خرد هر کجا گنجی آرد پدید
ز نام خدا سازد آنرا کلید
۱خدای خردبخش بخردنواز
همان ناخردمند را چارهساز
۲رهاییده ِ بستگان سخُن
تواناکُنِ ناتوانان کُن
۳نهان آشکارای درون و برون
خرد را به درگاه او رهنمون
۴برارندهٔ سقف این بارگاه
نگارنده نقش این کارگاه
۵ز دانستنش عقل را ناگزیر
بزرگی و داناییاش دلپذیر
۶به حکم آشکارا به حکمت نهفت
ستاینده حیران ازو وقت ِ گفت
۷سزای پرستش پرستنده را
تولّا بدو مرده و زنده را
۸ورای همه بودهای بود او
همه رشتهای گوهر آمود او
۹یکی کز دویی حضرتش هست پاک
نه از آب و آتش نه از باد و خاک
۱۰همه آفریدهست در هفت پوست
بدو آفرین، کآفریننده اوست
۱۱همه بود را هست ازو ناگزیر
به بود کس او نیست نسبتپذیر
۱۲بدو هیچ پوینده را راه نیست
خردمند ازین حکمت آگاه نیست
۱۳گرت مذهب این شد که بالا بود
ز تعظیم او زیر تنها بود
۱۴وگر ذات او زیر گویی که هست
خدا را نخواند کسی زیردست
۱۵چو از ذات معبود رانی سخن
به زیر و به بالا دلیری مکن
۱۶چو در قدرت آید سخن زان دلیر
که بی قدرتش نیست بالا و زیر
۱۷به هرچ آرد از زیر و بالا پدید
سر از خط فرمان نباید کشید
۱۸یکی را ز گردون دهد بارگاه
یکی را ز کیوان درآرد به چاه
۱۹دلی را فروزان کند چون چراغ
نهد بر دل دیگر از درد داغ
۲۰همه بیشییی پیش او اندکیست
بزرگی و خردی به پیشش یکیست
۲۱چه کوهی بر او، چه یک کاه برگ
چه با امر او زندگانی چه مرگ
۲۲نه گوینده خاکی کس آرد بهدست
نه بر آب نقشی توان نیز بست
۲۳جز او کیست که از خاکْ آدم سرشت؟
بر آبْ اینچنین نقش داند نوشت؟
۲۴چو ره یاوه گردد، نماینده اوست
چو در بسته باشد، گشاینده اوست
۲۵تواناست بر هر چه او ممکن است
گر آن چیز جنبنده یا ساکن است
۲۶تنومند ازو جمله کاینات
بدو زنده هر کس که دارد حیات
۲۷همه بودی از بود او هست نام
تمام اوست، دیگر همه ناتمام
۲۸