چو فیاض دریا درآمد به موج
ز کام صدف در درآرد به اوج
۱از آن ابر کاتش در آب افکند
زمین سایه بر آفتاب افکند
۲دگر باره دولت درآمد به کار
دل دولتی با سخن گشت یار
۳فرو رفت شب، روز روشن رسید
شباهنگ را صبح صادق دمید
۴دگر باره بختم سبکخیز شد
نشاط دلم بر سخن تیز شد
۵چو دولت دهد بر گشایش کلید
ز سنگ سیه گوهر آید پدید
۶همه روز را روزگارست نام
یکیروز دانهست و یکروز دام
۷چو فرماندهِ نقشِ پرگار کن
به فرمان من کرد ملک سخن
۸برانداختی کردم از رای چست
که این مملکت بر که آید درست؟
۹در این شهر کهاقبال یاری کند
که باشد که او شهریاری کند؟
۱۰خرد گفت که آنکس بود شهریار
که باشد پسندیده در هر دیار
۱۱به داد و دهش چیرهبازو بوَد
جهانبخشِ بیهمترازو بوَد
۱۲به مور آن دهد کاو بود مورخوار
دهد پیل را طعمهٔ پیلوار
۱۳نه چون خامکاری که مستی کند
به خامه زدن خامدستی کند
۱۴رهاورد موری فرستد به پیل
دهد پشه را راتب جبرئیل
۱۵همه کار شاهان شوریدهآب
از اندازه نشناختن شد خراب
۱۶که یک ره سر از نیزه نشناختند
به مستی کلاهی برانداختند
۱۷بزرگ اندک و خرد بسیار برد
شکوه بزرگان ازین گشت خرد
۱۸سخایی که بیدانش آید بهجوش
ز طبل دریده برآرد خروش
۱۹مراتب نگهدار تا وقت کار
شمردن توانی یکی از هزار
۲۰کم و بیش کالا چنان برمسنج
که حمال هر ساعت آید به رنج
۲۱مکش بر کهن شاخِ نوخیز را
کز این کشت شیرویه پرویز را
۲۲مزن اره بر سالخورده درخت
که ضحاک ازین گشت بیتاج و تخت
۲۳جهاندار چون ابر و چون آفتاب
به اندازه بخشد هم آتش هم آب
۲۴به دریا رسد دُر فشاند ز دست
کند گُردهٔ کوه را لعلبست
۲۵به هرجا که رایت برآرد بلند
سر کیسه را بر گشاید ز بند
۲۶به حمدالله این شاه بسیار هوش
که نازِشخرست و نوازشفروش
۲۷ز برسختنِ کوه تا برگ کاه
شناسد همه چیز را پایگاه
۲۸بهاندازه هرکه را مایهای
دها و دهش را دهد پایهای
۲۹از آن شد بر او آفرین جایگیر
که در آفرینش ندارد نظیر
۳۰ز من هر کس این نامه را باز جست
به عنوان او نامه آمد درست
۳۱جز او هر که را دیدم از خسروان
ندیدم در او جای خلوت روان
۳۲سری دیدم از مغز پرداخته
بسی سر به ناپاکی انداخته
۳۳دَری پر ز دعوی و خوانی تهی
همه لاغریهای بی فربهی
۳۴همه صیرفی طبع بازارگان
جگرخوارهٔ جامگی خوارگان
۳۵همین رشته را دیدم از لعل پر
ضمیری چو دریا و لفظی چو در
۳۶خریداری الحق چنین ارجمند
سخنهای من چون نباشد بلند؟
۳۷