درآرای مغنی سرم را ز خواب
به ابریشم رود و چنگ و رباب
۱مگر کاب آن رود چون آب رود
به خشگی کشی تری آرد فرود
۲چو سقراط را رفتن آمد فراز
دو اسبه به پیش اجل رفت باز
۳شنیدم که زهری برآمیختند
نهانی دلش در گلو ریختند
۴تن زهر خوارش چو شد دردمند
به سوی سفر بزمهای زد بلند
۵چنین گفت چون مدت آمد به سر
نشاید شدن مرگ را چارهگر
۶در آن خواب کهافسرده بالین بود
نشست یکایک به پایین بود
۷چو دیدند کان مرغ علوی خرام
برون رفت خواهد بزودی ز دام
۸به سقراط گفتند کهای هوشمند
چو بیرون رود جان ازین شهربند
۹فرومانَد از جنبش اعضای تو
کجا به بوَد ساختن جای تو؟
۱۰تبسم کنان گفتشان اوستاد
که بر رفتگان دل نباید نهاد
۱۱گَرَم باز یابید، گیرید پای
بههرجا که خواهید، سازید جای
۱۲درآمد بدو نیز طوفان خواب
فرو برد چون دیگران سر به آب
۱۳شدند آگه آن زیرکان در نهفت
که استاد دانا بدیشان چه گفت
۱۴