اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان نظامی
به هر مدتی گردش روزگار
ز طرزی دگر خواهد آموزگار
سرآهنگ پیشینه کجرو کند
نوایی دگر در جهان نو کند
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورَد پیکری
بدان پیکر از راه افسونگری
کند مدتی خلق را دلبری
بدینگونه بر نو خطانِ سخن
کند تازه پیرایههای کهن
زمان تا زمان خامهٔ نخلبند
سر نخل دیگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهری آب و رنگ
دگر گوهری سر برآرد ز سنگ
عروس مرا پیش پیکر شناس
همین تازهرویی بس است از قیاس
من آن توسنم کز ریاضتگری
رسیدم ز تندی به فرمانبری
چه گنج است کان ارمغانیم نیست
دریغا جوانی جوانیم نیست
جوان را چو گل نعل بر ابرش است
چو پیری رسد نعل بر آتش است
در آن کوره کهآیینه روشنکنند
چو بشکست از آیینه جوشن کنند
از این پیشتر کان سخنهای نغز
برآوردی اندیشه از خون مغز
سرایندهای داشتم در نهفت
که با من سخنهای پوشیده گفت
کنون آن سراینده خاموش گشت
مرا نیز گفتن فراموش گشت
نیوشندهای نیز کان میشنید
هم از شقهٔ کار شد ناپدید
مگر دولت شه کند یاریی
درآرد به من تازه گفتاریی
در اندیشهٔ این گذرهای تنگ
هم از تن توان شد هم از روی رنگ
چو طوفان اندیشه راهم گرفت
شب آمد در خوابگاهم گرفت
شبی از دلِ تنگ تاریکتر
رهی از سر موی باریکتر
فلک پاسگه را براندوده نیل
سر پاسبان مانده در پای پیل
بر این سبزهٔ آهو انگیخته
ز ناف زمین نافهها ریخته
نه شمعی که باشد ز پروانه دور
نه پروانهای داشت پروای نور
من آن شب نشسته سوادی به چنگ
سیهتر ز سودای آن شب به رنگ
چو پاسی گذشت از شب دیر باز
دو پاس دگر ماند هر یک دراز
شتاب فلک را تک آهسته شد
خروسان شب را زبان بسته شد
من از کلهٔ شب در این دیر تنگ
همیبافتم حلهٔ هفت رنگ
مسیحا صفت زین خُم لاجورد
گه ازرق برآوردم و گاه زرد
عماد خویی خواجه ارجمند
که شد قد قاید بدو سربلند
جهان را ز گنج سخا کرده پر
ز درج سخن بر سخا بسته در
ندیدم کسی در سرای کهن
که دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد که بیند در او مشتری
بدین مُهر بردارد انگشتری
فرو بسته کاری پیاپی غمی
نه کس غمگساری نه کس همدمی
ز یک قابله چند زاید سخن؟
چه خرما گشاید ز یک نخلبن؟
من آن شب تهی مانده از خواب و خورد
شناور درین برکهٔ لاجورد
شبی و چه شب؟ چون یکی ژرفچاه
فتاده درو رخت خورشید و ماه
من از دولت شه کمندی بهدست
گرفته بسی آهوی شیر مست
درافکنده طرحی به دریای ژرف
به طرح اندرون ماهیان شگرف
رصد بسته بر طالع شهریار
سخن کرده با ساعت نیک بار
بدان تا کنم شاه را پیشکش
برآمیخته خیل چین با حبش
در آن وحشتآبادِ فترتپذیر
شده دولت شه مرا دستگیر
گُهرجوی را تیشه بر کان رسید
جگرخوردن دل به پایان رسید
چو زرین سراپردهٔ آفتاب
به خرپشتهٔ کوه برزد طناب
من شبنیاسوده برخاستم
به آسودگی بزمی آراستم
بساطی کشیدم به ترتیب نو
بر او کردم اندیشه را پیشرو
می و نقل و ریحان مرا همنفس
زبان و ضمیر و سخن بود و بس
سرم چون ز می تابِ مستی گرفت
سخن با سخا همنشستی گرفت
در آمد به غریدن ابر بلند
فروریخت گوهر به گوهرپسند
دو جا مرد را بود باید دلیر
یکی نزد آتش یکی نزد شیر
مگر آتش و شیر همگوهرند
که از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نیک اختری
دف زهره و دفتر مشتری
گه از لطف بر ساختم زیوری
گه از گنج حکمت گشادم دری
دگر باره بر کان گشادم کمین
برانداختم مغز گنج از زمین
به دعوی دروغی نباید نمود
زر و آتش اینک توان آزمود
شرفنامه را تازه کردم نورد
سپیداب را ساختم لاجورد
دگر باره این نظم چینیطراز
ببین تا کجا میکند ترکتاز
بسی سالها شد که گوهرپرست
نیاورد از اینگونه گوهر بهدست
فروشندهٔ گوهر آمد پدید
متاع از فروشنده باید خرید
چو فرمود شه باغی آراستن
سمن کشتن و سرو پیراستن
به سرسبزی شاه روشنضمیر
به نیروی فرهنگ فرمانپذیر
سخن زین نمط هر چه دارد نوی
بدین شیوهٔ نو کند پیروی
دلی باید اندیشه را تیز و تند
برش بر نیاید ز شمشیر کند
سخن گفتن آسان بر آن کس بود
که نظم تهیش از سخن بسبود
کسی کاو جواهر برآرد ز سنگ
به دشواری آرد سخن را به چنگ
ز گرمی سرم را پر از دود کرد
ز خشگی تنم را نمکسود کرد
به ترتیب این بکر شوهر فریب
مرا صابری باد و شه را شکیب
سخن بین کجا بارگه میزند
چه میگویم او خود چه ره میزند
ندانم که این جادوییهای چست
چگونه درین بابلیچاه رست
بدین سحر کاو آب زردشت برد
بسا زند را کاتش زنده مرد
کجا قطره تا در به دریا برَد
خر آرد و زین بصره خرما برد
من آن ابرم این طرف ششطاق را
که آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گیا جرعهخواران من
ز من سبز و تشنه به باران من
ز من گرچه شوریده شد خوابشان
هم از فیض جوی منست آبشان
همه صرف خواران صرف منند
قباله نویسان حرف منند
من ادرار این فیض از آن یافتم
که روی از دگر چشمهها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ
که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ
نخواندی که از صقل چینی حصار؟
چگونه ستد رومیان را نگار؟
چو خواهی که بر گنج یابی کلید
نباید عنان از ریاضت کشید
مثل زد در این آنکه فرزانه بود
که برناید از هیچ ویرانه دود
بسا خواب کاول بود هولناک
نشاط آورد چون شود روز پاک
جهان پر شد از دعوی انگیختن
برین نطع ترسم ز خون ریختن
چو باران فراوان بود در تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نماید ز آب
نسوزاند آن چرک را آفتاب
چو بر عادت خود درآید خریف
هوا دور باشد ز باد لطیف
بباید یکی آتش افروختن
برو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم که در بزم شاه
ندارم جز این یک وثیقت نگاه
خدای از پی بندگیم آفرید
بجز بندگی ناید از من پدید
به نیک و به بد مرد آموزگار
نپیچد سر از گردش روزگار
ندارد جهان خوی سازندگان
نسازد نوا با نوازندگان
چو ابریشمی بسته بیند به ساز
کند دست خود بر بریدن دراز
دو کرم است کان در بریشمکشی
کند دعوی آبی و آتشی
یکی کارگاه بریشم تند
یکی کاروان بریشم زند
کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت
به دزدی خورد دیگری در نهفت
یکی زان مگس که انگبینگر بوَد
به از صد مگس که انگبینخور بود
از آن پیش کارد شبیخون شتاب
چو دراج در ده صلای کباب
ز حرصی چه باید طلب کرد کام؟
که گه سوخته داردت گاه خام
سپهر اژدهایی است با هفت سر
به زخمی کی اندازد از مه سپر؟
درین تشت غربالی آبگون
تو غربال خاکی فلک تشت خون
گر او با تو چون تشت شد آبریز
تو با او چو غربال شو خاکبیز
کجا خاکدان باشد و آبگیر
ز غربال و تشتی بود ناگزیر
اگر جادویی بر خمی شد سوار
خمی بین بر او جادوان صد هزار
حساب فلک را رها کن ز دست
که پستی بلند و بلندیست پست
گهی زیر ما گاه بالای ماست
اگر زیر و بالاش خوانی رواست
درین پرده با آسمان جنگ نیست
که این پرده با کس هماهنگ نیست
کسی را که گردن برآرد بلند
همش باز در گردن آرد کمند
چو روباه سرخ ار کلاهش دهد
به خوردِ سگان سپاهش دهد
درین چار سو چند سازیم جای؟
شکم چارسو کرده چون چارپای
سر آنگاه بر چار بالش نهیم
کزین کنده چاربالش رهیم
نیامد کسی زان در اینجا فراز
کزین در برونش نکردند باز
فسرده کسی کاو درین چاه پست
چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست
خنک برق کاو جان به گرمی سپرد
به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد
نه افسرده شمعی که چون برفروخت
شبی چند جان کند و آنگاه سوخت
نبینی که ماهی به دریای ژرف
نیندیشد از هیچ باران و برف
شتابنده را اسب صحرا خرام
یرغ داده به زآن که باشد جمام
جهان آن جهان شد که از مکر و فن
گه آب تو ریزد گهی خون من
سپهر آن سپهرست کز داغ و درد
گه ازرق کند رنگ ما گاه زرد
به رهبر توان راه بردن بسر
سر راه دارم کجا راهبر
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش
که امید بردارم از عمر خویش
دگر باره غفلت سپاه آورد
سرم بر سر خوابگاه آورد
خیالی به خوابی به در میبرم
به افسانه عمری به سر میبرم
بدین چارسوی مخالف روان
نیم رسته گر پیرم و گر جوان
اگر وقع پیران درآرم به کار
جدا مانم از مردم روزگار
وگر با چنین تن جوانی کنم
به جان کسان زندگانی کنم
همان به که با هر کهن تازهای
نمایم بهقدر وی اندازهای
