاه زد
سخن سکهٔ قدر بر ماه زد
۱سکندر که خورشید آفاق بود
به روشندلی در جهان طاق بود
۲از آن روشنی بود کان روشنان
برو انجمن ساختند آنچنان
۳چو زیرک بود شاه آموزگار
همه زیرکان آرد آن روزگار
۴چو شه گفتِ آن زیرکان گوش کرد
جداگانه هر جام را نوش کرد
۵بر آن فیلسوفان مشکلگشای
بسی آفرین تازه کرد از خدای
۶پس آنگاه گفت ای هنر پروران
بسی کردم اندیشه در اختران
۷برآنم که اینصورت از خود نرست
نگارندهای بودشان از نخست
۸نگارنده دانم که هست از درون
نگاریدنش را ندانم که چون
۹ز چونکردِ او گر بدانستمی
همان کاو کند من توانستمی
۱۰هر آن صورتی کاید اندر ضمیر
توان کردنش در عمل ناگزیر
۱۱چو ما لوح خلقت ندانیم خواند
تجسس در او چون توانیم راند ؟
۱۲شما کاسمان را ورق خواندهاید
سخن بین که چون مختلف راندهاید
۱۳از این بیش گفتن نباشد پسند
که نقش جهان نیست بی نقشبند
۱۴