کودکی از جملهٔ آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان
۱پای چو در راه نهاد آن پسر
پویه همیکرد و درآمد به سر
۲پایش ازآن پویه درآمد ز دست
مهر دل و مهره پشتش شکست
۳شد نفسِ آن دو سه همسال او
تنگتر از حادثهٔ حال او
۴آنکه ورا دوستترین بود گفت
در بُنِ چاهیش بباید نهفت
۵تا نشود راز چو روز آشکار
تا نشویم از پدرش شرمسار
۶عاقبت اندیشترین کودکی
دشمن او بود در ایشان یکی
۷گفت همانا که در این همرهان
صورت این حال نماند نهان
۸چونکه مرا زین همه دشمن نهند
تهمت این واقعه بر من نهند
۹زی پدرش رفت و خبردار کرد
تا پدرش چارهٔ آن کار کرد
۱۰هرکه در او جوهر دانایی است
بر همه چیزیش توانایی است
۱۱بند فلک را که تواند گشاد؟
آنکه بر او پای تواند نهاد
۱۲چون ز کم و بیش فلک درگذشت
کار نظامی ز فلک برگذشت
۱۳