رهروی از جمله پیران کار
میشد و با پیر مریدی هزار
۱پیر در آن بادیه یک باد پاک
داد بضاعت به امینان خاک
۲هر یک از آن آستنی برفشاند
تا همه رفتند و یکی شخص ماند
۳پیر بدو گفت « چه افتاد رای ؟
کان همه رفتند و تو ماندی بجای »
۴گفت مرید « ای دل من جایِ تو
تاج سرم خاک کف پای تو
۵من نه به باد آمدم اول نفس
تا به همان باد شوم باز پس »
۶منتظر داد به دادی شود
و آمده باد به بادی شود
۷زودرو و زودنشین شد غبار
زان به یکی جای ندارد قرار
۸کوه به آهستگی آمد به جای
از سر آن است چنین دیرپای
۹پردهدری پیشه دوران بود
بارکشی کار صبوران بود
۱۰بارکش زهد شو ار تَر نهای
بار طبیعت مکش ار خر نهای
۱۱تا خط زهد تو مزور نشد
دیده بدو تر شد و او تر نشد
۱۲زهد که در زرکش سلطان بود
قصه زنبیل و سلیمان بود
۱۳شمع که هر شب به زرافشانی است
زیر قبا زاهد پنهانی است
۱۴زهد غریب است به میخانه در
گنج عزیز است به ویرانه در
۱۵زهد نظامی که طرازی خوش است
زیرنشین علم زرکش است
۱۶