مغنی یک امشب بر آواز چنگ
خلاصم ده از رنج این راه تنگ
۱مگر چون شود راه بر من فراخ
برم رخت بیرون ازین سنگلاخ
۲زمستان چو پیدا کند دستبرد
فرو بارد از ابر باران خرد
۳گلو درد آفاق را از غبار
لعابی زجاجی دهد روزگار
۴در و دشت را شبنم چرخ کوز
کند ایمن از تف و تاب تموز
۵به تشنه گیاهای جلاب گیر
یخ خرد کرده دهد زمهریر
۶جوانمردی باغ پیرایهسنج
شود مفلس از کیمیاهای گنج
۷دهند آب ریحان فروشان دی
سفالینه خم را ز ریحان می
۸خم خان دهقان چو آید به جوش
قصب بِفْکنَد پیر پشمینهپوش
۹غزالان که در نافه مشک آورند
کبابِ تر و نُقل خشک آورند
۱۰نشینند شاهان به رامشگری
خورند آب حیوان اسکندری
۱۱چه گفتم دگر ره! چه زاد از سخن!
چه بازی بر آراست چرخ کهن
۱۲چو زاسکندر آمد به روم آگهی
که عالم شد از شاه عالم تهی
۱۳ملوک طوایف به هر کشوری
نشستند و گیتی ندارد سری
۱۴بزرگان اگر دستبوس آورند
به درگاه اسکندروس آورند
۱۵همه زیور روم شد زاغ رنگ
به روم اندر آمد شبیخون زنگ
۱۶همان نامه شه که بنوشت پیش
به مادر سپردند بر مُهر خویش
۱۷چو مادر فرو خواند غمنامه را
سیه کرد هم جام و هم جامه را
۱۸ز طومار آن نامهٔ دلشکن
چو طومار پیچید بر خویشتن
۱۹ولی گرچه شد روز بر وی سیاه
سر خود نپیچید از اندرز شاه
۲۰به امید خوشنودی جان او
نگهداشت سوگند و پیمان او
۲۱پس شاه نیز او فراوان نزیست
همه ساله خون خورد و خون میگریست
۲۲چو شد کار او نیز هم ساخته
ازو نیز شد کار پرداخته
۲۳