فلاطون که بر جمله بود اوستاد
ز دریای دل گنجِ گوهر گشاد
۱که روشنخرد پادشاهِ جهان
مباد از دلش هیچ رازی نهان
۲ز دولت به هر کار یاریش باد
گذر بر رهِ رستگاریش باد
۳حدیثی که پرسد دل پاک او
بگوییم و ترسیم از ادراک او
۴ز حرف خطا چون نداریم ترس؟
که از لوح نادیده خوانیم درس
۵در اندیشهٔ من چنان شد درست
که ناچیز بود آفرینش نخست
۶گر از چیز چیز آفریدی خدای
ازل تا ابد مایه بودی به جای
۷تولد بود هر چه از مایه خاست
خدایی جدا کدخدایی جداست
۸کسی را که خواند خرد کارساز
به چندین تولد نباشد نیاز
۹جداگانه هر گوهری را نگاشت
که در هیچ گوهر میانجی نداشت
۱۰چو گوهر به گوهر شد آراسته
خلاف از میان گشت برخاسته
۱۱از آن سرکشان مخالفگرای
بدین سروری کرد شخصی به پای
۱۲اگر گیری از پر موری قیاس
توان شد بدان عبرت ایزدشناس
۱۳