خسرو و شیرین
بخش ۷۲ - پاسخ خسرو شیرین را نظامی
مَلِک بارِ دگر گفت ای دلافروز
به گفتن گفتن از ما میرود روز
مکن با من حساب خوبرویی
که صد ره خوبتر زانی که گویی
فروغ چشمی ای دوری ز تو دور
چراغ صبحی ای نور علی نور
به دریا مانی از گوهرفشانی
ولی آبِ تو آب زندگانی
تو را گر بر زبان گویم دلآرام
دهانم پُر شکر گردد بِدین نام
گرت خورشید خوانم نیز هستی
که مه را بر فلک رونق شکستی
دلِ شکر در آن تاریخ شد تنگ
که یاقوت تو بیرون آمد از سنگ
سهی سرو آن زمان شد در چمن سست
که سیمیننار تو بر نارون رست
اِرم را سکهٔ رویت کلید است
وصالت چون ارم زان ناپدید است
قمر در نیکَوی دلدادهٔ تو است
شکر مولای مولازادهٔ تو است
گلت چون با شکر همخواب گردد
طبرزد را دهان پر آب گردد
به هر مجلس که شهدت خوان درآرد
به صورتهای مومین جان درآرد
گر از یک موی خود نیمی فروشی
بخرم گر به اقلیمی فروشی
بدین خوبی که رویت رشک ماه است
مبین در خود که خودبینی گناه است
مبادا چشم کس بر خوبی خویش
که زخم چشم، خوبی را کند ریش
مریز آخر چو بر من پادشاهی
بدین سان خون من در بیگناهی
رها کن جنگ و راه صلح بگشای
نفاقآمیز عذری چند بنمای
نه بد گفتم نه بدگویی است کارم
و گر گفتم یکی را صد هزارم
اگر چه رسم خوبان تند خویی است
نکویی نیز هم رسم نکویی است
خداوندان اگر تندی نمایند
به رحمت نیز هم لختی گرایند
چو باد از آتشم تا کی گریزی؟
نه من خاک توام؟ آبم چه ریزی؟
ز تو با آن که استحقاق دارم
سر از طوق نوازش طاق دارم
همه دانندگان را هست معلوم
که باشد مستحق پیوسته محروم
مرا تا دل بود، دلبر تو باشی
ز جان بگذر، که جانپرور تو باشی
بس این اسب جفا بر من دواندن!
گَهم در خاک و گَه در خون نشاندن
به شیرینی صلا در شهر دادن
به تلخی پاسخی چون زهر دادن
مرا سهل است کاین بار آزمودم
مبارک باد بسیار آزمودم
بسا رخنه، که اصل محکمیهاست
بسا اندُه، که در وی خرمیهاست
دلم خوش کن که غمخوار آمدستم
تو را خواهم، بدین کار آمدستم
چو شمع از پای ننشینم بدین کار
که چون من هست شیرینجوی بسیار
همانا شمع از آن با آبِ دیده است
که او نیز از لبِ شیرین بریده است
گره بر دل چرا دارد نیِ قند؟
مگر کاو نیز شیرین راست دربند؟
همیدون شیر اگر شیرین نبودی
به طفلی خلق را تسکین نبودی
به شیرینی روند این یک دو مسکین
تو شیرینی و ایشان نیز شیرین
