خدایا تویی بنده را دستگیر
بود بنده را از خدا ناگزیر
۱تویی خالق بوده و بودنی
ببخشای بر خاک بخشودنی
۲به بخشایش خویش یاریم ده
ز غوغای خود رستگاریم ده
۳تو را خواهم از هر مرادی که هست
که آید به تو هر مرادی به دست
۴دلی را که از خود نکردی گمش
نه از چرخ ترسد نه از انجُمش
۵چو تو هستی، از چرخ و انجم چه باک؟
چو هست آسمان بر زمین ریز خاک
۶جهانی چنین خوب و خرمسرشت
حوالت چرا شد بقا بر بهشت؟
۷از این خوبتر خود نباشد دگر
چو آن خوبتر گفتی، آن خوبتر
۸در آن روضهٔ خوب کن جای ما
ببر نقش ناخوبی از رای ما
۹نه من چارهٔ خویش دانم، نه کس
تو دانی، چنان کن که دانی و بس
۱۰طلبکار تو هر کسی بر امید
یکی در سیاه و یکی در سپید
۱۱بدان تا ز باغ تو یابد بری
تضرعکنان هر کسی بر دری
۱۲نبینم من آن زَهره در خویشتن
که گویم تو را این و آن ده به من
۱۳کنم حاجت از هر کسی جستجوی
چو یابم، تو بخشنده باشی نه اوی
۱۴تو مستغنی از هرچه در راه توست
نیاز همه سوی درگاه توست
۱۵سروش مرا دیو مردم مکن
سر رشته از راه خود گم مکن
۱۶چو بر آشنایی گشادی درم
مکن خاک بیگانگی بر سرم
۱۷به چشم من از خود فروغی رسان
که یابم فراغی ز چشم کسان
۱۸چو پروانهٔ شبچراغ توام
چنان دان که مرغی ز باغ توام
۱۹مبین گرچه خردم منِ زیردست
بزرگم کن آخر بزرگیت هست
۲۰من آن ذره خردم از دیده دور
که نیروی تو بر من افکند نور
۲۱به نیروی تو چون پدید آمدم
درِ گنجها را کلید آمدم
۲۲بهسر بردم اول بساط سخن
دگر ره کنم تازه دُرج کهن
۲۳به اول سخن دادیام دستگاه
به آخر قدم نیز بنمای راه
۲۴صفایی ده این خاک تاریک را
که به بیند این راه باریک را
۲۵برانم کزین ره بدین تنگنای
به خشنودی تو زنم دست و پای
۲۶حفاظت چنان باد در کار من
که خشنود گردی ز گفتار من
۲۷چو از راه خشنودی آیم برت
نپیچم سر از قول پیغمبرت
۲۸