زهی آفتابی که از دور دست
به نور تو بینیم در هر چه هست
۱چراغ ارچه باشد هم از جنس نور
جز او را به او دید نتوان ز دور
۲نه آن شد کله داری پادشاه
که دارد به گنجینه در صد کلاه
۳کله داری آن شد که بر هر سری
نهد هر زمان از کلاه افسری
۴دماغی که آن در سر آرد غرور
ز سرها تو کردی به شمشیر دور
۵چو عالی بود رایت و رای شاه
همش بزم فرخ بود هم سپاه
۶توئی رایت از نصرت آراسته
تردد ز رای تو برخاسته
۷کیان گر گذشتند ازین بزمگاه
به سرسبزی آنک تو داری کلاه
۸تو امروز بر خلق فرماندهی
به نفس خود از آفرینش بهی
۹کلهدار عالم توئی در جهان
که از توست بر سر کلاه مهان
۱۰ز کاوس و کیخسرو و کیقباد
توئی بیشدادای به از پیشداد
۱۱چو در داد بیشی و پیشیت هست
سزد گر شوی بر کیان پیش دست
۱۲برآیی برین هفت پیروزه کاخ
کنی پردهٔ تنگ هستی فراخ
۱۳ز کاس نظامی یکی طاس می
خوری هم به آیین کاوس کی
۱۴ستانی بدان طاس طوسی نواز
حق شاهنامه ز محمود باز
۱۵دو وارث شمار از دوکان کهن
تو را در سخا و مرا در سخن
۱۶به وامی که ناداده باشد نخست
حق وارث از وارث آید درست
۱۷من آن گفتهام که آنچنان کس نگفت
تو آن کن که آن نیز نتوان نهفت
۱۸به گفتن مرا عقل توفیق داد
به خواندن تو را نیز توفیق باد
۱۹چو توفیق ما هر دو همره شود
سخن را یکی پایه در ده شود
۲۰به این گل که ریحان باغ منست
در ایوان تو شب چراغ منست
۲۱برآرای مجلس برافروز جام
که جلاب پختهست در خون خام
۲۲تو میخور بهانه ز در دوردار
مرا لب به مهرست معذوردار
۲۳به آن جام کارد در اندیشه هوش
همه ساله میخوردنت باد نوش
۲۴دلت تازه با داو دولت جوان
تو بادی جهان را جهان پهلوان
۲۵قران تو در گردش روزگار
میفتاد چون چرخ گردان ز کار
۲۶بلندیت بادا چو چرخ کبود
که چرخ از بلندی نیاید فرود
۲۷دو تیغیتر از صبح شمشیر تو
سپهر از زمین رامتر زیر تو
۲۸درفشنده تیغت عدو سوز باد
درفش کیان از تو فیروز باد
۲۹اگر چه من از بهر کاری بزرگ
فرستادمت یادگاری بزرگ
۳۰مبادا ز تو جز تو کس یادگار
وزین یادگار این سخن یاددار
۳۱