چو خسرو نامهٔ شیرین فروخواند
از آن شیرینسخن عاجز فروماند
۱به خود گفتا جواب است این، نه جنگ است
کلوخانداز را پاداش سنگ است
۲جوابِ آنچه بایستش دریدن
شنیدم آنچه میباید شنیدن
۳دگر باره شد از شیرین شکرخواه
که غوغای مگس برخاست از راه
۴ز کارآشوبی مریم برآسود
رطب بیاستخوان شد، شمع بیدود
۵چو مریم کرد دست از جشن کوتاه
جهان چون جشن مریم گشت بر شاه
۶چو دشمن شد، همه کاری به کام است
یکی آب از پس دشمن تمام است
۷به شیرین چند چربیها فرستاد
به روغن نرم کرد آهن ز پولاد
۸بت فرمانبرش فرمان پذیرفت
که دردی داشت کان درمان پذیرفت
۹به خسرو پیش از آنش بود پندار
کزان نیکوترش باشد طلبکار
۱۰فرستد مهد و در کاوینش آرد
به مهد خود عروسآیینش آرد
۱۱به دفترها عتاب آغاز میکرد
عتابش بیش میشد ناز میکرد
۱۲متاع نیکویی بر کار میدید
بها میکرد، چون بازار میدید
۱۳متاع از مشتری یابد روایی
به دیده قدر گیرد روشنایی
۱۴ز بهر سود خود این پند بنیوش
متاعی کآن بنخرند از تو، مفروش
۱۵در آن دیده است دولت سودمندی
که چون یابی روایی، در نبندی
۱۶ملک دم داد و شیرین دم نمیخورد
ز ناز خویش مویی کم نمیکرد
۱۷چو عاجز گشت از آن ناز به خروار
نهاد اندیشه را بر چارهٔ کار
۱۸که یاری مهربان آرد فرا چنگ
به رهواری همیرانَد خرِ لنگ
۱۹سر و کاری ز بهر خویش گیرد
سر از کاری دگر در پیش گیرد
۲۰ز هر قومی حکایت باز میجُست
نگیرد مرد زیرک کار خود سست
۲۱