مغنی ره رامش جان بساز
نوازش کنم زان ره دلنواز
۱چنان زن نوا از یکی تا به صد
که در بزم خسرو زدی باربد
۲نظامی چو این داستان شد تمام
به عزم شدن نیز برداشت گام
۳نه بس روزگاری برین برگذشت
که تاریخ عمرش ورق در نوشت
۴فزون بود شش مه ز شصت و سه سال
که بر عزم ره بر دهل زد دوال
۵چو حال حکیمان پیشینه گفت
حکیمان بخفتند و او نیز خفت
۶رفیقان خود را به گاه رحیل
گه از ره خبر داد و گاه از دلیل
۷بخندید و گفتا که آمرزگار
به آمرزشم کرد امیدوار
۸ز ما زحمت خویش دارید دور
شما وینسرا ما و دارالسرور
۹درین گفتگو بد که خوابش ربود
تو گفتی که بیداریش خود نبود
۱۰