چو خسرو دید ماه خرگهی را
چمن کرد از دل آن سرو سهی را
۱بهشتی دید در قصری نشسته
بهشتیوار در بر خَلق بسته
۲ز عشق او که یاری بود چالاک
ز کرسی خواست افتادن سوی خاک
۳به عیاری ز جای خویش برجست
برابر دست خود بوسید و بنشست
۴زبان بگشاد با عذری دلآویز
ز پرسش کرد بر شیرین شکرریز
۵که دایم تازه باش ای سرو آزاد
سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد
۶جهان روشن به روی صبحخندت
فلک در سایهٔ سرو بلندت
۷دلم را تازهکرد این خرمیها
خجلکردی مرا از مردمیها
۸ز گنج و گوهر و منسوج و دیبا
رهم کردی چو مهد خویش زیبا
۹ز نعلکهای گوش گوهرآویز
فکندی لعلها در نعل شبدیز
۱۰ز بس گوهر که در نعلم کشیدی
به رخ بر رشتهٔ لعلم کشیدی
۱۱همین باشد نثارافشان کویَت
به رویَت شادم ای شادی به رویَت
۱۲به من درساختی چون شهد با شیر
ز خدمتها نکردی هیچ تقصیر
۱۳ولی در بستنت بر من چرا بود؟
خطا دیدم نگارا یا خطا بود؟
۱۴زمینوارم رها کردی به پستی
تو رفتی چون فلک بالا نشستی
۱۵نگویم بر توام بالاییای هست
که در جنس سخن رعناییای هست
۱۶نه مهمان توام؟ بر روی مهمان
چرا در بایدت بستن بدینسان؟
۱۷نشاید بست در بر میهمانی
که جز تو نیستش جان و جهانی
۱۸کریمانی که با مهمان نشینند
به مهمان بهترک زین باز بینند
۱۹مگر ماهی تو یا حور ای پریوَش؟
که نزدیکت نباشد آمدن خوَش؟
۲۰