چون گوهر سرخ صبحگاهی
بنمود سپیدی از سیاهی
۱آن گوهر کان گشادهٔ من
پشت من و پشت زادهٔ من
۲گوهر به کلاه کآن برافشاند
وز گوهر کان شه سخن راند
۳کاین بیکس را به عقد و پیوند
درکش به پناه آن خداوند
۴بسپار مرا به عهدش امروز
کو نو قلم است و من نوآموز
۵تا چون کرمش کمال گیرد
اندرز تو را به فال گیرد
۶کآن تختنشین که اوج سای است
خرد است ولی بزرگ رای است
۷سیارهٔ آسمان ملک است
جسم مَلک است و جان مُلک است
۸آن یوسف هفت بزم و نه مهد
هم والی عهد و هم ولیعهد
۹نومجلس و نونشاط و نومهر
دُر صدف ملک منوچهر
۱۰فخر دو جهان به سر بلندی
مغز ملکان به هوشمندی
۱۱میراثستان ماه و خورشید
منصوبهگشای بیم و امید
۱۲نور بصر بزرگواران
محراب نماز تاجداران
۱۳پیرایهٔ تخت و مفخر تاج
کاقبال به روی اوست محتاج
۱۴ای از شرف تو شاهزاده
چشم ملک اختسان گشاده
۱۵ممزوج دو مملکت به شاهی
چون سیب دو رنگ صبحگاهی
۱۶یک تخم به خسروی نشانده
از تخمهٔ کیقباد مانده
۱۷در مرکز خط هفت پرگار
یک نقطهٔ نو نشسته بر کار
۱۸ایزد به خودت پناه دارد
وز چشم بدت نگاه دارد
۱۹دارم به خدا امیدواری
کز غایت ذهن و هوشیاری
۲۰آنجات رساند از عنایت
کآماده شوی به هر کفایت
۲۱هم نامهٔ خسروان بخوانی
هم گفتهٔ بخردان بدانی
۲۲این گنج نهفته را در این درج
بینی چو مه دو هفته در برج
۲۳دانی که چنین عروس مهدی
ناید ز قران هیچ عهدی
۲۴گر در پدرش نظر نیاری
تیمار برادرش بداری
۲۵از راه نوازش تمامش
رسمی ابدی کنی به نامش
۲۶تا حاجتمند کس نباشد
سر پیش و نظر ز پس نباشد
۲۷این گفتم و قصه گشت کوتاه
اقبال تو باد و دولت شاه
۲۸آن چشم گشاده باد از این نور
وین سرو مباد از آن چمن دور
۲۹روی تو به شاه پشت بسته
پشت و دل دشمنان شکسته
۳۰زنده به تو شاه جاودانی
چون خضر به آب زندگانی
۳۱اجرام سپهر اوج منظر
افروخته باد از این دو پیکر
۳۲