اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه
بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را نظامی
بیا ساقی از من مرا دور کن
جهان از می لعل پر نور کن
میی کاو مرا ره به منزل بَرَد
همه دل برند او غم دل برد
جهان گرچه آرامگاهی خوشاست
شتابنده را نعل در آتشاست
دو در دارد این باغ آراسته
در و بند ازین هر دو برخاسته
اگر زیرکی، با گلی خو مگیر
که باشد به جا ماندنش ناگزیر
در این دم که داری، به شادی بسیچ
که آینده و رفته هیچ است هیچ
نهایم آمده از پی دلخوشی
مگر کز پی رنج و سختی کشی
خران را کسی در عروسی نخواند
مگر وقت آن کاب و هیزم نماند
که چون آتشِ روزِ روشن گذشت
پر از دود شد گنبدِ تیزگشت
شب از ماه بربست پیرایهای
شگفتی بود نور بر سایهای
طلایه ز لشگرگه هر دو شاه
شده پاسدارنده تا صبحگاه
یتاقی به آمد شدن چون خراس
نیاسود دراجه از بانگ پاس
غنوده تن مرد از رنج و تاب
نظر هر زمانی درآمد ز خواب
نیایش کنان هر دو لشگر به راز
کهای کاشکی بودی امشب دراز
مگر کان درازی نمودی درنگ
به دیری پدید آمدی روز جنگ
سگالش چنان شد دو کوشنده را
که ریزند صفرای جوشنده را
دو خسرو عنان در عنان آورند
ره دوستی در میان آورند
به آزرم خشنودی از یکدیگر
بتابند و زان برنتابند سر
چو دارا در آن داوری رای جست
دل رایزن بود در رای سست
سوی آشتی کس نشد رهنمون
نمودند رایش به شمشیر و خون
چو فردا فشاریم در جنگ پای
ز رومی نمانیم یک تن به جای
بدین عشوه دادند شه را شکیب
یکی بر دلیری یکی بر فریب
همان قاصدان نیز کردند جهد
که بر خون او بسته بودند عهد
سکندر ز دیگر طرف چاره ساز
که چون پای دارد دران ترکتاز
چنین گفت با پهلوانان روم
که فردا درین مرکز سخت بوم
بکوشیم کوشیدنی مردوار
رگ جان به کوشش کنیم استوار
اگر دست بردیم ماراست ملک
وگر ما شدیم آنِ داراست ملک
قیامت که پوشیدهٔ رای ماست
بود روزی آن روز فردای ماست
چو گیتی در روشنی باز کرد
جهان بازی دیگر آغاز کرد
به آتش بَدَل گشت مشتی شرار
کلیچه شد آن سیم کاووس وار
درآمد به جنبش دو لشگر چو کوه
کز آن جنبش آمد جهان را ستوه
فریدوننسب شاهِ بهمننژاد
چو برخاست از اول بامداد
ز پولاد، صد کوه بر پای کرد
به پایین او گنج را جای کرد
چو بر میمنه سازور گشت کار
همان میسره شد چو رویین حصار
جناح از هوا در زمین برد بیخ
پس آهنگ شد چون زمین چار میخ
جهاندار در قلبگه کرد جای
درفش کیانیش بر سر به پای
برانگیخت رزمی چو بارنده میغ
تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ
جناح سپه را به گردون کشید
سُمِ بارگی بر سر خون کشید
گرانمایگان را بدانسان که خواست
بفرمود رفتن سوی دست راست
گروهی که پرتابیان ساختشان
چپ انداز شد بر چپ انداختشان
به قلب اندرون داشت با خویشتن
چو پولاد کوهی شد آن پیلتن
برآمد ز قلب دو لشگر خروش
رسید آسمان را قیامت به گوش
تبیره بغرید چون تند شیر
درآمد به رقص اژدهای دلیر
ز شوریدن ناله کرنای
برافتاد تبلرزه بر دست و پای
ز بس بانگ شیپور زهره شکاف
بدرید زهره، بپیچید ناف
ز غریدن کوس خالی دماغ
زمینلرزه افتاد در کوه و راغ
درآمد ز بحران سرِ بیدبرگ
گشاده بر او روزن درع و ترگ
ز بس تیر باران که آمد به جوش
فکند ابر بارانی خود ز دوش
خروشیدن کوس رویینه کاس
نیوشنده را داد بر جان هراس
جلاجل زنان از نواهای زنگ
برآورده خون از دل خاره سنگ
به جنبش درآمد دو دریای خون
شد از موج آتش زمین لالهگون
زمین کو بساطی شد آراسته
غباری شد از جای برخاسته
ستیزنده از تیغ سیماب ریز
چو سیماب کرده گریزا گریز
ز پولاد پیکان پیکر شکن
تن کوه لرزنده بر خویشتن
ز نوک سنان چرخ دولاب رنگ
ز پرگار گردش فرو مانده لنگ
ز بس زخم کوپال خارا ستیز
زمین را شده استخوان ریز ریز
سنان در سنان رسته چون نوک خار
سپر بر سپر بسته چون لالهزار
گریزندگان را در آن رستخیز
نه روی رهایی نه راه گریز
سواران همه تیر پرداخته
گهی تیر و گه ترکش انداخته
در آن مسلخ آدمیزادگان
زمین گشته کوه از بس افتادگان
ندارد کسی سوگ در حربگاه
نه کس جز قزاکند پوشد سیاه
سخنگو سخن سخت پاکیزه راند
که مرگ به انبوه را جشن خواند
چو مرگ از یکی تن برآرد هلاک
شود شهری از گریه اندوهناک
به مرگ همه شهر ازین شهر دور
نگرید کس ارچه بود ناصبور
بران دجله خون بلند آفتاب
چو نیلوفر افکنده زورق در آب
سنان سکندر در آن داوری
سبق برده از چشمه خاوری
شراری که شمشیر دارا فکند
تبش در دل سنگ خارا فکند
چو لشگر به لشگر درآمیختند
قیامت ز گیتی برانگیختند
سپه چون پراکنده شد سوی جنگ
فراخی درآمد به میدان تنگ
کس از خاصگان پیش دارا نبود
کزو در دل کس مدارا نبود
دو سرهنگ غدار چون پیل مست
بر آن پیلتن برگشادند دست
زدندش یکی تیغ پهلو گذار
که از خون زمین گشت چون لالهزار
درخت کیانی درآمد به خاک
بغلطید در خون تن زخمناک
برنجد تن نازک از درد و داغ
چه خویشی بود باد را با چراغ
کشنده دو سرهنگ شوریده رای
به نزد سکندر گرفتند جای
که آتش ز دشمن برانگیختیم
به اقبال شه خون او ریختیم
به یک زخم کردیم کارش تباه
سپردیم جانش به فتراک شاه
بیا تا ببینی و باور کنی
به خونش سُمِ بارگی تر کنی
چو آمد ز ما آنچه کردیم رای
تو نیز آنچه گفتی بیاور به جای
به ما بخش گنجی که پذرفتهای
وفا کن به چیزی که خود گفتهای
پشیمان شد از کرده پیمان خویش
که برخاستش عصمت از جان خویش
فرو میرد امیدواری ز مرد
چو همسال را سر درآید بهگرد
نشان جست کان کشور آرای کی
کجا خوابگه دارد از خون و خوی
دو بیداد پیشه به پیش اندرون
به بیداد خود شاه را رهنمون
تن مرزبان دید در خاک و خون
کلاه کیانی شده سرنگون
سلیمانی افتاده در پای مور
همان پشهٔ کرده بر پیل زور
به بازوی بهمن برآموده مار
ز رویین در افتاده اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جم
به باد خزان گشته تاراج غم
سکندر فرود آمد از پشت بور
درآمد به بالین آن پیلزور
بفرمود تا آن دو سرهنگ را
دو کجزخمه خارجآهنگ را
بدارند بر جای خویش استوار
خود از جای جنبید شوریدهوار
به بالینگه خسته آمد فراز
ز درع کیانی گره کرد باز
فرو بسته چشم آن تن خوابناک
بدو گفت برخیز ازین خون و خاک
رها کن که در من رهایی نماند
چراغ مرا روشنایی نماند
سپهرم بدانگونه پهلو درید
که شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کامدی سوی من
نگهدار پهلو ز پهلوی من
سر سروران را رها کن ز دست
تو مشکن که ما را جهان خود شکست
چو دستی که بر ما درازی کنی
به تاج کیان دستیازی کنی
نگهدار دستت که داراست این
نه پنهان، چو روز آشکاراست این
چو گشت آفتاب مرا روی زرد
نقابی به من درکش از لاجورد
درین بندم از رحمت آزاد کن
به آمرزش ایزدم یاد کن
زمین را منم تاج تارک نشین
ملرزان مرا تا نلرزد زمین
رها کن که خواب خوشم میبرد
زمین آب و چرخ آتشم میبرد
مگردان سر خفته را از سریر
که گردون گردان برآرد نفیر
اگر تاج خواهی ربود از سرم
یکی لحظه بگذار تا بگذرم
چو من زین ولایت گشادم کمر
تو خواه افسر از من ستان خواه سر
سکندر بنالید کهای تاجدار
سکندر منم چاکر شهریار
نخواهم که بر خاک بودی سرت
نه آلودهٔ خون شدی پیکرت
اگر تاجور سر برافراختی
کمر بند او چاکری ساختی
دریغا به دریا کنون آمدم
که تا سینه در موج خون آمدم
چرا مرکبم را نیفتاد سم
چرا پی نکردم درین راه گم
مگر ناله شاه نشنیدمی
نه روزی بدین روز را دیدمی
ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگ
کلید در چاره ناید به چنگ
دریغا که از نسل اسفندیار
همین بود و بس ملک را یادگار
چه بودی که مرگ آشکارا شدی
سکندر هم آغوش دارا شدی
چه سودست مردن نشاید به زور
که پیش از اجل رفت نتوان به گور
گر این زخم را چاره دانستمی
طلب کردمی تا توانستمی
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهی
که ماند ز دارای دولت تهی
چرا خون نگریم بر آن تاج و تخت
که دارنده را بر درافکند رخت
مباد آن گلستان که سالار او
بدین خستگی باشد از خار او
به چارهگری چون ندارم توان
کنم نوحه بر زاد سرو جوان
چه تدبیر داری مراد تو چیست
امید از که داری و بیمت ز کیست
بگو هرچه داری که فرمان کنم
به چارهگری با تو پیمان کنم
چو دارا شنید این دم دلنواز
به خواهشگری دیده را کرد باز
چه پرسی ز جانی به جان آمده
گلی در سمومِ خزان آمده
جهان شربت هرکس از یخ سرشت
بجز شربت ما که بر یخ نوشت
ز بی آبیم سینه سوزد درون
قدم تا سرم غرق دریای خون
چو برقی که در ابر دارد شتاب
لب از آب خالی و تن غرق آب
جهان غارت از هر دری میبرد
یکی آورد دیگری میبرد
نه زو ایمن اینان که هستند نیز
نه آنان که رفتند رستند نیز
ببین روز من، راستی پیشه کن
تو نیز از چنین روزی اندیشه کن
چو هستی به پند من آموزگار
بدین روز ننشاندت روزگار
نه ز اسفندیار آن جهانگیر گرد
که از چشمزخم جهان جان نبرد
چو در نسل ما کشتن آمد نخست
کشنده نسب کرد بر ما درست
تو سرسبز بادی به شاهنشهی
که من کردم از سبزه بالین تهی
چو درخواستی کهآرزوی تو چیست
به وقتی که بر من بباید گریست
یکی آنکه بر کشتن بیگناه
تو باشی درین داوری دادخواه
دویم آنکه بر تاج و تخت کیان
چو حاکم تو باشی نیاری زیان
دل خود بپردازی از تخم کین
نپردازی از تخمه ما زمین
سوم آنکه بر زیردستان من
حرم نشکنی در شبستان من
به همخوابی خود کنی سربلند
که خوان گردد از نازکان ارجمند
دل روشن از روشنک برمتاب
که با روشنی به بود آفتاب
سکندر پذیرفت ازو هرچه گفت
پذیرنده برخاست، گوینده خفت
کبودی و کوژی درآمد به چرخ
که بغداد را کرد بی کاخ و کرخ
چو مهر از جهان مهربانی برید
شبَه ماند و یاقوت شد ناپدید
سکندر بدان شاه فرخ نژاد
شبانگاه بگریست تا بامداد
درو دید و بر خویشتن نوحه کرد
که او را همان زهر بایست خورد
چو روز آخور صبح ابلق سوار
طویله برون زد بر این مرغزار
ز مهد زر و گنبد سنگ بست
مهیاش کردند جای نشست
چو خلوتگهش آنچنان ساختند
ازو زحمت خویش پرداختند
تنومند را قدر چندان بود
که در خانه کالبد جان بود
چو بیرون رود جوهر جان ز تن
گریزی ز همخوابه خویشتن
اگر بر سپهری وگر بر مغاک
چو خاکی شوی عاقبت باز خاک
بسا ماهیا کو شود خورد مور
چو در خاک شور افتد از آب شور
چنین است رسم این گذرگاه را
که دارد به آمد شد این راه را
یکی را درآرد به هنگامه تیز
یکی را ز هنگامه گوید که خیز
که رویت کند کهرباوار زرد
کبودت کند جامه چون لاجورد
گوزنی که در شهر شیران بود
به مرگ خودش خانهویران بود
چو مرغ از پی کوچ برکش جناح
مشو مست راح اندرین مستراح
بزن برقوار آتشی در جهان
جهان را ز خود وارَه و وارهان
اگر شاه ملکست و گر ملک شاه
همه راه رنج است و با رنج راه
که داند که این خاک دیرینه دور
بههر غاری اندر چه دارد ز غور
کهن کیسه شد خاک پنهان شکنج
که هرگز برون نارد آواز گنج
زر از کیسهٔ نو برآرد خروش
سبوی نو از تری آید به جوش
چه نیرنگ با بخردان ساختهست
چه گردنکشان را سر انداختهست
فلک نیست یکسان هم آغوش تو
طرازش دو رنگست بر دوش تو
گهت چون فرشته بلندی دهد
گهت با ددان دستبندی دهد
شبانگه به نانیت نارد به یاد
کلیچه به گردون دهد بامداد
چو خضر از چنین روزییی روزه گیر
چو هست آب حیوان نه خرما نه شیر
ازین دیو مردم که دام و ددند
نهان شو که همصحبتان بدند
پی گور کز دشتبانان گم است
ز نامردمیهای این مردم است
گوزن گرازنده در مرغزار
ز مردم گریزد سوی کوه و غار
مگر گوهر مردمی گشت خرد
که در مردمان مردمیها بمرد
اگر نقش مردن بخوانی شگرف
بگوید که مردم چنین است حرف
به چشم اندرون مردمک را کلاه
هم از مردم مردمی شد سیاه
نظامی به خاموشکاری بسیچ
به گفتار ناگفتنی درمپیچ
بیاموز ازین مهره لاجورد
که با سرخ سرخست و با زرد زرد
شبانگه که صد رنگ بیند به کار
برآید به صد دست چون نوبهار
سحرگه که یک چشمه یابد کلید
به آیین یک چشمه آید پدید
