قصه شنیدم که در اقصای مرو
بود ملکزاده جوانی چو سرو
۱مضطرب از دولتیان دیار
ملک بر او شیفته چون روزگار
۲تازگیاش را کهنان در ستیز
پر خطر او زآن خطر نیم خیز
۳یک شب از آن فتنه پر اندیشه خفت
دید که پیریش در آن خواب گفت
۴کهای مه نو برجِ کهن را بکن
و ای گُلِ نو شاخِ کهن را بزن
۵تا به تو بر ملک مقرر شود
عیش تو از خوی تو خوشتر شود
۶شه چو سر از خواب گران بر گرفت
آن دو سه تن را ز میان برگرفت
۷تازه بنا کرد و کهن در نوشت
ملک بر آن تازه مَلِک تازه گشت
۸رخنهکُنِ مُلک سرافکنده به
لشگر بد عهد پراکنده به
۹سر نکشد شاخ نو از سرو بن
تا نزنی گردن شاخ کهن
۱۰تا نشود بسته لب جویبار
پنجهٔ دعوی نگشاید چنار
۱۱تا نکنی رهگذر چشمه پاک
آب نزاید ز دل و چشم خاک
۱۲با تو برون از تو درون پروریست
گوش تو را نیک نصیحتگریست
۱۳یک نفس آن تیغ برآر از غلاف
چند غلافش کنی ای بر خلاف
۱۴آن نفس از حقهٔ این خاک نیست
این حق آن همنفس پاک نیست
۱۵پیش چنین کس همگی پیشکش
نام کرم بر همهٔ خویش کش
۱۶دولتیان کهآب و درم یافتند
دولت باقی ز کرم یافتند
۱۷تخم کرَم کشتِ سلامت بوَد
چون برسد برگ قیامت بود
۱۸یارب از آن گنج که احسان توست
نقد نظامی سره کن کهآن توست
۱۹