محمد که بیدعوی تخت و تاج
ز شاهان به شمشیر بستد خراج
۱غلط گفتم آن شاه سدره سریر
که هم تاجور بود و هم تختگیر
۲تنش محرم تخت افلاک بود
سرش صاحب تاج لولاک بود
۳فرشتهنمودار ایزدشناس
که مارا بدو هست ز ایزد سپاس
۴رساننده ما را به خرمبهشت
رهاننده از دوزخ تنگ زشت
۵سپیدهدمی در شب کاینات
سیاهینشینی چو آب حیات
۶گر او بر نکردی سر از طاق عرش
که برقع دریدی برین سبز فرش؟
۷ره انجام روحانی او دادمان
ره آورد عرش او فرستادمان
۸نیرزد به خاک سر کوی او
سر ما همه یک سر موی او
۹ز ما رنجه و راحت اندوز ما
چراغ شب و مشعل روز ما
۱۰درستیدهِ هر دلی کو شکست
شفاعت کن هر گناهی که هست
۱۱سرآمدترین همه سروران
گزیدهترِ جمله پیغمبران
۱۲گر آدم ز مینو درآمد به خاک
شد آن گنج خاکی به مینوی پاک
۱۳گر آمد برون ماه یوسف ز چاه
شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه
۱۴اگر خضر بر آب حیوان گذشت
محمد ز سرچشمهٔ جان گذشت
۱۵وگر کرد ماهی ز یونس شکار
زمینبوس او کرد ماهی و مار
۱۶ز داود اگر دور درعی گذاشت
محمد ز دراعه صد درع داشت
۱۷سلیمان اگر تخت بر باد بست
محمد ز بازیچه باد رست
۱۸وگر طارم موسی از طور بود
سراپردهٔ احمد از نور بود
۱۹وگر مهد عیسی به گردون رسید
محمد خود از مهد بیرون پرید
۲۰زهی روغن هر چراغی که هست
به دریوزه شمع تو چربدست
۲۱تو آن چشمهای کاب تو هست پاک
بدان آب شسته شده روی خاک
۲۲زمین خاک شد بوی طیبش تویی
جهان درد زد شد طبیبش تویی
۲۳طبیب بهی روی با آب و رنگ
ز حکم خدا نوشدارو به چنگ
۲۴تویی چشم روشنکن خاکیان
نوازندهٔ جان افلاکیان
۲۵طراز سخن سکهٔ نام توست
بقای ابد جرعهٔ جام توست
۲۶کسی کو ز جام تو یک جرعه خورد
همه ساله ایمن شد از داغ و درد
۲۷مبادا کزان شربت خوشگوار
نباشد چو من خاکیی جرعهخوار
۲۸