قلبزنی چند که برخاستند
قالبی از قلب نو آراستند
۱چون شکم از روی بکن پشتشان
حرف نگهدار ز انگشتشان
۲پیش تو از نور موافقترند
وز پَسَت از سایه منافقترند
۳سادهتر از شمع و گرهتر ز عود
ساده به دیدار و گره در وجود
۴جور پذیران عنایت گذار
عیب نویسان شکایت شمار
۵مِهر، دهن در دهن آموخته
کینه، گره بر گره اندوخته
۶گرم ولیک از جگر افسردهتر
زنده ولی از دل خود مردهتر
۷صحبتشان بر محکِ دل مزن
مست نهای، پای درین گل مزن
۸خازن کوهند مگو رازشان
غمز نخواهی؟ مده آوازشان
۹لافزنان کز تو عزیزی شوند
جهدکنان کز تو به چیزی شوند
۱۰چون بود آن صلح ز ناداشتی
خشم خدا باد بر آن آشتی
۱۱هر نفسی کان غرضآمیز شد
دوستیی دشمنیانگیز شد
۱۲دوستیی کان ز تویی و منیست
نسبت آن دوستی از دشمنیست
۱۳زهر ترا دوست چه خواند؟ شکر
عیب ترا دوست چه داند؟ هنر
۱۴دوست بود مرهم راحترسان
گرنه رها کن سخن ناکسان
۱۵گربه بود کز سر همپوستی
بچه خود را خورد از دوستی
۱۶دوست کدام؟ آنکه بود پردهدار
پردهدرند این همه چون روزگار
۱۷جمله بر آن کز تو سبق چون برند
سکهٔ کارت به چه افسون برند
۱۸با تو عنانبسته صورت شوند
وقت ضرورت به ضرورت شوند
۱۹دوستی هر که ترا روشن است
چون دلت انکار کند دشمن است
۲۰تن چه شناسد که ترا یار کیست؟
دل بود آگه که وفادار کیست
۲۱یک دل داری و غم دل هزار
یک گل پژمرده و صد نیش خار
۲۲مُلک هزارست و فریدون یکی
غالیه بسیار و دماغ اندکی
۲۳پرده درد هر چه درین عالم است
راز ترا هم دل تو محرم است
۲۴چون دل تو بند ندارد بر آن
قفل چه خواهی ز دل دیگران؟
۲۵گرنه تنکدل شدهای وین خطاست
راز تو چون روز به صحرا چراست؟
۲۶گر دل تو نز تنکی راز گفت
شیشه که می خورد چرا باز گفت؟
۲۷چون بود از همنفسی ناگزیر
همنفسی را ز نَفَس وام گیر
۲۸پای نهادی چو درین داوری
کوش که همدست به دست آوری
۲۹تا نشناسی گهر یار خویش
یاوه مکن گوهر اسرار خویش
۳۰