ببار ای مغنی نوایی شگفت
گرفته رها کن که خوابم گرفت
۱وگر زان ترنم شوم خفته نیز
نبینم مگر خواب آشفته نیز
۲چو آمد گه عزم فرفوریوس
بنه بر شتر بست و بنواخت کوس
۳به همصحبتان گفت کاین باغ نغز
که منظور چشم است و ریحان مغز
۴چو پایندگی نیستش در سرشت
چه تاریک دوزخ چه روشن بهشت
۵ز دانایی ماست ما را هراس
که از رهزن ایمن نشد رهشناس
۶کمانگر همیشه خمیده بوَد
قبا دوز را قب دریده بود
۷ترازوی چربش فروشان به رنگ
بود چرب و چربی ندارد به سنگ
۸همه ساله محملکش بار گنج
نیاساید از محنت و درد و رنج
۹چو پرداخت زین نقش پرگار او
کشیدند خط نیز بر کار او
۱۰