مغنی دلم سیر گشت از نفیر
برآور یکی ناله بر بانگ زیر
۱مگر نالهٔ زیرم آید به گوش
ازین نالهٔ زار گردم خموش
۲سکندر چو زین کنده بگشاد بند
برافکند بر حصن گردون کمند
۳همه فیلسوفان درگاه او
در آن پویه گشتند همراه او
۴ارسطو چو واماند از آن آفتاب
از ابر سیه بست بر خود نقاب
۵سیاهی بپوشید و در غم نشست
چو وقت آمد او نیز هم رخت بست
۶ز سرو سهی رفت بالندگی
طبیعت درآمد به نالندگی
۷نشستند یونانیان گرد او
ز استاد او تا به شاگرد او
۸چو دیدند کان پیک منزلشناس
به منزل شود بی رقیبان پاس
۹خبر بازجستند از آن هوشمند
که پیدا کن احوال چرخ بلند
۱۰بگو تا چه جوهر شد این آسمان
کزو دور شد هر کسی را گمان
۱۱شتابنده راه دیگر سرای
چنین گفت کایزد بود رهنمای
۱۲بسی رهبری بر فلک ساختم
بدین دل که من پرده بشناختم
۱۳چو خواهم شد اکنون به بیچارگی
درین ره نبینم جز آوارگی
۱۴جهان فیلسوفِ جهان خوانَدَم
رصد بند هفت آسمان دانَدَم
۱۵جهان مدخل از دانش آراستم
نبشتم درو هر چه میخواستم
۱۶همه در شناسایی اختران
فرو گفته احوال گردون در آن
۱۷کنون کز یقین گفت باید سخن
رها کن رصد نامههای کهن
۱۸به یزدان پاک ار مرا آگهیست
که این خوان پوشیده پر یا تهیست
۱۹سخن چون بدینجا رسانید ساز
سخنگوی مرد از سخن ماند باز
۲۰بپالود روغن ز روشن چراغ
بفرمود کارند سیبی ز باغ
۲۱به کف برنهاد آن نوازنده سیب
به بویی همیداد جان را شکیب
۲۲نفس را چو زین طارم نیل رنگ
گذرگه درآمد به دهلیز تنگ
۲۳بخندید و گفت الرحیل ای گروه
که صبح مرا سر برآمد ز کوه
۲۴ز یزدان پاک آمد این جان پاک
سپردم دگر ره به یزدان پاک
۲۵بگفت این و برزد یکی باد سرد
برآورد گردون ازو نیز گرد
۲۶چو بگذشت و بگذاشت آسیب را
به یاران بینداخت آن سیب را
۲۷